تبليغاتX
خودمانی تر JavaScript Codes

خودمانی تر

 

اول آبان  ، روز آمار و برنامه ریزی  ،

 را به تمام محققان ،

پژوهشگران ،

 صنعتگران ،

 اساتید

 و دانشجویان علاقه مند به پژوهش و تحقیق علمی

مبتنی بر روش های علمی

تبریک می گویم .

 

EVERYONE IS ONE

از طرف یک آماری !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 18:36  توسط محمد  | 

                           

آن شب که شناختمت ،

                               ماه در آسمان بود

                                                       و

                                                            چقدر زیبا بود .

امشب که ترکت می کنم ،

                                  ماه در آسمان است

                                                            و

                                                                 جالب این که هنوز هم زیباست ...

                     

           آخر ،

                 ماه چه می فهمد ،

                                            که عشق چیست ؟

 

----------------------------------------

در همین تاریخ ، در "راه" ، سروده شد !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 22:46  توسط محمد  | 

                           
                                       
                                        گلشیفته ، شیفته ی گل شد !
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 21:43  توسط محمد  | 

Forse non sai quel che darei
Perché tu sia felice
Piangi lacrime di aria
Lacrime invisibili
Che solamente gli angeli
san portar via

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 12:29  توسط محمد  | 

  

بند کفش هایم را می بندم و شادمان و سرشار از شور و هیجان ، رهسپار "میدان" خواهم شد . تا چیزی که تا امروز یکی از بهترین تفریحاتم بود را به استادی که برایش مهم است نظرم را درباره ی یکی از میادین شهر بداند ، بگویم و بنویسم . گفته است حداقل یک صفحه . مگر در یک صفحه این همه چیز جا می شود. از مردم بنویسم ، روزمرگیشان ، گاهی حماقت هایشان(برای پاپیون!) ، کارهای ضروریشان ، تفریحاتشان و ... کلی چیز دیگر که جلویم رژه می روند و  با آنها هر روز کلی حال می کنم .

باید "جعفر مدرس صادقی" یک جامعه شناس باشد. چرا که مثل همه ی جامعه شناسان فقط توصیف می کند و من عاشق توصیفم . من هم باید توصیف کنم . قضاوت نه ! این کار احمقانه را من بلد نیستم ! با چه معیاری ؟ با چه عقلی ؟ با چه دیدی ؟ قضاوت اصلا مگر معنا هم دارد ؟ برای من که با تو در اصول متفاوتم ، قضاوت معنی دارد ؟ نه !

باید یک میدان را همچون "مدرس صادقی " فقط توصیف کنم. مثل یک جامعه شناس واقعی . مثل خودم در این سال ها . مثل هر روزم در همه ی محیط های اجتماعی . من فقط باید توصیف کنم .

باید سوال هم بپرسم ؟ باید از خدا هم بپرسم ؟ از اخلاق چی ؟ اینها کجا هستند ؟ در جیب من ! در کتاب جیبی من ! در "راه طی شده" که حالا فقط چند ورقی ازش بیشتر  نمانده تا تمام شود ! جیب من راه به قلبم دارد و خدا هست ... .

وحی را توضیح می دهد . مرد خوبی است . فرق بین "بشر" و "انسان" را با همه معلوماتش با تواضع جواب می دهد . استاد خوبی است . این طور به نظر می رسد .

قرار است با دلش به ما ادبیات بیاموزد . روشن دل است . تنومند و هیکلی است و علاقه ی زیادی به شاهنامه دارد . همتش بلند است و مطالعاتش بسیار . خدا حفظش کند .

استادها ، همیشه تاثیر می گذارند . دوستی در دانشگاه شهید بهشتی دارم که از وقتی "آمار ۲ " را با فلانی برداشته از آمار بدش می آید . رشته اش آمار نیست ولی آمار دارند .

استادها ، همیشه جذابند . یاد استاد "اندیشه ۱" که می افتی ، کلی دلت می سوزد . چه تواضع و صبری داشت این آقا . بعضی از اساتید تو را از آن واحد می رنجانند ، چه خیانتی ! و بعضی برعکس عاشقت می کنند ، خدا حفظ کند این استاد "نظریه ی مجموعه ها"ی ما را ، چه علاقه ای در ما ایجاد کرد و چه مهربان است و خوش برخورد ! بعضی هم برایت مبهم هستند ، تاثیری در علاقه ات نمی گذارند ، می آیند و می گویند و می روند و زندگی تکرار می شود ، تکرار ، تکرار ... بدون هیچ هیجان و شور و شوقی !

