تبليغاتX
خودمانی تر

 

                           

خدا را شکر ، سرم درد نمی کند ، حالت تهوع هم ندارم ، چشمان هنوز می بینند ، گوشهایم صداها را تشخیص می دهند ، توان دارم ، نفس می کشم و مشکلی نیست ، گهگاهی  قلبم تیر می کشد که طبیعی است ، خونم همان رنگ همیشگی است ولی حالم خوش نیست ... .

مریضم !

دیروز در راه به این بیماریم پی بردم. پشت چراغ قرمز سه راه فرمانیه ایستاده بودیم که از سمت کامرانیه ماشین بنز آخرین مدلی با رنگ متالیک دو دره عبور کرد. همان لحظه ، فقط یک لحظه بود ، یک لحظه ی کوتاه و کم ، دلم خواست من هم از آن داشته باشم ! همان جا بود که به بیماریم پی بردم ! قدیم تر ها این طوری نبودم ، برایم این چیزها مهم نبود ، دلم هم نمی خواست ، راحت بودم ، فکرم درگیر این چیز ها نبود . ولی حالا دلم داشت آن ماشین را می خواست ، این برایم غریب بود.
این حس از من نبود ولی بود ! از خود من سرچشمه گرفته و در من بود . به اندیشه وادار شدم. این حس نمی شود در یک لحظه ایجاد شود ، این جور احساسات نیاز به مقدمه و تمرین دارند .

سرم درد نمی کند. حالت تهوع هم ندارم. وضع مزاجیم هم خوب است. ولی حالم خوش نیست ، روحم ناله می کند ! درد دارد ! ولی جسمم ، درد روحم را پشت عادت به لذت تبدیل کرده است. گناه !

گناه چیست ؟ من دارم گناه می کنم ، آیا فرقی با قبل دارم ؟ نه ! حداقل در ظاهر ندارم یا اگر دارم محسوس نیست ! آن اوایل وقتی چیزی احتمال شر بودن داشت ، از آن دوری می کردم . ولی حالا به استقبالش هم می روم . گناه چیست ؟  

عادت می کنیم به انجام امور شر . شاید بخاطر تو باشد که داری می خوانی و یا امثال تو که اینقدر راحت گناه می کنند و نکردنش برایتان عجیب و غریب می آید و من را هم که با تو و امثال تو هم کلام و رفیق می شوم بدان دچار می کنی ! نه ... نه .. این نامردی است . مقصر خودم  هستم . البته که بی تاثیر نیستی . حرف های یکی از دوستانم درباره ی ماشین بنز و یا آن یکی که احمقانه ترین پاسخ را در جواب احوال پرسی من داد :"ممنون ، حالم خوبه . ما بنز خریدیم . از آن ۴ چراغه ها !" 

اگر گناه کرده باشی می دانی چه می گویم . لرزش داری ، ترس داری ، عذاب وجدان داری و درد . ولی کم کم که آن را تکرار می کنی ، نکردنش برایت عذاب می شود . اصلا دیگر به عنوان گناه به آن نگاه نمی کنی . مثلا بهش می گویی "سیر اداری انجام کارها"  و آسمان و ریسمان رو برای یک نامه به هم می بافی و می گویی اینکه دروغ نیست ، هست ؟ خدا رو شکر هنوز به این مرحله نرسیده ام !

در همین ماه رمضان ، عادت کرده بودم غذا کم بخورم . حالا که تمام شده ، طبق همان عادت، میلم به غذا  کم شده ، شام نمی خورم یا با سالاد می گذرانم . گناه هم همین است ، چیزی جز عادت نیست که کم کم سیاهت می کند ، اوایل ماه رمضان را به یاد دارم که گرسنه می شدم ، سخت بود ترک عادت قبلی ولی حالا عادت شده است . گناه هم ۲ -۳ بار اول سخت است ، ولی بعدش موضوعیتش عوض می شود و به امور روزمره تبدیل می شود . چون محسوس نیست یا کسی نیست که بهت بگوید داری کار شر می کنی و به روحت آسیب می رسانی . بسیار سریع پیشرفت می کنی و می شوی خود گناه !این قدر در آن دست و پا می زنی که کاملا شخص دیگری می شوی ، موضوعیتت عوض می شود و وارد مرحله ی دیگری می شوی . خودت نمی دانی ها ، نمی فهمی ها ولی یک زمان می بینی که چیزی گفتی یا کاری کردی یا  خواستی که از تو نبوده ، یعنی قبلا نبوده ، ولی حالا می خوای ... اون روز است که می فهمی بیماری ! و چه بیماریی !

