
(در این متن ، چون دیالوگ داریم و این دیالوگ ها هم به زبان انگلیسی هستند ، ترجمه ی راحتی از اونها رو نوشتم .)
با دیانا ، یکی از دوستان خانوداگی ، که چند روزی است از زادگاهش ، امریکا ، به ایران آمده برای پیاده روی شبانه ، به میدان تجریش رفتیم . دیانا با اینکه پدری ایرانی دارد ولی تنها ۳ بار به ایران سفر کرده و زبان فارسی را خیلی خوب نمی داند . او حالا ۲۵ سال دارد و تاریخ می خواند و علاقه ی خاصی به هنر دوران اسلامی دارد ... مخصوصا هنر کاشیکاری و مینیاتور ...
من شروع کردم به توضیح که اینجا "تکیه" است ولی حالا بازار میوه فروش هاست و در ایامی خاص تمام این مغازه ها تعطیل می شوند و اینجا می شود محلی برای برگزاری مراسم مذهبی ... گفت: محلی برای کسب پول !!
پرسیدم : به موزه ی متروپولیتن ، یکی از موزه های معروف دنیا در امریکا، رفتی و اگر رفتی کله ی بزرگ گاو هخامنشی رو در اونجا دیدی ؟
- آره ، دیدم ... تو هم رفتی ؟
- نه ، عکس هاش رو دیدم . فکر کنم اصل این تندیس برای کاخ شوش باشه . همون که مادام دیولافوا غارت کرد ؟
- نمی دونم ... این که گفتی کی هست ؟
- مادام دیولافوا ! نمی شناسی ؟!! خب ... یک به ظاهر باستان شناس که تمام کاخ شوش رو بار کشتی کرد و با خودش به کشور فرانسه برد ... و چون نمی تونست یکی از تندیس ها رو به خاطر وزن سنگینش با خودش ببره ، اون رو با چکش تیکه و پاره کرد ... بیشتر آثار موجود در موزه ی لوور در قسمت ایرانشناسیش از غارت های این خانم به دست اومده ...
- من تا حالا فرانسه نرفتم ...امشب این رو پیدا می کنم ؟ گفتی اسمش چی بود ؟
- مادام دیولافوا ...
رسیدیم به بازار قائم ... قسمت طلا فروش ها ... کمی ویترین ها رو نگاه کرد و دوباره شروع کردیم به راه رفتن .
گفتم : مردم ایران هنوز یک خصلتی رو از زمان هخامنشیان حفظ کردند ... دوست دارند شکوه داشته باشند ... می خوان شکوه و تجملاتشون رو نشون بدن ... این مدل طلاها هم یک نمونه اش هست ... طلاهای بزرگ که جلوه کنه ، به چشم بیاد ... یا حتی لباس های گرون قیمت و یا ...
- قابل درکه ! مثل اجداد هخامنشیون !
- آره ... مثل اونها !
- تو چی دوست داری ؟
- نه زیاد ... سادگی رو بیشتر دوست دارم ... این که گفتم مردم ایران اشتباه بود ولی خیلی ها این طوریند ... تو تهران این آدم ها کمتر شدند ولی هنوز هستند ...
آقایی کنار خیابون داشت ویالون می زد .
از من پرسید : تو موسیقی کار می کنی ؟
- نه ، اصلا !
-وایلن ... شما بهش تو فارسی چی می گین ؟
-ویولون !
- هر دوتاش یکیه . و کلی خندید !!!!
گفت : تو تاریخ می خونی ؟
- نه ، آمار .
- چه عالی ، پس تاریخ دوست داری ؟ تاریخ ایران رو دوست داری ؟ یا جهان رو ؟
- هم ایران و هم جهان.
- من هم تاریخ می خونم ... به تاریخ هنر هم علاقه داری ؟
- آره .. ولی توی تخصصم نیست ... ولی اون رو هم می خونم .. با هنر می شه فهمید در هر دوره چطور فکر می کردند و زندگ می کردند ... می شه با مردم اون موقع در ارتباط بود ...
- من 2 سال تو قسمت هنر اسلامی دانشگاه کلمبیا بودم ... خیلی هنر اسلامی دوست دارم ... مخصوصا کاشی کاری و مینیاتور ...
- از چه دوره ای خوشت می آد ؟ صفویه ؟ زندیه ؟ ...
- کلی ، همه شون رو دوست دارم ...
- اصفهان رفتی ؟
- آره ...
- مثل یک بهشته ... نه ؟ معماری و ترکیب رنگ رو دیدی ؟ نقش ها رو دیدی ؟
- آره ، فوق العاده اس ...
