
افسانه ها با وزش باد کوهساران ، در فلوت چوپان های دشت های کردستان ، جریان دارد ، باور کن ، هنوز هم جریان دارد ..
قصه ها و افسانه های این مردم تمامی ندارد ، افسانه های این مردم از واقعیت هم حقیقی ترست . افسانه ی من ، این بار روایت می کند ...
(شاید احساساتم در این 4 روز ، درست نباشد . شاید بعدها نظرم عوض شود ، شاید به کلی همه چیز تغییر کند ولی چیزی که هست ، فقط دست نوشته های یک مسافر است . )
سفر من به غرب با استان های کرمانشاه و کردستان ختم شد . من به ترتیب سفر، می نویسم که چه دیدم و چه کردم و چه شدم !!!
همراهم وقتی از دختر جوانی پرسید که چطور بود ، گفت :"هیچی نداره ، فقط یکسری سنگهای متلاشی شده !" نمی دانم چطور با این وقاحت به بقایای معبد آناهیتا در کنگاور می گوید یکسری سنگ متلاشی شده ! آناهیتا ایزد بانوی آبهای روان و الهه ی زیباییها وفراوانی در ایران باستان بوده و در چنین معابد عظیمی پرستش می شده . هنوز تراش و صیقل های بعضی از ستون ها به جای مانده و تو را می برد به دوران ساسانی .(بعضی می گویند این بنا برای دوره ی اشکانی است ) محوطه ی بزرگی که نسبت به آثار به جای مانده خوب به آن می رسند . پشت تپه ی معبد ، امامزاده ابراهیم و قبور دوران اسلامی وجود دارد و از قله ی این تپه ، شهر زیبا و کوچک کنگاور به خوبی دیده می شود .
کم کم دارم شهرنشینی را یاد می گیرم . کم کم دارم از تهرانی های مدعی ، بدم می آید . وقتی به شهر "صحنه" وارد می شوی و همه برایت از آبشار دربندش می گویند ، نمی توانی به راه ادامه دهی و به سوی کوهای دربند قل می خوری . یک کوهستان تمیز مثل کوهستان دارآباد در تهران ولی با این تفاوت که بسیار تمیز هست . با این همه جمعیت که اغلب تهرانی ها ، آنها را "شهرستانی" و یا "دهاتی" خطاب می کنند ، این همه تمیزی عجیب به نظر می رسد . این قدر تمیز که هوس می کنی تا خود آبشار بالا بروی و سرمنشا این همه زیبایی و پاکیزگی را بیابی . صدای آبشار را می شنوی ولی از آن خبری نیست که ناگهان بعد از یک پیچ کوتاه ، آبشار 4 متری جلویت سبز می شود و دختران و پسران و زنان و مردان را می بینی که در آب آبشار مشغول تفریح هستند و کسی برای کسی مشکلی ایجاد نمی کند . کم کم دارم شهرنشینی را یاد می گیرم . کم کم دارم از تهرانی های مدعی ، بدم می آید . حتی وقتی آخوندی هم به آبشار می رسد چیزی نمی گوید و با لبخند تایید با مردم همراه می شود .اینها سالیان سال شهرنشین بودند و ما فراموش کرده ایم !
بیستون و نقش داریوش آن ، داستان گئوماته و بردیا و کمبوجیه را زنده می کند . از همت اجدادت تعجب می کنی که در ارتفاعی به بلندی کوه های سنگی ، چنین کتیبه هایی را نقش کرده اند و از همت هم نسلان خودت هم تعجب می کنی که چرا برای دیدن این کتیبه ها ، به خود زحمت نداده و به بالای کوه نمی آیند . بیستون را با همه ی متعلقاتش رها می کنی و به سمت ماوایی برای استراحت ، به شهر سرازیر می شوی . کرمانشاه ، شهری بزرگ با خیابان های زیاد. گیوه فروشی ها را در بازار می بینی که چه زیبا گیوه های سفید را به پشت شیشه های دکانهایشان آویزان کرده اند و تو را به آسودگی گام برداشتن ، دعوت می کنند . صدای بلند مسجد در همه جای شهر پخش است که می خواند ، از ته دل می خواند . مردم شلوار کردی پوش را می بینی که چه راحت و آسوده مشغول فعالیت هستند . اینها اصالت خودشان را حفظ کرده اند و تو را در حسرت شلوارهای راحت و اصیلشان می گذارند . با پیرمرد که هتل را یک تنه می گرداند و غر می زند و شوخی می کند هم کلام می شوی و او برایت از بچه هایش می گوید . در اتاق ها ، فقط می توان خوابید و خواب های فردا را دید . از شهر خارج می شوی و می فهمی که :
ایران سرزمین جنگل ها نیست ،
ایران سرزمین صحراها نیست ،
ایران سرزمین دشت هاست و کرمانشاه یکی از این دشت های زیباست !
