تبليغاتX
خودمانی تر JavaScript Codes

خودمانی تر

              

سلام
من یک پسر هستم .
من از زمین با شما صحبت می کنم .
کسی می داند زمین کجاست ؟
زمین ، زمین را می گویم .

من یک پسر زمینی هستم .
با تمام خصوصیات زمینی ها !
من در این زمان در زمین می زیم .
زمان زمینی را می گویم .

من یک پسر هستم که می تواند عاشق باشد .
من پسری هستم که می تواند بی رحم باشد .
من پسری هستم که می تواند هر چیز زمینی باشد .
زمین ، زمین را می گویم .

من فقط یک پسر هستم .
یک پسر خطاکار یا یک پسر درست کار .
من روی این زمین زندگی می کنم یا شاید فقط فکر می کنم که دارم زندگی می کنم .
زندگی زمینی را می گویم .

من پسری عاشق هستم . این را مطمئنم !
ولی نمی دانم عاشق کی .
عاشق خودم یا عاشق او .
عشق زمینی را می گویم .

من زمین را نمی دانم ، ولی زمین من را خیلی خوب می داند .
شاید ، هرگز نشناسمش . چرا که شناختنش هم زمینی خواهد بود .
ای زمین ! تو چه هستی ؟ تو که هستی ؟ تو چیستی ؟ تو و من ، تا کی ؟ تا کی ؟
زمین ، زمین را می گویم .


یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک درآمدیم و بر باد شدیم

چون نیست ز هر چه هست جز باد به دست
چون هست به هر چه هست نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست
پندار که هر چه نیست در عالم هست .

خیام شاعر ، در همین زمین دفن شده
خیام ریاضی دان هم در همین زمین دفن شده
ولی خدا می داند که این دو یکی بودند یا دوتا
کار زمین است ، دیگر
زمین ، زمین را می گویم .

من از زمین حوصله ام سر می رود
از زمان زمینی هم حوصله ام سر می رود
از کار زمین هم حوصله ام سر می رود
از عشق زمینی هم نمی دانم ! ولی خسته ام می کند !!!
از آسمان زمینی هم بدم می آید .
آسمان نیست ، فقط آبیست ، همین !

من و خدا
چقدر زیبا و لطیف
اگر شود چه می شود
هر چیز زمینی برای رسیدن به  خدا
زمین ، زمین را می گویم

من عاشق زمین خدایی هستم .
به من این زمین را برسان !

تا تو در فکر خود و گردش گردون باشی ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 18:2  توسط محمد  | 

 

                                    

"آخرین مطلب این ترم رو هم که گفتم "مرتب کردن اعداد اصلی - قضیه ی شرودر-برنشتاین" . اثباتش نیاز به مهارت های خیلی زیاد ریاضیاتی داره ، پس فعلا تا "آنالیز" کاری به اون نداریم . حالا کسی سوالی نداره ؟ "

اینها  جمله هایی بود که استاد ریاضیات ، جناب آقای ممقانی ، در آخرین جلسه ی درسی ریاضیات از کتاب  "نظریه ی مجموعه ها و کاربردهای آن" به کلاس ورودی ترم ۲ آمار ۸۶   دانشگاه علامه طباطبایی گفت .

وای خدای من ! چقدر زود گذشت !

ترم ۱ هم تموم شد و فقط رفع اشکال و امتحان ها مونده ، وای چقدر زود گذشت !

ترم ۱ دانشگاه ، با ترم ۸ فرق نمی کنه ، وقتی می خوای خداحافظی کنی و بری و سر جلسه ی امتحان همدیگر رو ببینید ... دلتنگ هم می شیم !

 

وای .. خدای من ! چقدر کارها توی این یک ترم کردم ! چقدر دوست پیدا کردم ! چقدر خندیدم و چقدر "زندگی کردم" ... خدایا شکرت !

ای لحظه های عمر که می گذری ، با خوشی بگذر ، با شادی بگذر ، با دوستی بگذر و حتی با رقص بگذر !

اینکه ترم دیگه "مهدی عندلیب"( که این ترم به امید خدا درسش تموم می شه) رو نمی بینم ، دلتنگم می کنه ، رفیقی که مدت آشناییمون کمتر از ترم دانشگاهیه ولی عمق رفاقت تا کجا !

