تبليغاتX
خودمانی تر JavaScript Codes

خودمانی تر

      

دیدن چه قدرتی دارد ؟ چرا تا نبینیم باور نداریم ؟ چیزهایی را که بارها و بارها شنیده ایم ، ولی انگار در حد همان شنیدهایمان باقی می ماند ، باورشان نکرده ایم ، انگار تا نبینیم باور نمی کنیم ، و تاثیر این دیدن و باور کردن های این گونه ، چقدر سریع از بین می رود ... .

چندی پیش جوی در جامعه مان بخاطر پخش برنامه ی "شوک" ایجاد شد . یک نگرانی عمومی نسبت به گروه های شیطان پرستی و فعالیت هایشان ! در این برنامه نشان می داد که افراد این گروه ها به چه کارهایی مبادرت می ورزند و به چه مسائلی اعتقاد دارند و ... البته خیلی قبل تر از این برنامه ، چنین جریان هایی دردنیا و  جامعه یمان وجود داشت ولی به دلیل بیان نکردنشان در رسانه ی عمومیی مثل تلویزیون کمتر کسی حواسش به این گروه ها و فرقه ها بود . در آن دوران چون علاقه ی خاصی به این تیپ مسائل داشتم ، تحقیقات مفصلی درباره ی این گروه ها ، تاریخچه هاشان ، فلسفه هایشان و ... کردم .

از فعالیت های این گروه ها می توان به قطع انگشتان خود ، کشتن دسته جمعی افراد به وسیله ی چاقو ، خودکشی های دسته جمعی و .... اشاره کرد. دوستانم ، خانواده هایشان و ... پس از دیدن این برنامه ، بسیار متاثر شده بودند و می گفتند که اینها چرا چنین کارهایی را انجام می دهند ... .

بله ! حقیقت همین جاست ! فعالیت های چنین گروهایی واقعا زشت و ناپسند و غیر عقلانیست. کسی در این شک ندارد . ولی همیشه برای من این سوال مطرح بوده است که چرا خودمان چنین کارهایی را یا بدتر و دردناک تر از آنها را هر روز انجام می دهیم ؟

بله ! درست خواندید ! هر روز چند بار گوشت برادر مرده ی خود را به ولع می بلعیم ؟ چند بار غیبت می کنیم ؟ دروغ نمی گوییم ؟ مسخره چی ؟ به قلبمان تیر نمی زنیم ؟ به نامحرم نگاه ناجور نمی کنیم ؟ ...

نمی دانم چرا از دست این گروهای شیطان پرستی این قدر می ترسیم و آنها را با کارهایشان ، افراد  پست  می انگاریم ، درحالیکه خودمان کارهای آنها را هر روز انجام می دهیم ، به نظرم عجیب می آید ، چون به جنین کارهایی عادت کرده ایم . ما هم پست هستیم ، شاید پست تر از آنها !

آیا ما از شیطان پرستان بدتر نیستیم ؟ چون نمی بینیم که داریم گوشت برادر مرده ی خود رو با ولع می خوریم ، آن را چندین بار انجام می دهیم ! حتی اگر سیر هم باشیم چنین کارهایی را انجام می دهیم ؟ آیا باور نداریم به آموزه هایمان ؟ آیا حتما باید ببینیم تا باور کنیم ؟ ؟؟

 

"شنیدن کی بود مانند دیدن !!!"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 11:34  توسط محمد  | 

      