تا چشم کار می کند ، مزرعه ی ذرت است و گندم . سبز و زرد . و دشت را می فهمی ! دشت چقدر برایت آشناست ، گمشده ای که در درونت همیشه آواز می خواند . اینجاست ، دشت ! و دشت چقدر زیباست . رقص باد و دشت را با تمام وجود می فهمی و به آن لبخند می زنی و دشت چقدر زیباست ... !
به سراب نیلوفر می رسی . سوار بر قایق های پدالی ، مرداب را طی می کنی و از کنار مردمان خیس توی آب می گذری . ماهیگرانی که زیر تابلوی "ماهیگیری ممنوع" به ماهیگیری مشغولند را می خندی و به نیلوفرها می رسی ، که چه مشتاقانه به سویت باز شده اند !
راه را طی می کنی و مردمان دشت را می بینی . و هم چنان دشت ادامه دارد ...
جوانرود را به بازارش می شناسند که اجناس بنجول و تقلبی و اصل و قاچاق را عرضه می کند . بازاری بزرگ که به دلیل نزدیک مرز بودن این ناحیه ، بدجوری ارزان است . سی دی های کردی و شوهای کردی –عربی که در عراق تولید می شوند را روی میز دستفروش ها می شنوی .هم عربی است و هم کردی ! خرت و پرت هایی می خری و باز حرکت می کنی به سمت دشت ...
غار قوری قلعه ، بزرگترین غار آبی آسیاست ، برای همین این مسیر طولانی را طی کرده ای . غاری عظیم و زیبا که فقط بخش کوچکی از آن برای بازدید عموم آزاد است . تالارها و سقف های بلند و قندیل های آهکی آن تو را به شگفت وا می دارد . راهنما از تالارهای دیگر غار می گوید و عکس هایش را نشانت می دهد .تالار برزخ ، عروس و ... زیبایی را که تا آن روز محدود به بالای زمین می دانستی برایت غریبه و ناآشنا می آید و به زیبایی جدیدی می رسی ! سقز طبیعی می جوی و به دیواره ها و سقف ها خیره می شوی . فلاش دوربینت برای این همه تاریکی کافی نیست . نور عظیم می خواهد . این جلوه های زیبا به تو اجازه ی عکاسی نمی دهند .معلوم است که باید به این همه زیباییشان مغرور باشند .و من به آنها حق می دهم و بی خیال عکس می شوم ...
اولین بار است که دنبه ی کبابی می خوری ، آنقدر ماهرانه کباب شده اند که تو که از دنبه متنفری ، با لذت آنها را در دهان می گذاری و وقتی گاز می زنی تازه می فهمی که دنبه بوده اند ولی این قدر لذیذ آماده شده اند که حیفت می آید به بیرون پرتابشان کنی و اجازه می دهی معده بعدها این کار را با آنها انجام دهد !!!
به هتل بر می گردی و برنامه ی طاق بستان را با همراهان حاضر می کنی .