درباره ی تاریخ هنر اسلامی کلی حرف زدیم که دیدم شاید حوصله ی خواندنش رو نداشته باشید ، رسیدیم به ته بازار تجریش و در راه برگشت هم حرف های خوبی زدیم :
پرسید از سیاست چیزی می دونی ؟
- نه ! زیاد دنبالش نیستم .. چون معلوم نیست واقعا چی درسته ! اصلا مگه سیاست می تونه درست باشه ؟ مگه می شه توش حقیقت رو فهمید ؟
-اوم... فیلم "پرسپولیس" رو دیدی ؟ خیلی بامزه است ! من خوشم اومد !
- همون کارتونی که از روی یک کتاب کمیک استریپ ساختند ؟ نه ! من ندیدم ! ولی چند ورقی از کتاب رو تو اینترنت خوندم ... نمی تونم مظر بدم . چون کامل نخوندمش ...
- یکی از آشنایان برام گذاشت ...
- توی ایران این فیلم رو توهین می دونند ... اصولا مردم ایران به تاریخ و فرهنگشون خیلی حساسند ... مثلا فیلم 300 ...
- آره ... اون که خیلی مسخره بود ... فجیع بود ...
- یا خلیج عربی ....
- توی نشنال جئوگرافیک ؟
- هم اونجا و هم جدیدا توی گوگل ارث !
- من نشنال نمی خونم ...
- ولی من سعی می کنم حتما بخونم ... توی ایران خیلی گرونه !
به محوطه ی امام زاده صالح رسیدیم ... آقایی جلومون رو گرفت و گفت که خانم ها با چادر . یکی از چادرها رو برداشت و برعکس سرش کرد ! این قدر با چادر کلنجار رفت که بالاخره رو سرش وایستاد !
فهمید که اینجا مسجد مهمی هست و پسر یکی از امامان در اینجا آرمیده است. از محوطه خارج شدیم .
پرسید : دوست داری بیایی امریکا
- آره .. ولی فقط برای سفر ... دلم می خواد موزه ی متروپولیتن رو ببینم .
پرسیدم: موزه ی ملی ایران رفتی ؟
- نه ... خیلی دلم می خواد برم ..
توضیحاتی درباره ی موزه ی ملی دادم و اینکه ساختمان ایران باستان خودش موزه ای هست و اصلا امنیت زلزله نداره و ...
گفت : تو "بریتیش میوزیم" هم بخش ایران داره ! ای کاش همه ی اینها برگرده به ایران !
گفتم : نه ! اونجا از اونها بهتر نگهداری می کنند ... در هتلی که توی یزد اقامت داشتیم . مغازه ای بود که آثار تاریخی رو به قیمت خیلی ارزون می فروخت ... یک عتیقه ی دویست ، سیصد ساله رو به قیمت 20 -30 هزار تومن ... من نمی فهمم چرا ! همه اش مربوط به سیاست هست ! ولی اگر شد حتما یزد برو ... اگر وقت داشتی برو ..خیلی قشنگه ...
گفتم : اصلا منبعی برای خارجی ها درباره ی ایران هست ؟ فیلم مستندی که در سطح جهان در دسترس باشه ؟
-نه ! اونقدر خوب ! چیز جهانگیری نیست .
- به خاطر سیاست هست !
پرسید : احمدی نژاد در موقع انتخابات محبوب بود ؟
-آره ، خیلی ! چون از حقوق مردم حرف می زد ... و افاده نداشت ... راحت حرف می زد .. همه حرفش رو می فهمیدن ... ولی کسی فکر نمی کرد رییس جمهور بشه .. همه می گفتند آقای هاشمی رای می آره !
-آره ...می دونم !
- تو توی سخنرانی احمدی تژاد تو دانشگاه کلمبیا بودی ؟
- آره ، اونجا بودم !
- اینجا توی رسانه ها گفتند یک پیروزی عظیم برای کشور ایران شد و همه ی حضار از این سخنرانی خوششون اومد ... واقعا این طوری بود ؟
خندید و گفت : مجری خیلی بی ادبانه احمدی نژاد رو معرفی کرد ولی احمدی هم خیلی زیرک بود و خوب برخورد کرد ...
سکوت حکم فرما شد !!
بحث رو عوض کردم . چندتا سوال خانوادگی پرسیدم و حالا رسیده بودیم به محل اقامتش در تهران . در یکی از خانه های فامیل ...
خداحافظی کردیم و آرزوی موفقیت برای هم !