چند روز پیش یکی از رفقای قدیمی دوره ی دبیرستان که چند ماهی بود ازش بی خبر بودم ، به هم زنگ زد. صداش پشت گوشی می لرزید و واضح نبود. نمی تونست کلمات رو درست تلفظ کنه و این آنتن های موبایل هم که قربونش برم به اندازه ی کافی مکالمه رو قطع و وصل می کنه. خلاصه با صدای ناراحت و گریون که نصفش رو نمی شد تشخیص داد بهم حالی کرد که انگار داداش بقل دستیم تو اول دبیرستان ، فوت کرده و کلی از این بابت شوکه شده ... می گفت که هنوز مطمئن نیست و باید به چند نفر دیگه هم تماس بگیره تا مطمئن بشه ... گوشی رو قطع کرد ! تو دبیرستان ، هر وقت قرار بود برنامه ای با بچه ها بذاریم بریم بیرون ، کوه ، دشت ، سینما و ... هماهنگیش با من بود و بچه ها به من می گفتن : رییس !  تا همین چند وقت پیش که با همین بچه ها رفتیم همدان ، باز شدم رییس ! بچه ها مسخره بازی در می آوردند که رییس ما دکتره و دکتر ما رییسه ! حالا این رفیق ما به من زنگ زده بود که یک برنامه بذاریم بریم خونه ی رفیق مصیبت دیدمون ...


من هم کلی تعجب کردم ، بعد شوکه شدم و بعدش
 ناراحت ! زنگ زدم به اون یکی رفیقم که خونه شون به این رفیقم که اول به من زنگ زده بود  نزدیکه ، تا بهش خبر رو بگم و بپرسم تو جریان هست یا نه ؟ و اگر تونست بره پیش این رفیق ما که حالش خیلی خرابه !!  متاسفانه بی خبر بود و قول داد که فورا سری بهش بزنه ! کمی گذشت ، پیامک اومد که خدا را شکر برادرش نبوده و یکی دیگه از فامیل هاشون بوده که زیاد هم باهاشون رابطه نداشته ، خدا رحمتش کنه !

یکی از بچه های دوره ی پیش دانشگاهیمون که داره تو شاهرود ، عمران می خونه ، تماس گرفت که اومده تهران و می خواد بچه ها ، اونایی که صمیمی تر بودیم ، رو ببینه ! گفت ساعت 11 بیا میدون تجریش . گفتم نماز رو می خونم و ساعت 12 بهتون ملحق می شم ! قرار رو گذاشته بود همون کافه ای که آخرین بار بردمش اونجا ، همون کافه ای که نسبتا زیاد می رم و یک بار بچه های کتابخونه برای اینکه من و دوست دخترِ رفیقم ،که اون هم متولد فروردین بود، رو سورپرایز کنن ، برامون تو همون جا جشن تولد گرفتن !

دیدن 4 تا از بچه های پیش دانشگاهی دور یک میز ، بعد از تقریبا 7،8 ماه خیلی فاز می ده. اینکه می شینیم و شروع می کنیم برای هم قصه گفتن و حرف زدن و تعریف کردن و احوال پرسی کردن و این جور کارها ... . یک چیزی هم وسط حرفامون می خوریم که بتونیم باز هم حرف بزنیم یا مجال بدیم بقیه هم حرف بزنند . ولی بدی این کافه اینه که قهوه ی ترکش اصلا خوب نیست !

رفیقم که از شاهرود اومده بود به در و دیوار کافه یک نگاهی انداخت و گفت : بیا بک پاتوق برای خودمون داشته باشیم ! من هم که داشتم به خانوم سانتی مانتالی که زیر تابلوی "کشیدن سیگار برای بانوان در این مکان ممنوع است " داشت دود سیگارش رو فوت می کرد بیرون ، گفتم : آره ، خوبه ، حتما هم می خوای مثل فیلم "ضیافت " کیمیایی باشه ، نه ؟ خندید و گفت آره . گفتم توی عباس آباد ، خیابان قائم مقام و حوالی . پر از کافه است . کافه هایی که وقتی از کنار درشون رد می شی ، بو قهوه می دن . خیلی هاشون هم ارمنی هستند و روابط داخلش آزاده !!! یکی دیگه هم تو همین ولیعصر هست که بدون پارتنر راهت نمی دن ، اگر بری اونجا و تنها بشینی و یا فقط پسر باشی ، همه بهت چپ چپ نگاه می کنند ، انگار داری کار خلافی انجام می دی ، یکی دیگه هم هست ...

