تبليغاتX
خودمانی تر JavaScript Codes

خودمانی تر

                                        

تو تاکسی داشتم به این فکر می کردم که هنوز دارم نفس می کشم ، زنده ام !
هنوز فرصت هست ، می شه آدم شد یا بهتر بگم آدم تر شد !
یادم نمی آد جایی رو امضا کرده باشم که من باید ۹۰ سال زندگی کنم و زنده بمونم ، حتی ممکن هست همین الان هم که دارم این رو می نویسم ، نتونم تمومش کنم و بمیرم !
جدی می گم ! این حرفا رو نمی زنم تا به به و چه چه کنیم ،  می خوام به واقعیت برسم ...
هر صدم ثانیه ای که من هنوز زنده ام ،می گذره  ، هنوز فرصت هست !
نمی دونم چرا اکثرا   "جان" داشتن و "زنده" بودن رو حق مسلم خودشون می دونند ...

یاد عطار افتادم ، و برخوردش با درویشی که جلوی عطار با زدن حرفی ، مرد .و عطار این  شد که الان شد ...عطار عارف شد و شاعر ... فقط با دیدن مرگ یک درویش !

 اینکه من هنوز زنده ام و نفس می کشم ، نعمت بزرگی است.
کمکم کن تا به خطا از این نعمتت استفاده نکنم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:7  توسط محمد  | 

 

                                                

(در این متن ، چون دیالوگ داریم و این دیالوگ ها هم به زبان انگلیسی هستند ، ترجمه ی راحتی از اونها رو نوشتم .)

با دیانا ، یکی از دوستان خانوداگی ، که چند روزی است از زادگاهش ، امریکا ، به ایران آمده برای پیاده روی شبانه ، به میدان تجریش رفتیم  .  دیانا با اینکه پدری ایرانی دارد ولی تنها ۳ بار به ایران سفر کرده و زبان فارسی را خیلی خوب نمی داند  . او حالا ۲۵ سال دارد و تاریخ می خواند و علاقه ی خاصی به هنر دوران اسلامی دارد ... مخصوصا هنر کاشیکاری  و مینیاتور ...

من شروع کردم به توضیح که اینجا "تکیه" است ولی حالا بازار میوه فروش هاست و در ایامی خاص تمام این مغازه ها تعطیل می شوند و اینجا می شود محلی برای برگزاری مراسم مذهبی ... گفت: محلی برای کسب پول !!
 پرسیدم  : به موزه ی متروپولیتن ، یکی از موزه های معروف دنیا در امریکا، رفتی و اگر رفتی کله ی بزرگ گاو هخامنشی رو در اونجا دیدی ؟
- آره ، دیدم ... تو هم رفتی ؟
- نه ، عکس هاش رو دیدم . فکر کنم اصل این تندیس برای کاخ شوش باشه . همون که مادام دیولافوا غارت  کرد ؟
- نمی دونم ... این که گفتی کی هست ؟
- مادام دیولافوا ! نمی شناسی ؟!! خب ... یک به ظاهر باستان شناس که تمام کاخ شوش رو بار کشتی کرد و با خودش به کشور فرانسه برد ... و چون نمی تونست یکی از تندیس ها رو به خاطر وزن سنگینش با خودش ببره ، اون رو با چکش تیکه و پاره کرد ... بیشتر آثار موجود در موزه ی لوور در قسمت ایرانشناسیش از غارت های این خانم به دست اومده ...
- من تا حالا فرانسه نرفتم ...امشب این رو پیدا می کنم ؟ گفتی اسمش چی بود ؟
- مادام دیولافوا ...
 رسیدیم به بازار قائم ... قسمت طلا فروش ها ... کمی ویترین ها رو نگاه کرد و دوباره شروع کردیم به راه رفتن .
گفتم : مردم ایران هنوز یک خصلتی رو از زمان هخامنشیان حفظ کردند ... دوست دارند شکوه داشته باشند ... می خوان شکوه و تجملاتشون رو نشون بدن ... این مدل طلاها هم یک نمونه اش هست ... طلاهای بزرگ که جلوه کنه ، به چشم بیاد ... یا حتی لباس های گرون قیمت  و یا ...
- قابل درکه ! مثل اجداد هخامنشیون !
- آره ... مثل اونها !
- تو چی دوست داری ؟
- نه زیاد ... سادگی رو بیشتر دوست دارم ... این که گفتم مردم ایران اشتباه بود ولی خیلی ها این طوریند ... تو تهران این آدم ها کمتر شدند ولی هنوز هستند ...
آقایی کنار خیابون داشت ویالون می زد .
از من پرسید : تو موسیقی کار می کنی ؟
- نه ، اصلا !
-وایلن ... شما بهش تو فارسی چی می گین ؟
-ویولون !
- هر دوتاش یکیه . و کلی خندید !!!!
گفت : تو تاریخ می خونی ؟
- نه ، آمار .
- چه عالی ، پس تاریخ دوست داری ؟ تاریخ ایران رو دوست داری ؟ یا جهان رو ؟
- هم ایران و هم جهان.
- من هم تاریخ می خونم ... به تاریخ هنر هم علاقه داری ؟
- آره .. ولی توی تخصصم نیست ... ولی اون رو هم می خونم .. با هنر می شه فهمید در هر دوره چطور فکر می کردند و زندگ می کردند ... می شه با مردم اون موقع در ارتباط بود ...
- من 2 سال تو قسمت هنر اسلامی دانشگاه کلمبیا بودم ... خیلی هنر اسلامی دوست دارم ... مخصوصا کاشی کاری و مینیاتور ...
- از چه دوره ای خوشت می آد ؟ صفویه ؟ زندیه ؟ ...
- کلی ، همه شون رو دوست دارم ...
- اصفهان رفتی ؟
- آره ...
- مثل یک بهشته ... نه ؟ معماری و ترکیب رنگ رو دیدی ؟ نقش ها رو دیدی ؟
- آره ، فوق العاده اس ...
درباره ی تاریخ هنر اسلامی کلی حرف زدیم که دیدم شاید حوصله ی خواندنش رو نداشته باشید ، رسیدیم به ته بازار تجریش و  در راه برگشت هم حرف های خوبی زدیم :