وای ... بچه های انجمن . این که چقدر کارهای مهم انجام دادیم و چقدر خندیدیم و چقدر نمایشگاه و همایش رفتیم و کلاس برگزار کردیم ... خانم علیایی که این قدر خوب مدیریت می کنه ، خانم ساکی زاده که این قدر با انرژی و حوصله کارها رو انجام می ده ، خانم جعفریحیی که (چقدر اذیتش کردیم با فرزاد ) که متخصص تایپ و مصلحت اندیشیه ، وای علی امینی که سالار هرچی بچه بامرامه ،  خانم زارعی نژاد و خانم برارش  که مسئول اردو و برنامه های باحال انجمن علمیه ، مهدی بخشی و فرهاد آفریده که از علاقه مندان شدید به آمار و پروژه ی Statistics For All که من ارائه دادم هستند و کلی حمایت می کنند . وای مسعود فقیهی که دیگه آخر تفنن و خنده است ...چقدر با مسعود خوش می گذره .محمد لوایی که کلی معرفت و مرام داره و کلی ایده ی نو برای انجمن داره  ... و فرزاد تیموریان که رفیق شفیق بنده است و همکلاسیم و عشق کار و سعی و تلاش و زحمت برای انجمن ، یک پسر دوست داشتنی که اگر یک روز با هم دعوا نکنیم ، خورشید غروب نمی کنه !!! وای ... خیلی دلم می خواست اسم همه ی انجمنی ها رو بنویسم ... وای خدایا شکرت ، عجب انجمن باحالی با اعضای باحال تر ... !

این همه هم کلاسی(نه هم کلاسی واژه ی خوبی نیست ، بهتره بگم دوست ) که جدید پیدا کردم . سجاد و روح الله که بدجوری به هم عادت کردیم . مصطفی و حمیدرضا و میثم و  امید و علی و ... که داریم با هم زندگی می کنیم و بحث می کنیم و درس می خونیم و عشق می کنیم !

و این همه افراد جدیدی که با هم آشنا شدیم ، بچه های کلاسمون ، بچه های اقتصاد ، بچه های ترم بالایی ، بچه های بسیج و انجمن اسلامی ، بچه های روانشناسی !!! ، استادهای خفن و باحال ! و ...

چقدر بحث های جمعی ریاضی و برنامه نویسی گذاشتیم ... چقدر نظر دادم و نظر شنیدم ... چقدر چیز یاد گرفتم ... خدایا شکرت ... .

 باورم نمی شه که این ها به این زودی تموم شد . نه اینکه تموم تموم ! ولی بالاخره یک ترمش گذشت ... خوش گذشت !

بدجوری نوستالژیک شدم ! شاید هم جوگیر شدم ، وقتی امروز تو دانشگاه همه با هم خداحافظی می کردند و می گفتند کلاس های بعدی رو تک و توک می آیند و بعید است که همدیگر را ببینیم ... بدجوری حالم گرفته شد ... محمد لوایی ازم پرسید :"چته ؟ حالت خوش نیست ؟ چیزی شده ؟ دلتنگی ؟" گفتم :"نه فشار کار زیاده " ولی دروغ می گفتم ، دلتنگ شده بودم . دلتنگ تمام این آدم ها و محیط خوب دانشگاه !

شک داشتم این حسم رو تو وبلاگ بنویسم ، گفتم شاید درست تعبیر نشه ، ولی جمله ای که تو وبلاگ دوستم فرزاد خوندم کار رو تموم کرد و من این را که خوندید  نوشتم .

جمله این بود :

- همه آنچه در زندگ‍‍ی آموخته ام در يك كلام خلاصه م‍‍ی شود: « م‍‍ی گذرد »

( رابرت فراست )

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 23:2  توسط محمد  | 

                                        

کتاب را باز کردم ،  

اولین جمله از موعظه ی سر کوه است که عیسی ، حواریونش را چنین پند داد :

"خوشا به حال آنان که نیاز خود را به خدا احساس می کنند ، زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است ."

کتاب را بستم

دلم نیامد

کتاب را باز کردم

پند دیگری از آن خواندم :

"خوشا به حال آنان که به سبب نیک کردار بودن آزار می بینند ، زیرا ایشان از برکات ملکوت آسمان بهره مند خواهند شد ."

کتاب را بستم

و فکر کردم

--------------------------------------------------

پندها از کتاب مقدس به نقل از  "کتاب مقدس چیست ؟"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 20:29  توسط محمد  |