گفت : نه ، همین جا خوبه ، محیطش سالمه ! گفتم اگه به این همه دود سیگار که تو سالن پخشه می گی سالم ، آره سالمه ! گفت جایی که دکتر می آد ، جای خلافی نیست . بعد همه خندیدند ...

ما دچار ضیفاتینیسم شدیم. یا بهتر بگم همه ی کسایی که با اهداف اخلاقی  می آن تو کافه ها ، یک جورهایی دچارش شدند. با اینکه زیاد اهل کافه و این جور برنامه ها نیستم ،ولی  کافه و رستوران زیاد می شناسم. معمولا با بچه ها که می ریم بیرون ، وقتی می خوایم یک چیزی بخوریم یا دوکلمه حرف بزنیم می ریم یک کافه پیدا می کنیم و می شینیم برای هم قصه گفتن. نمی دونم ولی فضای بعضی از این کافه ها به تیپ من نمی خوره ، به من نمی آد ، به رفقیام هم نمی آد، یکسری که علافند می آند می شینند ، سیگار دود می کنند ، لاس می زنند یا ... نه اصلا نباید وارد این تیپ کافه ها شد.


 کافه باید کتابخونه داشته باشه ، بشه درباره ی ریاضی حرف زد توش ، درباره ی سینما حرف زد توش ، درباره ی فلان نویسنده یا عکس حرف زد توش ... کافه ای که بخواد پاتوق بشه باید در و دیوارش باهات دوست باشه ، بشه توش به گذشته ها رفت و نوستالژیک شد ، باید یک فنجون مخصوص هم داشته باشه که هر وقت می رین می شینین همون رو سفارش بدین ، فقط همون یک نوع فنجون خاص رو تا براتون یک جور حس اصالت بیاره . ولی حیف که قهوه ی ترک این کافه که ما توشیم زیاد تعریف نداره ... نه جونم ! به نظر من اینجا که میگی برای پاتوق بودن خوب نیست ، محیطش منفی نداره ، خلاف نیست ، گناه تو محیطش نیست ولی  نمی دونم ... کافه های دیگه از اینجا بدترند ، می دونم ، یکی دیگه هم هست که دوره ، اگر می اومدین اونجا ، خیلی خوب بود ...

اینها حرف هایی بود که هر دفعه به دنبال پاتوق می گردیم ، می زنیم. به نظرم همه ی اینها بهونه است برای دور هم بودن ، برا دیدن همدیگه و قصه گفتن ! وسط خیابون هم می شه پاتوق کرد ، توی پارک رو هم می شه پاتوق کرد ... مشکلمون پاتوق نیست ، مشکلمون با ضیافتینیسمه !     

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 20:25  توسط محمد  | 

 
بعد از مدت ها یک فیلم خوب دیدم.  
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 22:14  توسط محمد  | 

                   
" نوشتن روشمند حواس مرا از واقعیت کنونی بشر پرت می کند. این اطمینان که همه چیز نوشته شده است ما را انکار می کند یا از ما اشباحی می سازد ... من بخش هایی را می شناسم که در آن مردمان جوان در مقابل کتاب ها کرنش می کنند و وحشیانه بر صفحات آن بوسه می زنند ، بی آنکه قارد باشند حتی یک کلمه آنرا بخوانند. بیماری های واگیر ، نفاق های کفرآمیز ، زیارت هایی که به طرز اجتناب ناپذیری به راهزنی تبدیل شدند، جمعیت را کشتار کرده اند. به گمانم خودکشی ها را قبلا نام برده ام ، که هر سال بیشتر می شود. شاید پیری و ترس مرا گمراه کرده است ، اما گمان می کنم که نوع بشر - تنها نوعی که وجود دارد - در شرف از بین رفتن است ، در حالیکه کتابخانه جاودانه است : روشن ، منزوی ، بی پایان ، کاملا بی حرکت ، مسلح به کتاب های پر ارزش ، فساد ناپذیر و مرموز ."