طاق بستان ، محوطه ی بسیار بزرگی است که داخل شهر کرمانشاه قرار دارد . سرسبزی و رستوران های آن چندین برابر دربند تهران هست و همه جا دود کباب دیده می شود . مشتاقانه به سمت محوطه ی تاریخی طاق بستان می روی . این محوطه از 3 بخش اصلی تشکیل شده است که مهمترین آنها مربوط به دوران ساسانیست . نقش برجسته های زیبایی که ریزه کاریهای آن هنوز پابرجاست . به نقوش لباس های پادشاهان ساسانی دقت می کنی و تازه به یاد می آوری که به سرزمین نساجی و دامپروی گام نهاده ای . رنگ ها ، خیلی زودتر می بایست این مسئله را به یادت می آورد و بوی کباب ! سایر آثار باستانی را هم خیره و دقیق می شوی و لذت می بری از این همه دقت در توازن و اصالت نقوش . چند کتابی درباره ی طرح نقوش و خط پهلوی ساسانی می خری و با اردشیر دوم خداحافظی می کنی . نماز مغرب را در امامزاده ای در آن نزدیکی ها می خوانی و شرمنده ی این همه مهمان نوازی محلی ها می شوی که تو را دعوت به صرف شام محلی و خورشت خلال بادام می کنند . حیف که وقت تنگ است و کارها بسیار ! به سمت ماشین می روی و به راه می افتی . هنوز از محوطه خارج نشده ای که می بینی گوشه ی دیگر محوطه صدها رستوران کنار هم قرار دارند و دود کبابهایشان همه جه را پر کرده . از این همه ازدحام رستوران در یک جا تعجب می کنی . به دنبال رستورانی می گردی که علاوه بر کباب ، برنج هم داشته باشد . بالاخره یکی را پیدا می کنی . اینها عادت دارند کباب را با نون بخورند . چقدر این مردم کباب خورند و چقدر کباب این جا نسبت به تهران ارزان است . این جمعیت کباب خور ، کبابی هم مخصوص خود دارند که هیچ جای دیگر وجود ندارد : دنده کباب . اسمش آدم را یاد کباب شاندیز مشهد می اندازد ولی وقتی یک دیس بزرگ شبیه استیک را که با چاقو خرد شده و مخلفاتی هم دارد جلویت می گذارند می فهمی که سخت در اشتباه بوده ای .
با خاطرات بسیار به سمت کردستان حرکت می کنی . سرزمین اصیل ترین مردم ایران .
از سنندج می گذری و به سمت مریوان راه را ادامه می دهی . برای صرف نهار در کلبه ای کوچک بین راه توقف می کنی . صاحب کلبه سنی است . مردم این جا اغلب سنی هستند . عکس مردی را روی دیوار کلبه می بینی که زیرش نامش را نوشته :"شیخ محمد عثمان سراج الدین نقش بندی (قدس سره )" . از صاحب کلبه می پرسی و می گوید :"این شیخ ماست ، آخوند نیست . شیخ ما بود . در ترکیه زندگی می کرد ولی حالا چند سالیست که فوت کرده است ". نهار ، ماست محلی می خوری که چقدر غلیظ است و خوشمزه . به راه ادامه می دهی . چه سکوت گیرایی دارد این کوهستان . کردستان دیگر دشت نیست . کوهستان های کوه های زیباست . وقتی به این کوه های کم ارتفاع تو در تو نگاه می کنی یاد دکتر چمران می افتی و در عجب می مانی که چگونه عملیات را انجام می داده . به مردم کنار جاده دست تکان می دهی وآنها هم با دست هایشان تو را بدرقه می کنند . تریلی های زیادی در این جاده ی کوهستانی می بینی که از مرز می آیند .