پرسید از سیاست چیزی می دونی ؟
- نه ! زیاد دنبالش نیستم .. چون معلوم نیست واقعا چی درسته ! اصلا مگه سیاست می تونه درست باشه ؟ مگه می شه توش حقیقت رو فهمید ؟
-اوم... فیلم "پرسپولیس" رو دیدی ؟ خیلی بامزه است ! من خوشم اومد !
- همون کارتونی که از روی یک کتاب کمیک استریپ ساختند ؟ نه ! من ندیدم ! ولی چند ورقی از کتاب رو تو اینترنت خوندم ... نمی تونم مظر بدم . چون کامل نخوندمش ...
- یکی از آشنایان برام گذاشت ...
- توی ایران این فیلم رو توهین می دونند ... اصولا مردم ایران به تاریخ و فرهنگشون خیلی حساسند ... مثلا فیلم 300 ...
- آره ... اون که خیلی مسخره بود ... فجیع بود ...
- یا خلیج عربی ....
- توی نشنال جئوگرافیک ؟
- هم اونجا و هم جدیدا توی گوگل ارث !
- من نشنال نمی خونم ...
- ولی من سعی می کنم حتما بخونم ... توی ایران خیلی گرونه !
به محوطه ی امام زاده صالح رسیدیم ... آقایی جلومون رو گرفت و گفت که خانم ها با چادر . یکی از چادرها رو برداشت و برعکس سرش کرد !  این قدر با چادر کلنجار رفت که بالاخره رو سرش وایستاد !
 فهمید که  اینجا مسجد مهمی هست و پسر یکی از امامان در اینجا آرمیده است. از محوطه خارج شدیم .

پرسید : دوست داری بیایی امریکا
- آره .. ولی فقط برای سفر ... دلم می خواد موزه ی متروپولیتن رو ببینم .
پرسیدم: موزه ی ملی ایران رفتی ؟
- نه ... خیلی دلم می خواد برم ..
توضیحاتی درباره ی موزه ی ملی دادم و اینکه ساختمان ایران باستان خودش موزه ای هست و اصلا امنیت زلزله نداره و ...
گفت : تو "بریتیش میوزیم"  هم بخش ایران داره ! ای کاش همه ی اینها برگرده به ایران !
گفتم : نه ! اونجا از اونها بهتر نگهداری می کنند ... در هتلی که توی یزد اقامت داشتیم . مغازه ای بود که آثار تاریخی رو به قیمت خیلی ارزون می فروخت ... یک عتیقه ی دویست ، سیصد ساله رو به قیمت 20 -30 هزار تومن ... من نمی فهمم چرا ! همه اش مربوط به سیاست هست ! ولی اگر شد حتما یزد برو ... اگر وقت داشتی برو ..خیلی قشنگه ...
گفتم : اصلا منبعی برای خارجی ها درباره ی ایران هست ؟ فیلم مستندی که در سطح جهان در دسترس باشه ؟
-نه ! اونقدر خوب ! چیز جهانگیری نیست .
- به خاطر سیاست هست !