من نمی دانم این که من دلم آن ماشین را خواست از همان بیماریست یا نه ؟ باید جستجو کنم . باید پی ببرم و موضوعم را عوض کنم . گناه آرام آرام روی همه چی تاثیر می گذارد . طرز فکر و برخورد و ... باید فهمید . باید مهارش کرد . باید از خدا خواست که کمکم کند . این که چه گناهی کردم و یا دارم می کنم و نمی دانم و یا می دانم و بی خبرم و یا می دانم و توجیه می کنم و یا ... .

باید از خود خدا ، خواست که نشان دهد و راهنمایی کند و ببخشد !

من بیمارم ، یک بیمار خسته ، یک بیمار مخفی !

 

نوشته شده توسط محمد در ساعت 22:22 | لینک  | 

 

                                         

ماه رمضان هم تمام شد . خوش گذشت !

بسیار خوشحالم که هیچ کدام از سریال های مناسبتی ماه رمضان را دنبال نکردم و الان که قاعدتا باید قسمت آخر تمام سریال ها باشد ، با فراغت خاطر مشغول به سایر کارهام هستم . خدا را شکر !

یک آدم سبیل کلفت روی صندلی نشسته و می گه "ببک ، ببک .... ببک ، ببک " ، آقا این تبلیغ خیلی خداست ! اوج ابتکار و خنده ! ایول ایول ... کلی حال کردم و یهو  یک پسر بچه دوباره با همون تریپ می آد و همون جمله ها رو می گه ...  و ... بعد از مدت ها کلی حال کردم !

کتاب فوق العاده ی "راه طی شده " اثر ارزشمند مهندس مهدی بازرگان را از کتابخانه ی دانشگاه گرفتم و دارم می خونم . خیلی کتاب خوبیه و تقریبا نصف بیشترش را خوندم . تفکرات این آقا چقدر شبیه به تفکرات منه !!! بعضی قسمت های کتاب رو که می خونم یاد نوشته های خودم در وبلاگ زاویه ی دید  می افتم . این قدر این شباهت ها زیاده که مجبور شدم به این مسئله فکر کنم که چرا این قدر این نوشته ها ، با اینکه من تا قبل از این با آثار بازرگان  آشنایی نداشتم ، نزدیک به هم هست ، فعلا چیزی که به ذهنم خطور کرده ،  اینکه دکتر مثل من دغدغه ی اسلام راستین داشته و تحت تاثیر خرافات و اراجیف بی ریشه نبوده و نیست و از طرفی هم به آبادی ایران می اندیشیده و نکته ی جالب تر این که دکتر  بارها تو نوشته هاش ذکر کرده که ما چرا با داشتن دین به این خفنی ،  این قدر عقب افتاده ایم و اینکه لزوم ایجاد اخلاق اجتماعی نیازی به دین و توحید نداره و یک امر کاملا عقلیه ! و اینکه این غربی های ملعون شده ی کافر و بدجنس و قاتل و عوضی و بی شعور !!! که این قدر دارن در رفاه زندگی می کنند و اصول بهداشتی رو رعایت می کنند و .. همه و همه رو خیلی سال پیش ، تو دین ما اومده و حتی جلوتر از اونها هم رفته . و دکتر نوشته که پیامبرها اومدند تا همین ها را به بشر یاد بدند و کلی مدرک و تاریخ و حدیث و ... برای اثبات حرفش اورده ... خلاصه کتاب خیلی خوبیه ... توصیه می کنم حتما بخونین . 

