تبليغاتX
خودمانی تر JavaScript Codes

خودمانی تر

                               

هیچ کس  هیچ وقت هیچ چیز را نمی فهمد

                      ولی

من همیشه به همه کس همه چیز را می فهمانم

                   چون

              من هم نفهمم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 23:49  توسط محمد  | 

                

"هر جمله ای که می نویسم، برای من ، داستانی دارد "
این جمله را جندین بار تکرار کرد ولی نگفت آیا جمله های تکراری هم داستان های جدید دارند یا نه ؟

جمعیت هم در خماری ماندند و کسی نفهمید که جمله های تکراری هم داستان های تکراری دارد یا جدید ؟

جمعیت که از این خماری لذت برده بودند و فکر می کردند چیز جدیدی یاد گرفته اند ، برای استاد چند دقیقه ایستادند و دست زدند و سوت کشیدند و هورا  کشیدند و ... .

جلسه که تمام شد . خبرنگارها از استاد پرسیدند که آیا از امشب راضی بودند یا نه ؟

و استاد فقط می گفت :"من "و دیگر چیزی نمی گفت ، چون می دانست که اگر جمله ی جدیدی بگوید ، ناشرش از دستش عصبانی می شود و می گوید تو که می خواهی داستان هایت را من چاپ کنم ، چرا اونها رو برای خبرنگاران تعریف می کنی و خبرنگاران هم در روزنامه داستان های تو را چاپ می کنند و چیزی به نام حق انتشار باقی نمی ماند .
استاد مدت ها بود در محافل ادبی جمله ی کاملی نمی گفت . یا بهتر بگویم فقط از خودش اصوات نامونس و غیرقابل فهمی در می آورد که کسی نمی فهمید ... دیشب هم که گفته بود "هر جمله ای که می نویسم ،برای من ، داستانی دارد" بخاطر حضور دبیر کنگره ی بین المللی شعر و ادب در مجلس بوده و این داستانش را تقدیم به او گقته است .

کتاب های استاد همچنان می فروشد ، پرفروش ترین می شود و به بازار سیاه کشیده می شود ...
کتاب های استاد همگی فقط دو ورق دارند . ورق اول شناسنامه ی کتاب و ورق دوم داستان استاد که بیشتر از یک جمله نیست ... .

از وقتی استاد مرده است ، مردم دیگر کتاب نمی خوانند ، ساعت مطالعه به شدت کم شده است ، ناشرهای دنیا کم کم دارند ورشکسته می شوند ،مترجم ها که زمانی داستان های استاد را صد نوع مختلف ترجمه می کردند ، از کار بیکار شدند .سینما گران که حق آثار استاد را خریده بودند و از روی داستانهایش سریال و فیلم و کارتون می ساختند هم آسیب دیدند .  ولی بیشترین ضربه را منتقدین خوردند که برای داستان های استاد هزاران ورق سیاه می کردند و توضیح می دادند و بحث می کردند و ... 

کسی حتی کتاب های قبلی استاد رو هم نمی خواند چرا که استاد در آخرین روز زندگیش یک جمله گفت که داستان تمام زندگیش بود و آخرین کتابش هم بود و جمله این بود :"من هرگز داستانی نگفته ام ! باور کنید !"

(توضیح ادبی : در این داستان منظور از جمله ، تعریف نگارشی و ادبی آن نیست بلکه تعریف مصطلح و کوچه بازاری مد نظر بوده است )

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 23:50  توسط محمد  | 

           

