تبليغاتX
خودمانی تر JavaScript Codes

خودمانی تر

                 

می خواستم درباره ی شماره ی جدید ( آگست ۲۰۰۸ ) مجله یبین المللی و معروف و معتبر نشنال جئوگرافی بنویسم که روی جلدش  عکس سرباز هخامنشی رو انداخته و زیرش نوشته :

Ancient Soul of Iran

ولی دلم نیومد . می خواستم بنویسم که چقدر این مسئله می تونه به چهره ی ایران در دنیا کمک کنه ، نگاه تحقیقاتی عکاسان و پژوهشگران نشنال همیشه مورد احترام مجامع علمی و ژورنالی بوده و هست ... ولی ننوشتم ! وقتی یاد فیلم مستند نشنال می افتی که درباره ی ایران ساخته بود و کلی روی مسئله ی جدایی زن و مرد در ایران تاکید کرده بود ، تعجب می کنی ، این کجا و اون کجا ... فیلمی که از عنوانش می شد فهمید چه در چنته دارد : Iran : Behind the veil   می خواستم راجع به این بنویسم که امسال توی المپیک  ، چقدر حضار ،  ایرانی ها را تشویق کردند . مثل اینکه بعد از چینی ها و امریکایی ها و ایتالیایی ها ، ایرانی ها را در ورزشگاه افتاحیه از همه بیشتر  تشویق کرده بودند ... ولی نمی نویسم ...

وقتی می بینم کسی برایش اینها مهم نیست ، وقتی می بینم مسئولان ما عین خیالشون نیست ... وقتی می بینم اونهایی هم که حواسشون هست اینقدر تعصب دارند که دارند کور می شوند ، هیچ کورسوی امیدی نمی ماند ... برای چه بنویسم ؟ برای چه  ناراحت شوم ؟ برای چی ؟ برای کی ؟ تا کی ؟ تا کی ؟؟

وقتی با این همه شوق به دکه ها می روی و می گویند چون این شماره ی نشنال درباره ی ایران بوده ، توی ایران هنوز پخش نشده و ممکن هم هست که هیچ وقت هم پخش نشود ...

وقتی این ها را می بینی ، وقتی به تماشای فیلم زیبای "فرزند خاک" می روی و همراهت می گوید این فیلم فقط دارد با احساسات ملت بازی می کند . وقتی همراهت باور ندارد که چنین آدم هایی هم ممکن  است باشند ،  آدم هایی که برای همین ایران رفتند ...

وقتی آمار وحشتناک مهاجرت را می بینی ، و اینکه ایران اولین کشور در این زمینه هست و وقتی در نیوزویک می خوانی که چقدر از دانشجویان برق دانشگاه شریف  که مهاجرت کرده اند تعریف و تمجید کرده است ، می ترکی !

دیگر روزهای آثار باستانی گذشته ، ما امروز داریم میراث فرهنگی رو خودمون با دستهامون زنده به گور می کنیم ... وقتی می بینی فرهنگی که دربرابر مغول دوام آورده حالا داره به زور زیر خاک می رود ، غصه می خوری ...

نهایت تلاشمون فیلم "پرچم قلعه های کاوه" بوده که همه چی رو با هم مخلوط کرده تا به جلوه های ویژه ی آن جایزه بدهیم ... تا کی ؟

برای همین هست که نمی نویسم . برای که بنویسم ؟ برای تویی که می پرسی حالا باید چی کار کنیم   بنویسم ؟ برای خودم بنویسم ؟ برای دل خودم بنویسم ؟ برای همین هاست که نمی نویسم ...

ای نانوشته های من ، ای نانوشته های من ، در ابدیت ذهن من مدفون شو تا رسم زنده به گور کردن برای همه اجرا شود ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 1:2  توسط محمد  | 

                                             

در احوالات " شیخ ابو سعید ابوالخیر" خواندم که :

 

                     "شیخ ، پیوسته می گفتی :

                                         ...معشوقه ی بی عیب ، مجویید ،

                                                                                            که نیابید !"

خیالم راحت شد ... !