 

نوشته شده توسط محمد در ساعت 20:28 | لینک  | 

               

بسم الله الرحمن الرحيم
وَالْعَصْرِ (1)

إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ (2)

 إِلَّا الَّذِينَ

 آَمَنُوا

وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ

 وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ

 وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ (3)

  دیگر چه می خواهی ؟

نوشته شده توسط محمد در ساعت 22:27 | لینک  | 

                   

این قدر درگیر کارهای مختلفی که "سینما" یادت می رود ! این عشق به سینما را فکر کنم از پدرم به ارث برده ام . یادم می آد اولین بار که فیلم زیبای "گبه" مخملباف را در پرده ی سینما در کودکی دیدم ، هیچی از فیلم نفهمیدم و فقط چند صحنه ی رنگ و دشت را به خاطر دارم . "زیر درختان زیتون" کیارستمی را دسته جمعی رفتیم ، همه بودند و من از آن دوران و از آن فیلم فقط و فقط صحنه ی آخرش را یادم می آید ...
کمی بزرگ تر شدم ولی نه اونقدر که خیلی چیزها را بدونم . "خانه ی روی آب" فرمان آرا را در سینما فرهنگ دیدم . یادم می آید که می گفتند چند ثانیه از فیلم را سانسور کرده اند و فیلم درباره ی یک حافظ قرآن است که طی ماجرایی با یک دکتر زن باز همراه می شود و داستان تا انقلاب درونی پیش می رود . آن موقع خیلی ار این چیز ها را نمی دانستم ، وقتی از سینما آمدیم بیرون . از کارگردانش بدم آمد ، ازش متنفر شدم ...نمی دانم چرا !

ولی  این تنفر بعد ها با دیدن "بوی کافور ، عطر یاس" به عشق تبدیل شد . نمی دانم چه شد که در مغازه ی فیلم فروشی "قرن ۲۱ " من وی سی دی "بوی کافور ، عطر یاس" را خریدم . آخر ، زیاد اهل خرید فیلم نبودم . با اینکه از کارگردانش بدم می آمد ولی نمی دانم چه شد که این فیلم را که فیلم اولش بعد از انقلاب بود رو خریدم . این یک معجزه بود !

این یک فیلم فوق العاده است که تا به حال بیش از ۱۰ بار دیدمش . بعد ها که "حکم " کیمیایی را دیدم ، فهمیدم "خانه ی روی آب" چه فیلم مهمی بوده است و ازش خوشم آمد . این کارگردان یک ایرانی اصیل و با فرهنگه که داره فرهنگش رو خیلی زیرکانه توی فیلماش به نمایش می ذاره .

نوبت به اکران "یک بوس کوچولو " ، سومین کار فرمان آرا شد . بی قرار بودم و با اینکه فردا صبح آزمون قلم چی داشتم ، سانس ۱۰ تا ۱۲ فرهنگسرای نیاوران به دیدن این فیلم رفتم . از همان لحظه که شروع شد ، عاشقش شدم و تا آخر فیلم کیفور بودم . داشتم یک فیلم خوب می دیدم . یکی از بزرگترین لذت های دنیا . مجله ی "صنعت سینما " که  کل شماره ی آن موقعش را به این فیلم اختصاص داده بود ولی مجله ی "فیلم " زیاد تحویلش نگرفته بود .    وی سی دی این فیلم را هم خریدم و بارها  دیدم و هر بار حال کردم . محمدرضا سعدی و شبلی ، دو کاراکتر فوق العاده ی فرمان آرا در ذهن من جاودانه شدند .

دیگر شده بودم هوادار حسابی فرمان آرا و سینمای کوچکش . پارسال در جشن خانه ی سینما کنارش نشستم . با همسرش بود و ساندویچشان را هم نخورده بودند . کمی با هم حرف زدیم . برایم به یادگار روی کاغذی که بهش دادم نوشت :"به امید روزهای بهتر " و قبل از اینکه جشن شروع شود ، آنجا را ترک کرد و چه خوب کاری کرد ... !

