تبليغاتX
خودمانی تر JavaScript Codes

خودمانی تر

مسیر تجریش-زعفرانیه رو همیشه تاکسی ها 150 تومان می گیرن . وسط صندلی عقب نشستته بودم .وقتی از تجریش به زعفرانیه رسیدیم .بقلیم به راننده 200 تومان داد و گفت همیشه این مسیر رو اینقدر پول می ده . اون یکی بقلیم هم که دید این یکی بقلیم 200 تومان داده , اون هم 200 تومان داد و پ.لی از راننده پس نگرفت . ولی من همون 150 تومان رو به راننده دادم  و اون هم گرفت و هیچی نگفت . نمی دونم تا کی می خوایم تابع دیگران باشیم ! 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 8:22  توسط محمد  | 

امروز رفتم موزه ی هنرهای معاصر . پنجمین ۲سالانه ی مجسمه سازی و آثار حجمی بود . از اون همه آثاری که اونحا فقط جندتا  از اون آثار رو کامل درک کردم . آثاری فوق العاده عالی . ولی می دیدم  جمعیتی  که به تماشا اومده بودند هم  زیاد چیزی نمی فهمیدند .

نمی دونم ضرورت چنین موزه هایی و مسابقاتی و هزینه هایی چیست . واقعا نمی فهمم !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 21:0  توسط محمد  | 

امروز "حافظ" عباس رو کاملا درک کردم ... و تصمیم گرفتم هروقت پول کافی داشتم این کتاب رو بخرم .

خیلی ها می گن کیارستمی فقط ورق حروم کرده  و کار خاصی نکرده . یکی می گفت این رو درست کرده تا بشه sms حافظ زد . کوتاه و جمع و جور . تقریبا همه شاکی بودند . تو این وضع گرونی کاغذ این کارا اسرافه ..... .

ولی من این کتاب رو می خرم چون با "عباس" موافقم که هر تیکه از شعر حافظ به اندازه ی یک صفخه مطلب داره ... من زمانی هم که "عباس" workshopی در انگلستان برگزار کرد و در اون درخت های خیابان ولیعصر رو شبیه سازی کرد و اون ها رو از نو چید  کاملا درکش می کردم ... خیلی ها مخالف بودند و می گفتند این هنر نیست .. این که کاری نداره و...........

"عباس" من ستایشگر تو خواهم بود تا زمانی که قابل ستایش باشی ! 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 20:57  توسط محمد  | 

با یکی از کتاب فروش های راسته ی انقلاب رفیق شدم و کلی باهاش حرف زدم . تعریف می کرد وقتی اثر جدید "گابریل گارسیا مارکز" به فارسی ترجمه شد به سرعت فروش کرد .

می گفت :" مرتیکه ی ۹۰ساله .. سر پیری یاد معرکه گیری افتاده ... و از رابطه ی (...)خودش  با یک دختر (...) نوشته . حالا جالبتر از اینکه پیرزن ها خیلی طرفدار این کتابه بودند . یکیشون خودش رو به نفهمی زده بود و می گفت برای دخترش در "قم" می خواد  ویکی هم از "مشهد" اومده بود و کتاب رو می خواست ... .

یکی هم از من سوال کرد :"کتاب رمان دارین ؟" من هم قفسه ی مربوطه را نشانش دادم .. بعد از کلی گفت :" شما آثار مارکز رو هم دارین ؟" من هم قسمت مارکز رو نشونش دادم . بعد از کلی اومد پیش من و یواش که کسی نفهمه گفت :" این کتاب آخریه رو داری ؟"

---------------------------------

در این متن از نوشتن نام اصلی کتاب به دلایل اشاعه ی بی عفتی پرهیز کردم . شما ببخشید .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 20:49  توسط محمد  | 

امروز در  خیابان انقلاب تو ویترین هر مغازه ای که می دیدی کتابی از "فروید " یا درباره ی "فروید" وجود داشت ." تعبیر خواب با فروید " و " پنج شنبه ها با فروید" و " فروید کیست ؟" و "فروید " و " مجموعه عکس های فروید "

من "فروید " رو خیلی نمی شناسم . فقط اون رو به اندازه ی همون یک صفحه ای که در "آثار جوانی " دکتر شریعتی درباره اش  نوشته و فیلم " چه کسی امیر را کشت؟" و بحث های خودم با دوست عزیزم می شناسم .

نمی دونستم "فروید " و نظریه ی "عشق"ش اینقدر طرفدار پیدا کرده انگار ملت همه نظریه هاش رو دوست دارن .. نمی دونم !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 20:42  توسط محمد  | 

در خیابان جمهوری به دنبال ویدئو پروژکتور می گشتم  . وارد مغازه ای شدم .


گفتم :" آقا ویدئو پروژکتور دارین ؟"

گفت :" نه ! ولی دی وی دی ریکوردر داریم !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 20:36  توسط محمد  | 

در یکی از کتاب فروشی های خیابان انقلاب که فروشنده ای جدی و پیپ به دهن داشت  به سر می کردم که مردی سراسیمه وارد شد و بلند از فروشنده پرسید :" آقا کتاب دارین ؟"

فروشنده :" مگه کوری !؟!!؟ پس اینا چیه ؟ همه کتابه دیگه ؟! "
مرده گفت :" اینها که کتاب نیستند همشون یا شعره یا فلسفه یا عرفان یا هنره یا علمیه !! ... خب کتاب نداری چرا شاکی می شی ؟"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 20:30  توسط محمد  | 

تلویزیون داره کعبه رو نشون میده و روش هم بدون هیچ موسیقی کلام : لبیک ... پخش می کنه .
دلم خواست اونجا بودم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 21:58  توسط محمد  | 