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 14:40  توسط محمد  | 

                 

          

افسانه ها با وزش باد کوهساران ، در فلوت چوپان های دشت های کردستان ، جریان دارد ، باور کن ، هنوز هم جریان دارد ..

قصه ها و افسانه های این مردم تمامی ندارد ، افسانه های این مردم از واقعیت هم حقیقی ترست . افسانه ی من ، این بار روایت می کند ...

(شاید احساساتم در این 4 روز ، درست نباشد . شاید بعدها نظرم عوض شود ، شاید به کلی همه چیز تغییر کند ولی چیزی که هست ،  فقط  دست نوشته های یک مسافر است . )

سفر من به غرب با استان های کرمانشاه و کردستان ختم شد . من به ترتیب سفر، می نویسم که چه دیدم و چه کردم و چه شدم !!!

همراهم وقتی از دختر جوانی پرسید که چطور بود ، گفت :"هیچی نداره ، فقط یکسری سنگهای متلاشی شده !" نمی دانم چطور با این وقاحت به بقایای معبد آناهیتا در کنگاور می گوید یکسری سنگ متلاشی شده ! آناهیتا ایزد بانوی آبهای روان و الهه ی زیباییها وفراوانی در ایران باستان بوده و در چنین معابد عظیمی  پرستش می شده . هنوز تراش و صیقل های بعضی از ستون ها به جای مانده و تو را می برد به دوران ساسانی .(بعضی می گویند این بنا برای دوره ی اشکانی است ) محوطه ی بزرگی که نسبت به آثار به جای مانده خوب به آن می رسند . پشت تپه ی معبد ، امامزاده ابراهیم و قبور دوران اسلامی وجود دارد و از قله ی این تپه ، شهر زیبا و کوچک کنگاور به خوبی دیده می شود .

کم کم دارم شهرنشینی را یاد می گیرم . کم کم دارم از تهرانی های مدعی ، بدم می آید . وقتی به شهر "صحنه" وارد می شوی و همه برایت از آبشار دربندش می گویند ، نمی توانی به راه ادامه دهی و به سوی کوهای دربند قل می خوری . یک کوهستان تمیز مثل کوهستان دارآباد در تهران ولی با این تفاوت که بسیار تمیز هست . با این همه جمعیت که اغلب تهرانی ها ، آنها را "شهرستانی" و یا "دهاتی" خطاب می کنند ، این همه تمیزی عجیب به نظر می رسد . این قدر تمیز که هوس می کنی تا خود آبشار بالا بروی و سرمنشا این همه زیبایی و پاکیزگی را بیابی . صدای آبشار را می شنوی ولی از آن خبری نیست که ناگهان بعد از یک پیچ کوتاه ، آبشار 4 متری جلویت سبز می شود و دختران و پسران و زنان و مردان را می بینی که در آب آبشار مشغول تفریح هستند و کسی برای کسی مشکلی ایجاد نمی کند .  کم کم دارم شهرنشینی را یاد می گیرم . کم کم دارم از تهرانی های مدعی ، بدم می آید . حتی وقتی آخوندی هم به آبشار می رسد چیزی نمی گوید و با لبخند تایید با مردم همراه می شود .اینها سالیان سال شهرنشین بودند و ما فراموش کرده ایم !

بیستون و نقش داریوش آن ، داستان گئوماته و بردیا و کمبوجیه را زنده می کند . از همت اجدادت تعجب می کنی  که در ارتفاعی به بلندی کوه های سنگی ، چنین کتیبه هایی را نقش کرده اند و از همت هم نسلان خودت هم تعجب می کنی که چرا برای دیدن این کتیبه ها ، به خود زحمت نداده و به بالای کوه نمی آیند . بیستون را با همه ی متعلقاتش رها می کنی و به سمت ماوایی برای استراحت ، به شهر سرازیر می شوی . کرمانشاه  ، شهری بزرگ با خیابان های زیاد. گیوه فروشی ها را در بازار می بینی که چه زیبا گیوه های سفید را به پشت شیشه های دکانهایشان آویزان کرده اند و تو را به آسودگی گام برداشتن ،  دعوت می کنند . صدای بلند مسجد در همه جای شهر پخش است که می خواند ، از ته دل می خواند . مردم شلوار کردی پوش را می بینی که چه راحت و آسوده  مشغول فعالیت هستند . اینها اصالت خودشان را حفظ کرده اند و تو را در حسرت شلوارهای راحت و اصیلشان می گذارند . با پیرمرد که هتل را یک تنه می گرداند و غر می زند و شوخی می کند هم کلام می شوی و او برایت  از بچه هایش می گوید . در اتاق ها ، فقط می توان خوابید و خواب های فردا را دید . از شهر خارج می شوی و می فهمی که :