خبر آمد که در جشنواره ی فجر پارسال ، فرمان آرا فیلم جدیدش که درباره ی عشق هست را ارائه کرده است . داشتم از خوشحالی پر در می آوردم . شایعه ها پخش شد . نامش را یکی می گفت "سفر به تاریکی" که بعد ها معلوم شد اسم فیلم بعدیش است . "خاک آشنا" تنها امید واقعی جشنواره بود . در صف طولانی سیما فلسطین ایستادم تا بلیت اولین اکران "خاک آشنا" را بگیرم . و گرفتم !

روزنامه ی اعتماد از فرمان آرا نوشت . جو ، جو فرمان آرا بود و همه منتظر یک فیلم عمیق دیگر بودند که این بار موضوع مرگ نداشت بلکه موضوع عشق ،  و باز همان روشنفکران و جوانان و دختران !

شایعه ها پخش شدند که فیلم توقیف شده و به نمایش در نمی آید . کلی حالم گرفته  شد ولی تو که با امید زنده ای . به سینما رفتم . سانسی که قرار بود "خاک آشنا" را پخش کنند . پرده کنار می رود و اسم فیلم نمایان می شود :"انتهای زمین " . سالن خالی می شود .  ولی نشستم و این فیلم را ته دیدم ... شایعه ها این بار درست بودند.

مجموعه فیلم های "فرش ایرانی" را دیدم که از چندین کارگردان معروف ایران درخواست کرده اند که درباره ی فرش فیلم بسازند .  و فیلم فرمان آرا را هم می بینی که چقدر جالب فرش را برای ایرانی ها همچون زندگی به نقش می کشد .

از مغازه ی "باغ فردوس" نسخه ی اصل "بوی کافور ، عطر یاس" را که "نیویورکر" آن را بصورت دی وی دی پخش کرده است را خریدم  . این بار این فیلم را با کیفیت دی وی دی دیدم و فهمیدم که مقداری با آنچه در نسخه ی وی سی دی دیده ام  ، فرق دارد ... کلی حال می کنم و به فکر "خاک آشنا" می افتم .

این قدر درگیر کارهای مختلفی که "سینما" یادت می رود !  شهریور ماه ، ماه  جشن خانه ی سینما را یادم می رود .امروز  پدرم برایم روزنامه ی "بانی فیلم " گرفته که رویش عکس فرمان آرا را با لبخندی ملیح انداخته است . بله "خاک آشنا" این بار در جشن خانه ی سینما کلی جایزه برده است !  از خوشحالی پر در  می آوردم !! و امیدوارم که بالاخره این فیلم را روی پرده ی جادویی سینما ببینم . 

 

نوشته شده توسط محمد در ساعت 23:41 | لینک  | 

 

                                           

                                      

                                  (نقاشی اثر  KRISTEN  به نام suspicion "سوءظن ، شک ")


همان موضوع همیشگی ، بعد از این همه سال ، باز با تو هست و تا مرگ و شاید بعد از آن هم با تو بماند : "شک !"

آیا این ها که جلوی من رژه می روند ، وجود دارند ؟ آیا دیوارهای اتاق من وجود دارند ؟ آیا چیزها ، وجود دارند ؟ یا فقط حاصل فکر و برخورد من هستند ؟ آیا تویی که این را می خوانی وجود داری ؟ آیا هستی ؟ و شک !

بعضی به همه جیز شک دارند ، ولی من اینگونه نیستم ، من به وجود  خودم شک ندارم ! به خدای خودم هم شک ندارم . من فقط به محیط پیرامونم شک دارم . در راه به خیابان نگاه کردم به خط کشی های بی رنگ و رویش ، به درخت ها نگاه کردم و سبزی و زردی آنها ، به رنگ نگاه کردم و به نظر خودم چیز هایی را دیدم و دریافت کردم . ولی اینها فقط از درون من است . از حس من است . آیا تو هم سبز من را همان سبز می بینی ؟ خدا می داند !