پرسید : احمدی نژاد در موقع انتخابات محبوب بود ؟
-آره ، خیلی ! چون از حقوق مردم حرف می زد ... و افاده نداشت ... راحت حرف می زد .. همه حرفش رو می فهمیدن ... ولی کسی فکر نمی کرد رییس جمهور بشه .. همه می گفتند آقای هاشمی رای می آره !
-آره ...می دونم !
- تو توی سخنرانی احمدی تژاد تو دانشگاه کلمبیا  بودی ؟
- آره ، اونجا بودم !
- اینجا توی رسانه ها گفتند یک پیروزی عظیم برای کشور ایران شد و همه ی حضار از این سخنرانی خوششون اومد ... واقعا این طوری بود ؟
خندید و گفت : مجری خیلی بی ادبانه احمدی نژاد رو معرفی کرد ولی احمدی هم خیلی زیرک بود و خوب برخورد کرد ...
سکوت حکم فرما شد !!
بحث رو عوض کردم . چندتا سوال خانوادگی پرسیدم و حالا رسیده بودیم به محل اقامتش در تهران . در یکی از خانه های فامیل ...
خداحافظی کردیم و آرزوی موفقیت برای هم ! 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:37  توسط محمد  | 

 

                    

(توضیح : این یک داستان است که می تواند واقعی باشد ! در این داستان نگارنده روی شخص و یا گروه خاصی تاکید ندارد .  به نظر نگارنده این یک نقد اجتماعی است . نگارنده در این داستان نقش اول نیست ولی نقش اول این داستان با نگارنده طرز فکر تقریبا مشابهی دارد . )