به مریوان که شهر مرزیست می رسی و در هتل ساکن می شوی . مشتاقانه به دیدار دریاچه ای می روی که این همه راه برایش آمده ای . دریاچه ی بزرگ زریوار .دریاچه بسیار زیباست و بزرگ . آن قدر بزرگ که سمت دیگرش شهری دیگر قرار دارد و تو فقط چراغ هایش را می بینی . اطراف دریاچه ، پارک مانند است و مردم می آیند و تفریح می کنند . جالب است که اینجا هم این قدر تمیز هست . انگار شعارهای پشت صتدلی های محوطه ، فقط شعار نیستند ، دستور زندگی این مردمند :"کسانی که شهر خوب دارند ، همه چیز دارند" و یا "شهر نشینی افتخار نیست بلکه باید چگونه زیستن را بیاموزیم ." در محوطه ، دستفروش ها مشغول کاسبی هستند . یکی پوستر می فروشد از فردین و گوگوش بگیر تا نام های ناآشنایی چون محمد ماملی . وقتی سوال می کنی . می گوید خوانندگان قدیمی ما هستند . دیگری بلال می فروشد . از تهرانی های مدعی بدم می آید . حتی در سفرهم می خواهند سربلالی را شیره بمالند . سوار بر قایق پدالی دریاچه را فتح می کنی و جالب اینجاست که بیشتر از دریاچه از مردم و فرهنگ این ناحیه به هیجان آمده ای . این جا همه لباس محلی می پوشند . چه زن و چه مرد و به واسطه ی آزادی های بیشتر این چند سال اخیر این رنگ ها شاد تر و درخشان ترند . لباس هایی که اصالت دارند و برای ایرانی هاست . لباس هایی شبیه لباس های اردشیر دوم در طاق بستان . برای نماز به مسجد محوطه می روی . مسجدی ساده و سفید بدون حتی یک نقش اسلیمی . پاشویه ای هم داخل مسجد وجود دارد . تو در مسجد برادران سنی هستی . به دنبال مهر می گردی و چون پیدا نمی کنی . کلی محوطه را می گردی تا چند تخته سنگ صاف بیابی و نمازت را بخوانی ، بعد از نماز با برادر سنیت مصافحه می کنی و به چه گرمی دستانت را می فشارد . اینجا کنار دریاچه ماهی می گیرند و تو هم برای تجربه این کار را می کنی . ماهی آزاد را لای گیره می گذارند و کباب می کنند و می خورند . چه مزه ی عجیبی دارد . مزه ی ماهی نمی دهد . چقدر خوشمزه است !
صبح تا ظهر روز بعد به مریوان می روی و بازارها . تازه می فهمی که جوانرود خیلی هم ارزان نبوده و اینجا خیلی ارزان تر است . همه می گویند که اسپیلیت و تلویزیون اینجا خیلی ارزان است که راست می گویند . برای انجمن علمی آبسرد کن قیمت می کنی و می بینی که چقدر ارزان است ولی بخاطر کمبود جا آن را نمی خری .در این بازار فقط اجناس خارجی وجود دارد . اجناسی عجیب وب ی ربط که همه در یک جا با هم قرار دارند. بیشتر این اجناس را به دیگر شهرها می برند و کمتر کسی از محلی آنها را مصرف می کند . از پارچه فروشی ها سراغ شلوارکردی فروشی را می گیری و همه یک جواب می دهند ."شلوار کردی آماده فقط پیرمردی جلوی بانک سپه دارد ." پرسان پرسان بانک سپه را می یابی . پیرمرد در بساطش انواع شلوار کردی دارد . یکی را برمی داری و جلویت می گیری و می بینی اندازه ی 3 نفر در آن، جا می شوند ! از آن سایز کوچکتر می خواهی . پیرمرد به کردی،فارسی ، ترکی و عربی حرف می زند و منظورت را به سختی می فهمد و بهت می فهماند که این مدل بچه گانه است و سایز اسمال است !!!!!
فردا به تهران بر می گیردی . و عاشق کردستان می شوی !!!
به مردم این شهرها فکر می کنی . به تک تک آنها فکر می کنی . به رسوم آنها فکر می کنی . به لباس ها ، غذاها ، تفکرات و اعتقادات آنها . به یاد می آوری که با آمار می توانی از تک تک آنها ، حتی در دوردست ترین نقاط باخبر شوی . و می فهمی که چقدر سرشماری سخت است و از خودت خنده ات می گیرد که سر کلاس جمعیت شناسی نشسته ای و چقدر کلی مطالب جمعیت را برایت گفته است و تو هم قبول کرده ای . انگار جمعیت شناسان فراموش کرده اند که آدم ها ، فقط عدد نیستند ... .