دوستانی دارم ، فامیل هایی دارم ، که فکر می کنم آنها را می شناسم ، آنها هم فکر می کنند که من را می شناسند ، منظورم فقط شناختن است ، نه اینکه شخصیت شخص را کاملا بدانی . بله ، به نظر خیلی ساده است که من دوست کودکیم را بشناسم و او هم مرا بشناسد . نه ؟ ولی آیا من او را می شناسم ؟ آیا او آنجا همان طور است که من می بینم ، از کس دیگری هم می پرسم تا مطمئن شوم که او همان طوری است که من می بینم . او هم تایید می کند شاید چون که  او هم حرف های مرا طوری که خود می فهمد ، می گیرد . و پاسخ دیگری می دهد که من پاسخش را به منزله ی صحت سوالم دریافت می کنم . اینها شک های من است ...

آیا من می توانم به دیوار اعتماد کنم ؟ به آن تکیه می دهم . رویش سقف بنا می کنم و در آن زندگی می کنم . از این اعتماد بیشتر ! ولی آیا دیواری هست ؟ یا فقط چیزی است که ماهیتش را نمی دانم و شکلش، چون دیواری فقط برای من می ماند . با خصوصیاتی معین و مشخص !

شک من ، شاید برای تو عجیب بیاید . شاید به نظرت اصلا جای شک نداشته باشد . مسائل به این سادگی که شک ندارد ، دارد ؟ نمی دانم ! ولی هر چی هست ، پشت این زمینه ی واقعی یا خود واقعیت ، فقط و فقط تفکر است در رسیدن به خالق آن و بس !

سخن کوتاه می کنم . سال دوم راهنمایی انشایی نوشتم . آن را دوباره همین جا می نویسم ، بدون دخل و تصرف . موضوعی که سالهاست با من است در آن سال ها آنگونه بروز کرده بود ...

"شاید من جور دیگر باشم . شاید چشم هایم چیزهایی را ببینند که تو نمی بینی و شاید تو چیزهایی را می بینی که من نمی بینم . من با تو حرف می زنم و شاید تو حرف هایم را جور دیگر بشنوی و بخندی و من حرف های تو را جور دیگر بشنوم و گریه کنم .

شاید تو موقعیت زندگی مرا جور دیگر ببینی و شاید من پادشاه را فقیری بیش نمی بینم . شاید هدفم از نظر تو بیهوده باشد . شاید تو در دنیای من بهترین دوستت را دشمنت و بدترین دشمنت را دوستت ببینی .

شاید من چیزهایی را که می نویسم ، تو بخوانی و تحسین کنی . ولی تو در اصل چیز دیگر می بینی. آن چه را که دوست داری می بینی .

در دنیای من همه جور دیگر هستند و انسان ها همه تقریبا یک شکل ولی با اخلاق های متفاوت هستند ولی شاید در دنیای تو جور دیگر باشد.

شاید دنیای من با دنیای تو و با دنیای او فرق کند . ولی فرقی نمی کند که از نظر او یا تو ، من چه باشم من فقط خودم هستم .

 

بیست ، خوب بود . آقای باقری

۸۱/۲/۸"  

نوشته شده توسط محمد در ساعت 18:44 | لینک  | 

                               

 