ایران سرزمین جنگل ها نیست ،

 ایران سرزمین صحراها نیست ،

 ایران سرزمین دشت هاست و کرمانشاه یکی از این دشت های زیباست !

تا چشم کار می کند ، مزرعه ی ذرت است و گندم . سبز و زرد . و دشت را می فهمی ! دشت چقدر برایت آشناست ، گمشده ای که در درونت همیشه آواز می خواند . اینجاست ، دشت ! و دشت چقدر زیباست . رقص باد و دشت را با تمام وجود می فهمی و به آن لبخند می زنی و دشت چقدر زیباست ... !

به سراب نیلوفر می رسی . سوار بر قایق های پدالی ، مرداب را طی می کنی و از کنار مردمان خیس توی آب می گذری . ماهیگرانی که زیر تابلوی "ماهیگیری ممنوع" به ماهیگیری مشغولند را می خندی و به نیلوفرها می رسی ، که چه مشتاقانه به سویت باز شده اند !

راه را طی می کنی و مردمان دشت را می بینی . و هم چنان دشت ادامه دارد ...

جوانرود را به بازارش می شناسند که اجناس بنجول و تقلبی و اصل و قاچاق را عرضه می کند . بازاری بزرگ که به دلیل نزدیک مرز بودن این ناحیه ، بدجوری ارزان است . سی دی های کردی و شوهای کردی –عربی که در عراق تولید می شوند را روی میز دستفروش ها می شنوی .هم عربی است و هم کردی ! خرت و پرت هایی می خری و باز حرکت می کنی به سمت دشت ...

غار قوری قلعه ، بزرگترین غار آبی آسیاست ، برای همین این مسیر طولانی را طی  کرده ای . غاری عظیم و زیبا که فقط بخش کوچکی از آن برای بازدید عموم آزاد است . تالارها و سقف های بلند و  قندیل های آهکی آن تو را به شگفت وا می دارد . راهنما از تالارهای دیگر غار می گوید و عکس هایش را نشانت می دهد .تالار برزخ ، عروس و ... زیبایی را که تا آن روز  محدود به بالای   زمین می دانستی برایت غریبه و ناآشنا می آید و به زیبایی جدیدی می رسی ! سقز طبیعی می جوی و به دیواره ها و سقف ها خیره می شوی . فلاش دوربینت برای این همه تاریکی کافی نیست . نور عظیم می خواهد . این جلوه های زیبا به تو اجازه ی عکاسی نمی دهند .معلوم است که باید به این همه زیباییشان مغرور باشند .و من به آنها حق می دهم و بی خیال عکس می شوم ...

اولین بار است که دنبه ی کبابی می خوری ، آنقدر ماهرانه کباب شده اند که تو که از دنبه متنفری ، با لذت آنها را در دهان می گذاری و وقتی گاز می زنی تازه می فهمی که دنبه بوده اند ولی این قدر لذیذ آماده شده اند که حیفت می آید به بیرون پرتابشان کنی و اجازه می دهی معده بعدها این کار را با آنها انجام دهد !!!

به هتل بر می گردی و برنامه ی طاق بستان را با همراهان  حاضر می کنی .