قسمتی از داستان کوتاه "کتابخانه ی بابل" از کتاب "کتابخانه ی بابل"
اثر  خورخه لوئیس بورخس
مترجم کاوه سید حسینی ، انتشارات نیلوفر
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 21:5  توسط محمد  | 

           

معتقد بود که چه بخواهیم چه نخواهیم رییس جمهور آمریکا ، رییس جمهور دنیاست. برا ی هیمن انتخابات ریاست جمهوری آمریکا براش خیلی اهمیت داشت.  می گفت این خیلی مهمه که کی رییس جمهور بشه ؟ دموکرات ها یا جمهوری خواه ها ؟ خاتمی  دوران کلینتون دموکرات کجا و خاتمی دوران بوش جمهوری خواه کجا ؟  اگر دموکرات ها بیان سر کار وضع ما هم خوب می شه ، مخصوصا حالا که اوباما داره می گه change…change…change     . معتقد بود هر کی تو تلویزیون ما داره از  این دوتا بد می گه ، داره مزخرف می گه و حرفش دو زار ارزش نداره ! ایران که چیزی برای از دست دادن نداره ... خلاصه حسابی جوگیر بود و به قول خودش داشت تحلیل صحیح و درست اوضاع رو می کرد . با اینکه سواد سیاسی نداشت ولی سعی می کرد از جملات علم سیاست حرف بزند که بگوید ما هم بلدیم ! به هر حال داشت نظرش رو می گفت !!

توی دانشگاه وقتی حرف انتخابات فردا می شه ، بیشتری ها می گن : اوباما ! حتی خیلی ها طرفداریش رو هم می کنند و شعارهاش رو به هم می گن :  Change We Need   .  "حالا مگه مهمه کی رییس جمهور بشه ؟ " ، "اینها که هنوز هستند ، فرقی به حال ما نداره !؟!؟!" ، "سیاست ما ، سیاست آمریکایی نیست که بخواهیم منتظر انتخابات باشیم ، هر دوشون از یک منبع فکری تغذیه می شوند و ... " ، "انتخابات ؟ حالا خاتمی هم قراره بیاد ؟ راستی بیا امضا بده تا از خاتمی حمایت کنیم که  حتما بیاد ! تا حالا 40 هزار نفر امضا کردن ..."  ، "من هنوز به احمدی نژاد رای می دم !!! ، شما ها نمی فهمید ؟ من می فهمم !!!!" ، "آقا اگه همین طور بارون بیاد ، بازی فوتبال تو انزلی می ماله . نه ؟ انتخابات کی هست ؟ من  هستم ! نه ، نه ، میثم بائو هم می خواد بازی کنه !!"

توی راه خونه ،  وسط های راه پیاده شدم و کل راه رو  تا میدون قدس توی این هوای معرکه و بارونی پیاده اومدم . حسابی خیس شدم ، یقه ی کتم رو دادم بالا و خیلی آرام ، خیابان ولیعصر رو متر کردم و حال کردم . از روزنامه فروشی Time  خریدم که روی جلدش عکس یک قایق و پرچم آمریکا رو انداخته بود و با تیتر بزرگ نوشته بود :A Sea Of Debt  . توی تاکسی که داشتم مجله رو ورق می زدم ، بقلیم پرسید چند خریدی ؟ من هم گفتم و بعد گفتم که کی رییس جمهور می شه ؟ گفت نمی دونم !!!  تو صفحه ی اول یک عکسی از آنجلینا جولی انداخته بود که انگار می خواهد بچه ی هفتمش را هم قبول کند یا بیاورد یا ... بعد کلی مطلب درباره ی بحران مالی آمریکا و تاثیر اون بر روی چین و ترکیه و دبی . و یک سری مقاله که درباره ی انتخابات نوشته بود . چند تا عکس خفن از اوباما و نمایش اعداد و ارقام و بند و بساط . رویکرد هر دو Party  رو بررسی کرده و توی یک مقاله که Joe Klein  نوشته علل موفقیت اوباما رو ذکر کرده . همچنین یک مطلب دیگه هم راجع به 7 موردی که باعث خطا در روز انتخابات  می شه ، چاپ کرده که خیلی جالبه !