(توضیح واضحات : در این متن برای جلوگیری از سوءتفاهم ها نام چندی نوشته نمی شود و به جای آن از عنوان دوستان فرهنگی استفاده خواهد شد . دوستان فرهنگی افرادی هستند که فارغ از سن و جنس و شهر و منطقه و نحوه ی ارتباط ،  به مسائل فرهنگی می پردازند . به سینما می آیند . به گالری می آیند . به کتابخانه و کتاب فروشی می آیند . و فقط می خواهند سواد فرهنگی را در تعامل با جمع بالا برده  و از آن استفاده کنند . دوستان فرهنگی یک جنبش روشن فکری نیست بلکه یک جنبش فرهنگیست . که زیر پرچم شرع اسلام گام بر میدارد و هر جا فعالیت این عنوان  مغایر ارزش های  مقدس اسلامی باشد خاموش می شود و ادامه ی فعالیت نمی دهد  . این تعریف نگارنده از دوستان فرهنگی است )

این یک داستان است که واقعیت دارد . یا یک واقعیت است که داستان پیدا کرده است . نگارنده سعی کرده است در این نوشته  عنصر واقعیت  را اصل قرار دهد و چیزی بیشتر از واقعیت و آن چه رخ داده است ننویسد . با این حال عنصر تخیل  هم در این داستان وجود دارد و نگارنده از این بایت  احساس خرسندی می کند که توانسته تخیل و واقعیت را در هم بیامیزد و  آنچه رخ داده است را فقط شرح دهد .

 

برای خواندن داستان روی ادامه ی مطلب کلیک کنید .

 




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 15:44  توسط محمد  | 

بار دوم این فیلم را در سینما جوان تماشا کردم . توصیه می کنم اگر می خواهید این فیلم را بفهمید این سینما را برای دیدن این فیلم انتخاب نکنید . زیرا صدای ضعیف این سینما باعث می شود نتوانید خیلی از دیالوگ های فیلم را بفهمید ... .

این بار چون از موضوع فیلم آگاهی داشتم با دقتی بسیار بالا فیلم را تماشا کردم ... به نظر من این فیلم مثل یک پازل چندین تکه هست که هر تکه در عین مستقل بودن به دیگری هم ربط داره ... داستان هایی که در این فیلم به سرعت از جلوی چشم بینندگان می گذرد به تنهایی می تواند دستمایه یک فیلم بلند ایرانی باشد مثلا دزدی ماشین در اول فیلم و بعد با نشان دادن بدبختی کسی که  ماشینش ربوده شده و  به دنبال ماشین گشتنش تا بالاخره پیدا کردن آن و ... نمونه های زیادی از این دست در این فیلم وجود دارد .

ارزش اشیا و صحبت ها و حرف ها و برخوردها در این فیلم کاملا نمایان است این که یک حرکت یا شی اگر در جای مناسب خود نباشد می تواند باعث ماجراهایی شود .

در پایان این فیلم انتظار داشتم مخاطبان چند دقیقه ای را دست بزنند ولی در هر دو سالن سینما این اتفاق نیفتاد ... وقتی علت رو از بعضی می پرسیدم تقریبا به یک جواب واحد رسیدم .و اون اینکه خب حالا چی ؟ و چقدر جامعه بد شده و دروغ  و دورویی زیاد شده ! بیشتر افراد انگار منتظر یک نوع پیام اخلاقی تابلو در آخر فیلم بودند . خیلی ها پایان فیلم رو نفهمیده بودند !!!!! و خیلی ها می گفتند خوب حالا که چی !

من که از فیلم خیلی لذت بردم ولی خیلی ها نتونستن با فیلم ارتباط برقرار کنند . به نظر من اگر داستان فیلم درباره ی حکمت و تقدیر بود خیلی بیشتر می تونست با حفظ همین فضا با مخاطب ارتباط برقرار کنه و تاثیر بیشتری بذاره . در همین فیلم هم ما نمونه هایی از تقدیر رو می بینیم ولی در جریان اصلی فیلم نیست و در لایه های درونی تر فیلم وجود داره . به عنوان مثال صحنه ای که خانم خانواده ی عبدالله زاده با بازی درخشان گوهر خیر اندیش بر بالای پشت بام می رود و باعث می شود که آنتن ماهواره خراب شود . او فقط به خاطر سهل انگاری آنتن ماهواره را خراب کرد و می بینیم این اتفاق بطور عجیبی باعث می شه که در آخر فیلم خانواده ی آقای عبدالله زاده تا مرز فروپاشی پیش بره . از این دست نمونه ها در این فیلم زیاد است . اتفاقاتی که سبب وقایع تاثیرگذار دیگری می شود تا دوباره به شخص برگردد ... .