طاق بستان ، محوطه ی بسیار بزرگی است که داخل شهر کرمانشاه قرار دارد . سرسبزی و رستوران های آن چندین برابر دربند تهران هست  و همه جا دود کباب دیده می شود . مشتاقانه به سمت محوطه ی تاریخی طاق بستان می روی . این محوطه از 3 بخش اصلی تشکیل شده است که مهمترین آنها مربوط به دوران ساسانیست . نقش برجسته های زیبایی که ریزه کاریهای آن هنوز پابرجاست . به نقوش لباس های پادشاهان ساسانی دقت می کنی و تازه به یاد می آوری که به سرزمین نساجی و دامپروی گام نهاده ای . رنگ ها ، خیلی زودتر می بایست این مسئله را به یادت می آورد و بوی کباب ! سایر آثار باستانی را هم خیره و دقیق می شوی و لذت می بری از این همه دقت در توازن و اصالت نقوش . چند کتابی درباره ی طرح نقوش و خط پهلوی ساسانی می خری و با اردشیر دوم خداحافظی می کنی . نماز مغرب را در امامزاده ای در آن نزدیکی ها می خوانی و شرمنده ی این همه مهمان نوازی محلی ها می شوی که تو را دعوت به صرف شام محلی و خورشت خلال بادام می کنند . حیف که وقت تنگ است و کارها بسیار ! به سمت ماشین می روی و به راه می افتی . هنوز از محوطه خارج نشده ای که می بینی گوشه ی دیگر محوطه صدها رستوران کنار هم قرار دارند و دود کبابهایشان همه جه را پر کرده . از این همه ازدحام رستوران در یک جا تعجب می کنی . به دنبال رستورانی می گردی که علاوه بر کباب ، برنج هم داشته باشد . بالاخره یکی را پیدا می کنی . اینها عادت دارند کباب را با نون بخورند . چقدر این مردم کباب خورند و چقدر کباب این جا نسبت به تهران ارزان است . این جمعیت کباب خور ، کبابی هم مخصوص خود دارند که هیچ جای دیگر وجود ندارد : دنده کباب . اسمش آدم را یاد کباب شاندیز مشهد می اندازد ولی وقتی یک دیس بزرگ شبیه استیک را که با چاقو خرد شده و مخلفاتی هم دارد جلویت می گذارند می فهمی که سخت در اشتباه بوده ای .  

با خاطرات بسیار به سمت کردستان حرکت می کنی . سرزمین اصیل ترین مردم ایران .

از سنندج می گذری و به سمت مریوان راه را ادامه می دهی . برای صرف نهار در کلبه ای کوچک بین راه توقف می کنی . صاحب کلبه سنی است . مردم این جا اغلب سنی هستند . عکس مردی را روی دیوار کلبه می بینی که زیرش نامش را نوشته :"شیخ محمد عثمان سراج الدین نقش بندی (قدس سره )" . از صاحب کلبه می پرسی و می گوید :"این شیخ ماست ، آخوند نیست . شیخ ما بود . در ترکیه زندگی می کرد ولی حالا چند سالیست که فوت کرده است ". نهار ، ماست محلی می خوری که چقدر غلیظ است و خوشمزه . به راه ادامه می دهی . چه سکوت گیرایی دارد این کوهستان . کردستان دیگر دشت نیست . کوهستان های کوه های زیباست . وقتی به این کوه های کم ارتفاع تو در تو نگاه می کنی یاد دکتر چمران می افتی و در عجب می مانی که چگونه عملیات را انجام می داده . به مردم کنار جاده دست تکان می دهی وآنها هم با دست هایشان تو را بدرقه می کنند . تریلی های زیادی در این جاده ی کوهستانی می بینی که از مرز می آیند .