وقتی اومدم خونه . مامانم ازم پرسید : "عاشق شدی ؟" گفتم چطور ؟ گفت :"آخه عاشق ها ، کارهای عجیب و غریب می کنند! توی این بارون این همه راه رو پیاده اومدی ؟ حالت خوبه !!؟ " تلویزیون رو روشن کردم : داشت می گفت که انتخابات آمریکا ، هیچ مهم نیست و ما خیلی مهم تریم و هر کس رییس جمهور شود ما همچنان دشمن آمریکا هستیم و آمریکا باید ...

تلویزیون رو خاموش کردم. این همه موسسات مختلف تو دنیا : گالوپ و ... کارهای آماری انجام می دن تا بفهمن کی رییس جمهور می شه و ... داشتم به اوباما فکر می کردم که چطوری امشب می خوابد ؟ اصلا می تواند بخوابد ؟ یا به مک کین ؟ این شب آخرین شبی است که هنوز هر دو نامزد هستند ! حالا جرج بوش چه کار می کند ؟  و کلی از این فکر ها که دیدم واقعا ارزش ندارند بهشون فکر کنم .... اصلا به من چه که اون ور دنیا یکی می خواد رییس جمهور بشه ؟ حالا این نشد یکی دیگه ! ما که داریم زندگیمون رو می کنیم ! راستی باید تمرین های مشتق رو انجام بدم ... استاد چی گفته بود ؟؟ مشتق معکوس سینوس هایپربولیک ایکس چی می شد ... ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 18:48  توسط محمد  | 

          

دوباره ریشم را بلند می کنم و موهایم را .

ریشم را نارنجی می کنم و موهایم را قهوه ای روشن .

ردای سفید و کرم با گل های باستانی می پوشم .

دوباره گیاه خوار می شوم .

ماست هم دیگر نمی خورم ، فقط و فقط شلغم آب پز با کرفس !

و گاهی برای تنوع قارچ خام با شوید .

دوباره عینکم را بر می دارم  تا دنیا را آنگونه که هست – تار و مبهم –ببینم .

 

بودا می شوم و می خوانم آن چه از دنیا هست و آن چه طبیعت دارد .

"روش هاشانا" را تبریک می گویم  و در "یوم کیپور " می بخشم تا یهودی مومنی باشم .

از "زروان" طلب فرصت بیشتر می کنم یا به قول تو "کرونوس" .

از این "گیتیک" فقط مهر "میترا" را می خواهم  تا شاید "زرتشت " را ببینم .

غسل تعمید می کنم و 6 ژانویه را احترام می کنم .

شاید  این گونه بتوان دوباره شدن !

 

دوباره ، کوله می بندم و پاییز می شوم ،

لای برگ های زرد زرد .

در دره ی سکوت ، آرام گام بر می دارم تا مورچه ای بیدار نشود !

و در دریای تلاطم ، می رقصم و می خندم .

 شاید ، این گونه بتوان دوباره شدن !

 

تجربه می خواهم .


که اذان می گویم :


اشهد الله اله الا اله ...

 

و می خوانم تا "انا لله و انا الیه الراجعون "

 

دوباره شدن ، دوباره شدن ، دوباره شدن ...