وقتی ریشت رو نمی زنی ، تو تاکسی که می شینی ، با همکلاسیات که حرف می زنی ، بقیه که  می بیننت ، همه فکر می کنند که تو حزب اللهی هستی، کسی توجه نمی کند که ریش بهت می آد یا نه ؟
وقتی ریشت رو از ته می زنی ، تو مسجد که می ری ، حرف هایی که  درباره ی دین می زنی ، با آدم های ته ریش دار که هم کلام می شی ،طوری برخورد می کنند که انگار آدم های بی ریش نمی تونند درباره ی  دین بحث کنند . باز هم کسی توجه نمی کند که ریشت رو بزنی بهتره یا بذاری !
وقتی عینک دسته کلفت ، مدل قدیمی و نوستالژیا ، می زنی و موهات رو هم بلند می کنی . همه ازت توقع دارند که مثبت باشی و براشون  تداعی کننده ی شخصیت های دهه ی 50-40 باشی . کسی نمی بینه که این عینک به صورتم می شینه یا نه !
وقتی عینک دسته نازک ، بی قاب در سطح زیرین ، می زنی و موهات رو هم کوتاه و مرتب نگه می داری . همه بهت می گند مهندس یا دکتر . باز کسی نمی گه که این تیپ به من می آد یا نه !!
شلوار لی پوشیدن ، کتان پوشیدن ، اسپرت پوشیدن ، رسمی پوشیدن ، کلاه گذاشتن ، کلاه نذاشتن ! ، کفش مردونه پوشیدن ، آستین کوتاه پوشیدن ، آستین بلند پوشیدن ! آره ، کسی پیدا نمی شه خودت رو ببینه ! همه چیزهایی که داری رو می بینن ، یا بهتر بگم چیزهایی که خودشون دلشون می خواد رو می بینند و دربارت تصمیم گیری می کنن .

وقتی احوال فلان دختر رو از فلانی می گیری ، می گن رفتی تو نخش ، کسی نمی گه ، ای بابا ، ناسلامتی ممکنه کاری داشته باشم باهاش ! یا وقتی سرت رو می اندازی پایین و به هیچ کس حتی سلام هم نمی کنی ، می گن با ما لج داره ، کسی نمی گه شاید من هم کار و عجله داشته باشم ، یا حتی ندیده بودمشون ! آره ، این طوریاس ! همه اش داریم روی پیش فرضای ذهنیمون قضاوت می کنیم ... دیدی دختره چادری بود ! دیدی انگار روسری سرش نیست !  دیدی زیر چادرش ، شلوار لی پوشیده ، این بشر از نظر ایدئولوژی تو تناقضه ! دختره رو دیدی که خودشو عین متال درآورده ، معلوم نیست دنبال چیه ! آره همه اش داریم از روی پیش فرض های ذهنیمون قضاوت می کنیم ... هه هه ، آقاهه رو دیدی با کفش مردونه ، جوراب سفید پوشیده ! معلوم نیست از کدوم بی فرهنگستانی اومده ! چه  ضایع ، سیگار برگ گرفته به اون کلفتی و دودش رو می پاشه تو صورت مسافرهای تاکسی و کلی هم ادعاش می شه ...

همه اش داریم از روی پیش فرض های ذهنمون درباره ی آدم ها قضاوت می کنیم ، کمتر کسی رو می شناسم که فقط و فقط به آدم توجه کنه ! اینکه این بابا که اینطوریه و تو درباره اش اونطوری فکر می کنی ، چرا داره همچین می کنه ؟ خب ، آدمه دیگه ، حواسش نیست ، دلش می خواد ، عشقش می کشه ، دنبال جلب توجهه ، یا اصلا براش این چیزها مهم نیست . وقتی تموم پیش فرضای ذهنتو ، می ریزی دور به شناخت خوبی از آدم می رسی ، زیاد تعجب نمی کنی ، بابا این هم هم نوع خودته ! مثل خودته ! گشنش می شه ، تشنش می شه و ... فقط راه های بروزش متفاوته ! نمی دونم شمایی که الان داری این رو می خونی ، نسبت به من که این رو نوشتم ، چی فکر می کنی ، نمی دونم این نوشته ی من رو با چه پیش فرضی از ذهنتون انطباق دادین ، نمی دونم چه نتیجه ای از شخصیتم گرفتین ! اینا دیگه برای من بی پیش فرض زیاد مهم نیست جونم ... اگر هم هیچی تو ذهنت نیومد درباره ی من، بدون ، حالت از من بهتره و هیچ پیش فرضی تو مخت نیست !

تو این نوشته ، به شخص خاصی یا قشر خاصی توهین نکردم ، فقط چیزهایی که بقیه نسبت به بقیه ی دیگه می گند رو نوشتم ، همین . امیدوارم به کسی برنخوره . اگر هم به کسی برخورد بگه تا این مطلب رو از بیخ و بن پاک کنم ، چون دوست ندارم حتی یک نفر هم بخاطر این نوشته برنجه !