گفتم :"این طوری که نمی شه ، هر کی رو که می بینی ازش خوشت بیاد ، هر کی بهت سلام کرد ، عاشقش بشی ، هر کی باهات دو کلمه حرف زد ، دیونه اش بشی ! یا هر کی ازت یک چیزی خواست ، چاکرش بشی و عاشقش بشی و ... "
گفت :"من این حرف ها حالیم نیست . ا..ا ... نیگا کن داره میاد ... خدایی ببین چه تیپی داره ... "
اون یکی گفت :"عزیزم خودت رو کنترل کن ... الان که از جلوت رد شد ، قاطی نکنی ها ..."
دختره که اقتصاد می خوند و سال بالایی هم بود از جلومون با دوستاش رد شد ، رفیق ما هم با یک فاصله ی معقول افتاد دنبالش ...دلم براش می سوخت ، بیچاره تا حالا از من چند بار خواسته بود که برم به دختره بگم این رفیق ما شما رو خیلی عاشقته ! و این هم شماره ی موبایلش و شما وفقط یک میس بنداز و رفیق ما جیک ثانیه در خدمته ! نمی دونم چرا به من می گفت که برم این کار را بکنم ... شاید بخاطر اینکه آدم راحتی هستم ... ولی من هیچ وقت این کار رو برای دوستمون نمی کنم و نخواهم کرد ... به اون یکی گفتم :"این رفیق ما که تا قبل از عید تو نخ یکی دیگه بود ، چی شده حالا افتاده دنبال یکی دیگه؟"
گفت :"اون قبلیه انگار تو عید زیاده روی کرده بوده و آجیل زیاد خورده بود برای همین یک جوش بدترکیب تو صورتش زده ، نمی دونم دقیقا کجاش ؟ بالای چشم ، زیر لپ ، کنار ابرو و... برای همین ولش کرد ولی من می دونم هنوزم حواسش بهش هست ..."
گفتم :"شما چه دقت هایی دارین ؟ من که دخترهای دانشگاه رو به کفشاشون می شناسم ، اگر مجبور نشم نگاهشون نمی کنم ، گناه داره !!  ، حتی اسماشون رو هم خیلی خوب نمی دونم !!"
گفت :"آره جون عمه ات ... تو نمی شناسیشون ... کی می ره انجمن علمی ، کی می ره رفع اشکال درسی ... کی ؟"
گفتم :"چه ربطی داره ! وقتی هدفت دختر نباشه و بحث و حرف زدن و نتیجه گیری علمی باشه ، مگه مهم هست که طرف چی باشه ، چند سالش باشه ، کجا باشه ... نمی دونم ! باور کن نمی فهمم داری از چی حرف می زنی ؟"
رفیق ما اومد . گفت که باید هرجور شده اسم دختره رو بفهمه ... داشت از این حرفا می زد که یکهو از جا پرید و افتاد دنبال یکی دیگه !!! من گفتم :"این دیگه کیه ؟ " اون یکی رفیق ما گفت :"کیس سوم هم از راه رسید ، این یکی رو یکی دیگه از بچه ها هم پسند کرده و قرار شده مشترکی با هم تو نخش باشند ... " می گفت تا حالا کجاش رو دیدی ، چند تا دیگه هم هستند و گفت اگر یک وقت خواستی بری تو نخ کسی اول بیا پیش ما ببین کسی تو نخ اون کسی که تو می خوای بری تو نخش هست یا نه ؟
ترکشون کردم . به طرف یک کلاس خالی رفتم . یک جایی که بشه درست و حسابی فکر کرد . داشتم به تیپ ها ، لباس ها ، مدها ، مدل موها و ریش ها ی فانتزی جلف  که این قدر زیاد شده فکر می کردم ... به رابطه های فانتزی جلف  که با یک جوش کوچولو  و ... از بین می ره ... به اسم های فانتزی جلف که معلوم نیست از چه فرهنگ و ریشه ای هستند ...
یاد هم دانشگاهیام افتادم . یکی دائم با دخترهای سال بالایی می پلکه و شوخی می کنه و حرف می زنه و می خنده ... یا اون یکی که عین نرخ تورم که هر روز زیاد می شه ، تعداد دخترهایی رو که تو دانشگاه  می پسنده هم زیاد می شه ... یا اون یکی که  از فرط سردرگمی در این نوع رابطه ها ، گهگاهی سیگار می کشه ، کسی از سیگار متنفر بود . حتی بوی سیگار هم حالش رو بد می کرد ... وقتی یاد حرفهاش می افتم که می گفت :"دلم می خواد یکی باشه که با هم بریم بیرون ، سینما ، کافی شاپ و ..." من هم بهش گفتم :"که چی بشه ؟ حالا فکر کن رفتی سینما ، کافی شاپ و یا ... بعدش چی ؟ چی می خوای بهش بگی ؟ تو که نمی خوای باهاش ازدواج کنی ! من نمی فهمم این حرف هایی رو که می زنی !!" حالا هم سردرگم رابطه با سیگار داره زندگی م کنه !
به کلاس رسیدم . هیچ کس توی کلاس نبود . خود خودم بود . چند دقیقه ای روی صندلی استاد نشستم و سوت زدم ! آره سوت زدم ! موزیک پدرخوانده رو با سوت می زدم  ... داشتم به دبیر گسستمون فکر می کردم که می گفت :"شما تا قبل از کنکور نمی تونید کنار یک دختر بنشینید و در کلاس باشید ولی بعدش که حدود 2 ماه هم بیشتر نیست شما بقل کلی دختر می نشینید و قرار هست 4 سال با اونها زندگی کنید و ..."
توی دانشگاه ، عین جامعه ، هر کی هر جا بخواد می شینه ! و با هر کی بخواد حرف می زنه ! حتی دانشگاه از این نظرها هم بهتره ...کمتر کسی مزاحم آدم می شه و اگر کسی بخواد گیر بده می گن داریم بحث علمی می کنیم !!!
ولی من قبول ندارم ! این طوری نمی شه !  دانشگاه چرا باید این طوری بشه ؟ چرا این قدر محیط پست و پوچی شده ! اگر هر کس بدونه گناه چیه و اون رو بشناسه ، توی روابط هم طرف گناه نمی ره ... چرا دانشگاه این قدر محیط خوبی برای گناه کردن شده . 
اصلا برای من که با این همه آدم ،از کودکی تا حالا ، سر و کار داشتم . این همه آدم که شاید نزدیک به هزاران نفر باشند ... اصلا برام مهم نبوده دارم با چی حرف می زنم ... من دارم با آدم حرف می زنم ... اگر طرف مقابلم هم آدم باشه و نخواد بازی کنه یا شلوغ کنه یا مسخره بازی در بیاره ، ساعت ها و روزها و سال ها این رابطه رو حفظ کردم ... از این همه که باهاشون در ارتباط بودم فقط چندتاشون ارزش استمرار رابطه رو داشتند ... حالا هم که اومدم دانشگاه اصلا برام مهم نیست که طرف مقابلم چی باشه ! مهم برام آدم بودن هست ... اینکه رابطه برای بحث و حل و هم فکری علمی و اجتماعی باشه .. نه به خاطر پسر بودن و یا دختر بودن ... این طوری آدم گناهی هم مرتکب نمی شه ... یک جور رابطه ی مثل استاد و شاگردی و یا کارمندی و یا ...
از کلاس اومدم بیرون . و به دانشگاه جدید ذهنم که خالی از هرگونه فانتزی جلف  بود سلام دادم !


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:4  توسط محمد  |