این روزها که "کنعان" روی پرده است. یاد جشنواره و نقدم که همه اش  پاک شد ، می افتم . نمی دانم چرا ؟ با اینکه داستان های من و بهرام رادان در این فیلم ربط زیادی به هم ندارد . بدجوری درکش می کنم . انگار خودم هستم . ولی با داستان دیگری و آدم های دیگری ... محیط "کنعان"برایم آشناست  حس جالبی بهم دست می دهد وقتی "فروتن" از "رادان" کمک می خواهد . دردم می گیرد ! نه ، خنده دار است ! مسخره  است. داستان "کنعان" ، مرا یاد داستان خودم می اندازد . "کنعان " داستان عشقی است ولی داستان من چیزی دیگری است ، داستان من فقط از نظر حسی به "کنعان" می ماند . به حسی که عجیب است . مخصوصا همان زمانی که "فروتن " از "رادان" کمک می خواهد !! شاید عجیب بیاید ، اگر داستانم را بدانی ، فکر نخواهی کرد که ربطی به داستان کنعان دارد . داستان من ، از ایران ناشی می شود ...

با "رضا ناجی" که دست می دادم ، نمی دانستم باید چه بگویم ، خنده ام گرفته بود و فقط توانستم بگویم :"خیلی ممنون" . "مجید مجیدی" خیلی خاکی است . ازش خوشم آمد . خوب حرف می زند و خوب  احساسات جمع را مدیریت  می کند ! حیف که قبل از نمایش "آواز گنجشک ها " سالن رو ترک کرد . 

دیشب ، خیابان ولیعصر را با دوستم  "مصطفی" متر کردیم . بلند بلند حرف زدیم و من راحت شدم و او هم  . از چیزی که این روزها حسابی درگیرم کرده بود ، راحت شدم . من چیزی به او نگفتم . فقط دوبار بلند توی صورتش داد زدم :"می فهمی ؟ می فهمی ؟ ما از خود هیچ نداریم . ولی به چیزهایی که خدا به ما می دهد عادت می کنیم و بعد اگر به ما چیزی را که می خواهیم یا دوست داریم را ندهد ، ازش گله می کنیم ؟ این مسخره است !!" انگار داشتم به خودم  می گفتم و راحت شدم . او هم راحت شد . حرف زد و زد و زد و زد و زد تا به تجریش رسیدیم و مسافت را نفهمیدیم !!

بعد از سخنرانیم برای ورودی های جدید ، خوشحال بودم . برنامه خوب بوده و بچه ها راضی بودند . یک کار گروهی کردیم . انجمن دارد "پا" می گیرد !

خدا را شکر !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 22:13  توسط محمد  | 

 

                           

خدا را شکر ، سرم درد نمی کند ، حالت تهوع هم ندارم ، چشمان هنوز می بینند ، گوشهایم صداها را تشخیص می دهند ، توان دارم ، نفس می کشم و مشکلی نیست ، گهگاهی  قلبم تیر می کشد که طبیعی است ، خونم همان رنگ همیشگی است ولی حالم خوش نیست ... .

مریضم !

دیروز در راه به این بیماریم پی بردم. پشت چراغ قرمز سه راه فرمانیه ایستاده بودیم که از سمت کامرانیه ماشین بنز آخرین مدلی با رنگ متالیک دو دره عبور کرد. همان لحظه ، فقط یک لحظه بود ، یک لحظه ی کوتاه و کم ، دلم خواست من هم از آن داشته باشم ! همان جا بود که به بیماریم پی بردم ! قدیم تر ها این طوری نبودم ، برایم این چیزها مهم نبود ، دلم هم نمی خواست ، راحت بودم ، فکرم درگیر این چیز ها نبود . ولی حالا دلم داشت آن ماشین را می خواست ، این برایم غریب بود.
این حس از من نبود ولی بود ! از خود من سرچشمه گرفته و در من بود . به اندیشه وادار شدم. این حس نمی شود در یک لحظه ایجاد شود ، این جور احساسات نیاز به مقدمه و تمرین دارند .

سرم درد نمی کند. حالت تهوع هم ندارم. وضع مزاجیم هم خوب است. ولی حالم خوش نیست ، روحم ناله می کند ! درد دارد ! ولی جسمم ، درد روحم را پشت عادت به لذت تبدیل کرده است. گناه !

گناه چیست ؟ من دارم گناه می کنم ، آیا فرقی با قبل دارم ؟ نه ! حداقل در ظاهر ندارم یا اگر دارم محسوس نیست ! آن اوایل وقتی چیزی احتمال شر بودن داشت ، از آن دوری می کردم . ولی حالا به استقبالش هم می روم . گناه چیست ؟  

عادت می کنیم به انجام امور شر . شاید بخاطر تو باشد که داری می خوانی و یا امثال تو که اینقدر راحت گناه می کنند و نکردنش برایتان عجیب و غریب می آید و من را هم که با تو و امثال تو هم کلام و رفیق می شوم بدان دچار می کنی ! نه ... نه .. این نامردی است . مقصر خودم  هستم . البته که بی تاثیر نیستی . حرف های یکی از دوستانم درباره ی ماشین بنز و یا آن یکی که احمقانه ترین پاسخ را در جواب احوال پرسی من داد :"ممنون ، حالم خوبه . ما بنز خریدیم . از آن ۴ چراغه ها !" 