قربان شما
یه آدم بی پیش فرض  !

 

 

 

 

نوشته شده توسط محمد در ساعت 0:42 | لینک  | 

                                                   

می گفت :"چون عرق سگی خوردم ، دارم این طوری تو آب ، شنا سگی می کنم وگرنه من عین سگ پروانه می روم .این ناکولا سارکوزی پدرسگ با اون تیتیش مامانی  کارل برونی سگ پدر، معلوم نیست چرا توی این کشور  سگ پرورشون این قدر سگ ها رو می پرستند ، انگار آدم های سگ صفتی که دارند توی این شهر پر از سگ ، با سگ ها ور می رند یادشون رفته که زندگی سگی ما تو تهران چقدر عوض شده !"

-:"ببخشید ، خیلی عذر می خوام . از وقتی سگش مرده ، این طوری حرف می زنه . ته دلش هیچی نیست ..."

*-:"اگر یک قلاده ی ناقابل می انداخت دور گردن این سگ لعتنی که یک وقت بی  هوا برا گرفتن اون پرنده ی سگی که با تیر سگ کش تو ، توی اون جنگل بی سگ زدی ، پرید پایین و جنازه ی متلاشی شده ی سگیش رو کشیدیم بالا . حالا این طور نمی شد ... "

-:"ببخشید ، خیلی عذر می خوام . از وقتی اون صحنه رو دید که چطوری این سگه برای گرفتن اون پرنده ای که شما با تیر زدید خودش رو انداخت از دره پایین . این طوری شده . هی به خودش و به تو به اون که طناب سگ  دستش بود فحش می ده . ته دلش هیچی نیست ..."

-:"باید شما رو برای پاره ای از توضیحات تحویل ژاندارمری بدیم . جای هیچ نگرانی نیست . همه می دونن که شما مقصر نیستید . این کار ها فقط برای پاره ای از مسائل تشریفاتی باید طی بشه  .  ما همه می دونیم که شما هم تحت تاثیر این صحنه قرار گرفتید ولی پزشکان و روان شناسان ما تشخیص دادند که شما نیاز به درمان روان پزشکی ندارید و می توانید آسایشگاه را ترک کنید . ما فقط نیازمند تایید شما هستیم . آیا حاضرید ؟ "

--- :"واق ، واق !!!"

-:"بله ، بله ، می دونستم . می تونید ببریدش . به دکتر فلانی هم بگید که سگ خطرناکیه ، توی دامپزشکیش خیلی باید مراقبش باشه .از وقتی سگش مرده ، خودش هم سگ شده !!"

---------------------

برای" لیسا " که سگ خوبی بود !

 

نوشته شده توسط محمد در ساعت 13:41 | لینک  | 

                             

 

بیدار شو ...
بیدار شو ...

در هذیانی...

سرشار از دختر بی صورت
سیراب از عشق بی سیرت

بیدار شو ...
بیدار شو ...

در هذیانی ...

کار عقل هذیانی ، دل است
و دل هذیانی ، آتش !

بیدار شو ...
بیدار شو ...

در هذیانی...

خواب را باور کن ، که تو در هذیانی .
روز را می بینی و شب را
که همه در خوابست و بس و تو در هذیانی
عشق هذیانی پشت در بی بنیاد بی قفل و دستگیره
به چه زوری ، به چه تدبیری می گشاییش؟

بیدار شو ...
بیدار شو ...

در هذیانی ...

دنیای هذیانی ، هر روز شروعش را می بینی و هر شب پایانش را
خواب را باور کن ، که تو در هذیانی
هذیان  خواب هذیانی ، حقیقی نیست
بیدار شوی از خواب هذیانی ، باز در دنیای هذیانی .

بیدار شو ...
بیدار شو ...

که در هذیانی !