نمی دونم چرا بعضی ها نمی تونن از مغزشون درست استفاده کنن ... انگار یکسری تار عنکبوت  دور مغزشون بسته شده و حالا حالا هم خیال باز شدن نداره ... نمی دونم چرا بعضی ها معنی قدردانی رو نمی فهمند ... انگار وقتی باهاشون با ادب برخورد می کنین یک چیزی هم طلبکارند .... نمی دونم وقتی یکسری معلم اینطوری باشن وای به حال شاگردهای زیر دستشون ... ولی خدا رو شکر ما که از معلم هامون چیز زیادی یاد نگرفتیم ... .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 21:31  توسط محمد  | 

در گالری نیاوران آثار آقای محمد علی ذوالقدر یکی از نقاشان پشت شیشه به نمایش گذاشته شده است . نقاشی های کاملا ایرانی از مناظر قدیمی که با دقت و وسواس خاصی رسم  شده بود . رنگ های شاد و زیبا و طراحی های فوق العاده ... خلاصه کلی کیفور شدم ... در همین مکان کم  نبودند آقایان کراواتی ... که گاهی خنده های بلند سر می دادند و جلب توجه می کردند .. گروهی از اینها جلوی پله ها ایستاده بودند و جمعیت بیچاره هم باید از میان اونها رد می شدند تا بتوانند به طبقه ی بالا بروند... کسی هم چیزی به اونها نمی گفت ... یاد زمانی افتادم که چنین آدم هایی چقدر راحت به خاطر تند نرفتند ماشین جلویی در خیابان  بوووووووووووق ماشین بزرگشون رو می زنند و همه رو مقصر می دونند ... . 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 22:10  توسط محمد  | 

برای اولین بار تو یکی از ختم های یکی از فامیل های دورمون دیدمش . قیافه اش تو ذهنم بود . دفعه ی بعد شب بود که تو چهارراه فرمانیه دیدم داره  شیشه ی ماشین ها رو تمیز می کنه ... دفعه ی بعد همون شبی دیدمش که با رفقا رفته بودیم امام زاده صالح ... و این دفعه ی آخری هم تو همین تجریش دیدمش داره سی دی می فروشه ... آره این بابا دستفروشه همه جه بود ... هر جا آدم بود . مشتری بود این هم بود .. زیاد هم فرقی نمی کرد که چی بفروشه یا چی کار بکنه .. مهم این بود که دست فروشیش رو بکنه ... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 19:43  توسط محمد  | 

سر کلاس "آیین نامه " استاد محترم درباره ی " خط ممتد خیابانها گ توضیح می داد و می گفت وقتی خط ممتد باشه مثل نرده می مونه نمی شه از رد شد ... ولی وقتی ممتد-متقاطع باشه می شه رد شد ... .

بعد کلاس تو خیابون آموزشگاه به دنبال یک خط سفید ممتد  روی آسفالت بودم ... ولی هیچی پیدا نکردم ... نه خط سفید ممتد ..نه هیچ خط دیگری ... .

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 22:29  توسط محمد  | 

تو تاکسی دوتا دختر سانتی مانتال کنارم نشسته بودند و داشتند بلند بلند برای مرد جوان که کنار راننده نشسته بود ار عملکرد ضعیف پلیس در خصوص بدحجابی حرف می زدند .
" آخه یکی نیست به این پلیس ها بگه ... اگه من شلوارم رو تو چکمه ام نکنم فردا که زمستون شد و زمین ها خیس شد و شلوار من هم خیس شد و من هم سرما خوردم کیه که بیاد خرج دوا و درمون من رو بده .. ها کیه ؟"

" تو تجریش دختره داره با مامانش راه می ره بهش گیر دادن بعد اون خانمی که اونطوری میاد  تو خیابون رو هیچی نمی گن .. یعنی جرات ندارن چیزی بگن ... "

این دو تا دختر دلسوز امنیت جامعه و پبشرفت ایران سر میدون پیروز پیاده شدند .. بعد مرد کنار راننده گفت :" یکی باید به خودشون بگه که این چه تیپی که می آن تو خیابون . آره جونم قانون برای همه است "...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 13:55  توسط محمد  | 

در محلس ختمی به عنوان یکی از صاحبان عزا  دم در ایستاده بودم و با هرکی می اومد تو دست می دادم یا سرم رو به نشانه ی احترام تکون می دادم . وقتی مجلس تموم شد در کمتر از یک دقیقه با ۶۰ نفر دست دادم که هیچ کدومشون رو هم نمی شناختم . همه هم به من تسلیت می گفتند . نه من اونهارو می شناختم نه اونها من رو . مهم این بود که با کسی که دم در ایستاده باید ابراز همدردی کرد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 22:43  توسط محمد  | 

ساعت ۲ نیمه شب که اومدم بخوابم . مدام تو کله ام موسیقی " گل ارکیده " پخش می شد . انگار تو مغزم دارن کنسرت می دن . خب عادت نداشتم یک کله یک موسیقی رو این همه گوش بدم . حس کردم مخم داره می پوکه .انگار یادم رفته بود که نباید موسیقی گوش کرد ... .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 22:38  توسط محمد  | 

خوابم نبرد . نشستم پای کامپیوتر . به موسیقی " گل ارکیده"(مازلی) گوش دادم . با گوگل ارث دانشگاهمون رو پیدا کردم . از این بالا یک دانشگاه کوچولو با یک حیاط بزرگ برای آدم های کوچولو تر . یاد پارسال افتادم که داشتم برای کنکور می خوندم . خنده ام گرفت ... .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 1:18  توسط محمد  |