اگر گناه کرده باشی می دانی چه می گویم . لرزش داری ، ترس داری ، عذاب وجدان داری و درد . ولی کم کم که آن را تکرار می کنی ، نکردنش برایت عذاب می شود . اصلا دیگر به عنوان گناه به آن نگاه نمی کنی . مثلا بهش می گویی "سیر اداری انجام کارها"  و آسمان و ریسمان رو برای یک نامه به هم می بافی و می گویی اینکه دروغ نیست ، هست ؟ خدا رو شکر هنوز به این مرحله نرسیده ام !

در همین ماه رمضان ، عادت کرده بودم غذا کم بخورم . حالا که تمام شده ، طبق همان عادت، میلم به غذا  کم شده ، شام نمی خورم یا با سالاد می گذرانم . گناه هم همین است ، چیزی جز عادت نیست که کم کم سیاهت می کند ، اوایل ماه رمضان را به یاد دارم که گرسنه می شدم ، سخت بود ترک عادت قبلی ولی حالا عادت شده است . گناه هم ۲ -۳ بار اول سخت است ، ولی بعدش موضوعیتش عوض می شود و به امور روزمره تبدیل می شود . چون محسوس نیست یا کسی نیست که بهت بگوید داری کار شر می کنی و به روحت آسیب می رسانی . بسیار سریع پیشرفت می کنی و می شوی خود گناه !این قدر در آن دست و پا می زنی که کاملا شخص دیگری می شوی ، موضوعیتت عوض می شود و وارد مرحله ی دیگری می شوی . خودت نمی دانی ها ، نمی فهمی ها ولی یک زمان می بینی که چیزی گفتی یا کاری کردی یا  خواستی که از تو نبوده ، یعنی قبلا نبوده ، ولی حالا می خوای ... اون روز است که می فهمی بیماری ! و چه بیماریی !

من نمی دانم این که من دلم آن ماشین را خواست از همان بیماریست یا نه ؟ باید جستجو کنم . باید پی ببرم و موضوعم را عوض کنم . گناه آرام آرام روی همه چی تاثیر می گذارد . طرز فکر و برخورد و ... باید فهمید . باید مهارش کرد . باید از خدا خواست که کمکم کند . این که چه گناهی کردم و یا دارم می کنم و نمی دانم و یا می دانم و بی خبرم و یا می دانم و توجیه می کنم و یا ... .

باید از خود خدا ، خواست که نشان دهد و راهنمایی کند و ببخشد !

من بیمارم ، یک بیمار خسته ، یک بیمار مخفی !

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 22:22  توسط محمد  | 

 

                                         

ماه رمضان هم تمام شد . خوش گذشت !

بسیار خوشحالم که هیچ کدام از سریال های مناسبتی ماه رمضان را دنبال نکردم و الان که قاعدتا باید قسمت آخر تمام سریال ها باشد ، با فراغت خاطر مشغول به سایر کارهام هستم . خدا را شکر !

یک آدم سبیل کلفت روی صندلی نشسته و می گه "ببک ، ببک .... ببک ، ببک " ، آقا این تبلیغ خیلی خداست ! اوج ابتکار و خنده ! ایول ایول ... کلی حال کردم و یهو  یک پسر بچه دوباره با همون تریپ می آد و همون جمله ها رو می گه ...  و ... بعد از مدت ها کلی حال کردم !

کتاب فوق العاده ی "راه طی شده " اثر ارزشمند مهندس مهدی بازرگان را از کتابخانه ی دانشگاه گرفتم و دارم می خونم . خیلی کتاب خوبیه و تقریبا نصف بیشترش را خوندم . تفکرات این آقا چقدر شبیه به تفکرات منه !!! بعضی قسمت های کتاب رو که می خونم یاد نوشته های خودم در وبلاگ زاویه ی دید  می افتم . این قدر این شباهت ها زیاده که مجبور شدم به این مسئله فکر کنم که چرا این قدر این نوشته ها ، با اینکه من تا قبل از این با آثار بازرگان  آشنایی نداشتم ، نزدیک به هم هست ، فعلا چیزی که به ذهنم خطور کرده ،  اینکه دکتر مثل من دغدغه ی اسلام راستین داشته و تحت تاثیر خرافات و اراجیف بی ریشه نبوده و نیست و از طرفی هم به آبادی ایران می اندیشیده و نکته ی جالب تر این که دکتر  بارها تو نوشته هاش ذکر کرده که ما چرا با داشتن دین به این خفنی ،  این قدر عقب افتاده ایم و اینکه لزوم ایجاد اخلاق اجتماعی نیازی به دین و توحید نداره و یک امر کاملا عقلیه ! و اینکه این غربی های ملعون شده ی کافر و بدجنس و قاتل و عوضی و بی شعور !!! که این قدر دارن در رفاه زندگی می کنند و اصول بهداشتی رو رعایت می کنند و .. همه و همه رو خیلی سال پیش ، تو دین ما اومده و حتی جلوتر از اونها هم رفته . و دکتر نوشته که پیامبرها اومدند تا همین ها را به بشر یاد بدند و کلی مدرک و تاریخ و حدیث و ... برای اثبات حرفش اورده ... خلاصه کتاب خیلی خوبیه ... توصیه می کنم حتما بخونین . 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 20:28  توسط محمد  |