بنده امیدوارم بتوانم برای بار سوم هم که شده به تماشای این فیلم بروم .

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 12:40  توسط محمد  | 

                      

امروز اولین روز سال ۱۳۸۷ به سینما آزادی رفتم . فیلم فوق العاده ی "دایره ی زنگی " ... .

                            

دایره ی زنگی به کارگردانی پریسا بخت آور و نویسندگی اصغر فرهادی و با بازی بازیگران مطرح سینما ی ایران یکی از بهترین ها در تاریخ سینمای ایران است .

از موضوع فیلم چیزی نمی نویسم . چرا که همین خلاصه فیلم هایی که در نشریات از این فیلم به چاپ رسید باعث شد فکر کنم با یک قصه ی تکراری با شوخی های زورکی طرف هستم ... درحالیکه داستان فیلم فراتر از سینمای ایران است ... .

 فقط توصیه می کنم به دیالوگ ابتدای فیلم که در ماشین درباره ی "دزدی" بین امین حیایی و نیلوفر خوش خلق رد و بدل می شود دقت کنید ... چیز بیشتری نمی گویم تا مزه ی تماشای یکی از بهترین های تاریخ سینمای ایران را یکجا درک کنید ... .

همچینین شخصیت های فیلم را به یاد داشته باشید ... به جز سه افسر انتظامی آخر فیلم  و چند شخصیت خیلی کوتاه دیگر   همه ی افرادی که جلوی دوربین ظاهر می شوند را به خاطر بسپارید .. یک جایی به آنها نیاز پیدا خواهید کرد !

      

نمی دونم چرا این فیلم در جامعه به عنوان یک فیلم کمدی مطرح شده است ... درحالیکه به نظر من این فیلم یک فیلم اجتماعی تلخ هست ... اینقدر تلخ که آدمی را به خنده وا می دارد ... شاید بتوان گفت یک نوع طنز سیاه ... .

بازی بازیگران همه درحد بسیار مطلوبی است و باران کوثری هم بازی فوق العاده ای رو به نمایش گذاشته ... مخصوصا در صحنه های آخری که سرش را به شیشه ی اتوبوس تکیه می دهد و نقس راحتی می کشد .... .

تیپ سازی فیلم بسیار دقیق و واقعی است و تیپ آدم ها تصنعی و یا با اغراق همراه نیست ... فیلم نامه ی بسیار قوی و دقیق که نمونه ی مشابه ایرانی آن وجود ندارد .

ولی این فیلم به خاطر بیان بعضی مسایل ، شاید برای خانواده ها که به امید دیدن یک فیلم کمدی به سالن می آیند مناسب نباشد ... به نظر من این فیلم برای افراد بالای ۱۲ سال مناسب تر است ... .

دلم می خواهد این فیلم را ۲ بار دیگر هم بروم ... هر روز که از اکران آن می گذرد احتمال توقیف آن بیشتر  خواهد شد ... افراد بیشتری فیلم را خواهند دید و نظرات متفاوتی خواهند داد ... امیدوارم این فیلم دچار بلایی که سر فیلم مارمولک آمده است نشود ... .

با اینکه این فیلم در جشنواره ی فیلم فجر فقط ۱ سانس و نیم اکران عمومی داشت با اصلاحیه هایی که خورد اجازه ی نمایش گرفته است ... ولی به نظر من تا دیر نشده بهتر است این فیلم را دید ...

شما یک فیلم کاملا   متفاوت خواهید دید ...  از آن لذت ببرید ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 18:31  توسط محمد  |