 

نوشته شده توسط محمد در ساعت 23:26 | لینک  | 

                 

می خواستم درباره ی شماره ی جدید ( آگست ۲۰۰۸ ) مجله یبین المللی و معروف و معتبر نشنال جئوگرافی بنویسم که روی جلدش  عکس سرباز هخامنشی رو انداخته و زیرش نوشته :

Ancient Soul of Iran

ولی دلم نیومد . می خواستم بنویسم که چقدر این مسئله می تونه به چهره ی ایران در دنیا کمک کنه ، نگاه تحقیقاتی عکاسان و پژوهشگران نشنال همیشه مورد احترام مجامع علمی و ژورنالی بوده و هست ... ولی ننوشتم ! وقتی یاد فیلم مستند نشنال می افتی که درباره ی ایران ساخته بود و کلی روی مسئله ی جدایی زن و مرد در ایران تاکید کرده بود ، تعجب می کنی ، این کجا و اون کجا ... فیلمی که از عنوانش می شد فهمید چه در چنته دارد : Iran : Behind the veil   می خواستم راجع به این بنویسم که امسال توی المپیک  ، چقدر حضار ،  ایرانی ها را تشویق کردند . مثل اینکه بعد از چینی ها و امریکایی ها و ایتالیایی ها ، ایرانی ها را در ورزشگاه افتاحیه از همه بیشتر  تشویق کرده بودند ... ولی نمی نویسم ...

وقتی می بینم کسی برایش اینها مهم نیست ، وقتی می بینم مسئولان ما عین خیالشون نیست ... وقتی می بینم اونهایی هم که حواسشون هست اینقدر تعصب دارند که دارند کور می شوند ، هیچ کورسوی امیدی نمی ماند ... برای چه بنویسم ؟ برای چه  ناراحت شوم ؟ برای چی ؟ برای کی ؟ تا کی ؟ تا کی ؟؟

وقتی با این همه شوق به دکه ها می روی و می گویند چون این شماره ی نشنال درباره ی ایران بوده ، توی ایران هنوز پخش نشده و ممکن هم هست که هیچ وقت هم پخش نشود ...

وقتی این ها را می بینی ، وقتی به تماشای فیلم زیبای "فرزند خاک" می روی و همراهت می گوید این فیلم فقط دارد با احساسات ملت بازی می کند . وقتی همراهت باور ندارد که چنین آدم هایی هم ممکن  است باشند ،  آدم هایی که برای همین ایران رفتند ...

وقتی آمار وحشتناک مهاجرت را می بینی ، و اینکه ایران اولین کشور در این زمینه هست و وقتی در نیوزویک می خوانی که چقدر از دانشجویان برق دانشگاه شریف  که مهاجرت کرده اند تعریف و تمجید کرده است ، می ترکی !

دیگر روزهای آثار باستانی گذشته ، ما امروز داریم میراث فرهنگی رو خودمون با دستهامون زنده به گور می کنیم ... وقتی می بینی فرهنگی که دربرابر مغول دوام آورده حالا داره به زور زیر خاک می رود ، غصه می خوری ...

نهایت تلاشمون فیلم "پرچم قلعه های کاوه" بوده که همه چی رو با هم مخلوط کرده تا به جلوه های ویژه ی آن جایزه بدهیم ... تا کی ؟

برای همین هست که نمی نویسم . برای که بنویسم ؟ برای تویی که می پرسی حالا باید چی کار کنیم   بنویسم ؟ برای خودم بنویسم ؟ برای دل خودم بنویسم ؟ برای همین هاست که نمی نویسم ...

ای نانوشته های من ، ای نانوشته های من ، در ابدیت ذهن من مدفون شو تا رسم زنده به گور کردن برای همه اجرا شود ...

 

نوشته شده توسط محمد در ساعت 1:2 | لینک  | 

                                             

در احوالات " شیخ ابو سعید ابوالخیر" خواندم که :

 

                     "شیخ ، پیوسته می گفتی :

                                         ...معشوقه ی بی عیب ، مجویید ،

                                                                                            که نیابید !"

خیالم راحت شد ... !

نوشته شده توسط محمد در ساعت 14:40 | لینک  |