به مریوان که شهر مرزیست می رسی  و در هتل  ساکن می شوی . مشتاقانه به دیدار دریاچه ای می روی که این همه راه برایش آمده ای . دریاچه ی بزرگ زریوار .دریاچه بسیار زیباست و بزرگ . آن قدر بزرگ که سمت دیگرش شهری دیگر قرار دارد و تو فقط چراغ هایش را می بینی . اطراف دریاچه ، پارک مانند است و مردم می آیند و تفریح می کنند . جالب است که اینجا هم این قدر تمیز هست . انگار شعارهای پشت صتدلی های محوطه ، فقط شعار نیستند ، دستور زندگی این مردمند :"کسانی که شهر خوب دارند ، همه چیز دارند" و یا "شهر نشینی افتخار نیست بلکه باید چگونه زیستن را بیاموزیم ." در محوطه ، دستفروش ها  مشغول کاسبی هستند . یکی پوستر می فروشد از فردین و گوگوش بگیر تا نام های ناآشنایی چون محمد ماملی . وقتی سوال می کنی . می گوید خوانندگان قدیمی ما هستند .  دیگری بلال می فروشد . از تهرانی های مدعی بدم می آید . حتی در سفرهم می خواهند سربلالی را شیره بمالند . سوار بر قایق پدالی دریاچه را فتح می کنی و جالب اینجاست که بیشتر از دریاچه از مردم و فرهنگ این ناحیه به هیجان آمده ای . این جا همه لباس محلی می پوشند . چه زن و چه مرد و به واسطه ی آزادی های بیشتر این چند سال اخیر این رنگ ها شاد تر و درخشان ترند . لباس هایی که اصالت دارند و برای ایرانی هاست . لباس هایی شبیه لباس های اردشیر دوم در طاق بستان . برای نماز به مسجد محوطه می روی . مسجدی ساده و سفید بدون حتی یک نقش اسلیمی . پاشویه ای هم داخل مسجد وجود دارد . تو در مسجد برادران سنی هستی . به دنبال مهر می گردی و چون پیدا نمی کنی . کلی محوطه را می گردی تا چند تخته سنگ صاف بیابی و نمازت را بخوانی ، بعد از نماز با برادر سنیت مصافحه می کنی و به چه گرمی دستانت را می فشارد  . اینجا کنار دریاچه  ماهی می گیرند و تو هم برای تجربه این کار را می کنی . ماهی آزاد را لای گیره می گذارند و کباب می کنند و می خورند . چه مزه ی عجیبی دارد . مزه ی ماهی نمی دهد . چقدر خوشمزه است !

صبح تا ظهر روز بعد به مریوان می روی و بازارها  . تازه می فهمی که جوانرود خیلی هم ارزان نبوده و اینجا خیلی ارزان تر است . همه می گویند که اسپیلیت و تلویزیون اینجا خیلی ارزان  است که راست می گویند . برای انجمن علمی آبسرد کن قیمت می کنی و می بینی که چقدر ارزان است ولی بخاطر کمبود جا آن را نمی خری .در این بازار فقط اجناس خارجی وجود دارد . اجناسی عجیب وب ی ربط که همه در یک جا با هم قرار دارند. بیشتر این اجناس را به دیگر شهرها می برند و کمتر کسی از محلی آنها را مصرف می کند . از پارچه فروشی ها سراغ شلوارکردی فروشی را می گیری و همه یک جواب می دهند ."شلوار کردی آماده فقط پیرمردی جلوی بانک سپه دارد ."  پرسان پرسان بانک سپه را می یابی . پیرمرد در بساطش انواع شلوار کردی دارد . یکی را برمی داری و جلویت می گیری و می بینی اندازه ی 3 نفر در آن، جا می شوند ! از آن سایز کوچکتر می خواهی . پیرمرد به کردی،فارسی ، ترکی و عربی حرف می زند و منظورت را به سختی می فهمد و بهت می فهماند که این مدل بچه گانه است و سایز اسمال است !!!!!

فردا به تهران بر می گیردی . و عاشق کردستان می شوی !!!

 به مردم این شهرها فکر می کنی . به تک تک آنها فکر می کنی . به رسوم آنها فکر می کنی . به لباس ها ، غذاها ، تفکرات و اعتقادات آنها . به یاد می آوری که با آمار می توانی از تک تک آنها ، حتی در دوردست ترین نقاط باخبر شوی . و می فهمی که چقدر سرشماری سخت است و از خودت خنده ات می گیرد که سر کلاس جمعیت شناسی نشسته ای و چقدر کلی مطالب جمعیت را برایت گفته است و تو هم قبول کرده ای  . انگار جمعیت شناسان فراموش کرده اند که آدم ها ، فقط عدد نیستند ... .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 0:55  توسط محمد  |