 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 18:27  توسط محمد  | 

                    

از شل سیلور استاین خیلی خوشم می آد. این بابا ، یک مجموعه شعر داره که برای  بزرگسالانه ! من تقریبا بیشتر شعرهاش رو حفظم. با اینکه دنیای من با دنیای اون خیلی متفاوته ولی فضای شعریش این قدر ساده و خوبه که درگیرت می کنه و چیزهایی رو توی شعرش می گه که با اینکه حتی یک بار هم بهشون فکر نکردی چه برشه تجربه ! انگار خاطراتی برایت هستند.

نمی دونم چی شد . ولی بی دلیل ، با همون فضای شعری که خیلی برایم آشنا بود . ولی تا به حال یک بار هم تجربه اش رو نکرده بودم ، متن زیر اومد تو مغضم . متن زیر ، بیشتر از اینکه حاوی مفهوم یا حس خاصی باشه ، بیشتر پایبند به اصول سیلور استاین . کسانی که شعراش رو خوندن مخصوصا  شعرهای  ,"I can't touch the sun " ,"I've  been him " , "Paranoid" و مخصوصا شعر فوق العاده "‌Blue Eyes"  می فهمند که از چی دارم حرف می زنم .

البته این ادعای خیلی بزرگی که متن زیر مثل شعرهای شل سیلور استاین باشه . من چنین ادعایی ندارم . فکر کنم چون عمو شلبی مرده و شعر دیگه ای ازش نمونده تا بخونم . خودم به سبک و سیاقش دارم یک چیز هایی می نویسم تا همیشه به یادش باشم .

طبق معمول ، این فقط یک متن ساده است که هیچ رمز و رازی پشتش نهفته نیست ! و امیدوارم نخواهید از روی متن زیر شخصیت من را  واکاوی کنید ! چون این فقط یک سری کلمات هست که کنار هم جفت و جور شدند تا لذت یکی از شعر های سیلور استاین رو تداعی کنند !

امیدوارم این طور باشد .

 

آن روز که می خوانمت ...

 

آن روز که می خوانمت ، تو بیکار بودی و داشتی چیپس و پنیر می خوردی .

به دنبالت آمدم در کافه لاته

ولی گفتی که کار داری و مشغول محاسبه ای

"چند کالری دارم می خورم و چند کالری خواهم سوزاند"

رفتم تا دیگر نبینمت ولی نشد !

 

آن روز که برایت اس ام اس فرستادم ، بیکار بودی و داشتی با دوست پسرت لاس می زدی

برایت میس هم انداختم

ولی ایمیل زدی که کار داری و مشغول معاشقه ای

"که من اغواگرترم یا آن یکی دوست دخترش "

دیسکانکت شدم تا بقیه ی ای میلت را نخوانم ولی نشد !

 

آن روز که در راه دیدمت  ، بیکار بودی و سوت می زدی

دست هم برایت تکان دادم

 ولی با سر اشاره کردی که به دنبال قرار مباحثه ای

"که اول مرغ بوده یا تخم مرغ"

چشمانم را بستم تا دیگر نبینمت ولی نشد !

 

آن روز که سراغت را از فلانی گرفتم ، بیکار بودی و رفته بودی استخر حمام آفتاب !

چون آقایان را راه نمی دهند پشت در باشگاه برایت پیغام فرستادم

ولی در کاغذی نوشتی که کار داری و مشغول مکاشفه ای

"که خورشید چگونه می سوزاند ، و رنگ می بخشد !"

پیغامت را با فندک رفیقم سوزاندم تا بقیه اش را نبینم ولی نشد !

 

آن روز که احوالم را پرسیدی ، بیکار بودی و  می خواستی که بیکار نباشی !!

ولی من کار داشتم و داشتم فکر می کردم

"که چرا من با تو دوست هستم !"

رفتی و گفتی منتظر هم نمی مانی

معلومه که نماندی !

و

من هم فراموشت کردم ،

 به همین سادگی !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 18:34  توسط محمد  |