تبليغاتX
خودمانی تر JavaScript Codes

خودمانی تر

                         

 

از درون تهی ،

در برون تهی ،

تهی اندر تهی !

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 22:49  توسط محمد  | 


(las meninas   اثر پابلو پیکاسو )

در اتوبوس شرکت واحد ، میان اون همه جنازه ی آویزون ، زیر لامپ های زرد بی رمق ، داشتم کتاب "مبانی جامعه شناسی" اثر "بروس کوئن" رو می خوندم. ولی این بار دیگر کتاب را نبستم ، بلکه چند خطی  خواندم و بعد به اطرافم ، به آدم ها و ... نگاه می کردم. پیرمردهایی که بسیار باشخصیت بودند و گهگاهی دستشان می رفت در دماغ مبارک و شروع می کرد به چرخیدن ، چند جوان علاف ، پیرمردی که داشت از رضاشاه می گفت و چند نفری را سرگرم می کرد ، خلاصه حسابی داشتم حال می کردم که ناگهان یک شخصی را دیدم که زندگیم را عوض نکرد !!! گوشه ای برای خودش نشسته بود و وقتی می خندید ، من را به یاد او می انداخت ، چه شباهتی !! پیرمرد ، خیلی شبیه پیکاسو بود ، پابلو پیکاسو را می گویم . نمی دانم این شباهت را می دانست ؟ مگر مهم بود ؟ نمی دانم آثار پیکاسو را هم می فهمید یا نه ؟

تمام !

+
+
+
+

 

نه ... تمام نشد ! تازه شروع شده است ...  
یک سال پیش را خیلی خوب یادم می آید ، دیر وقت بود ، تازه گوگل ارث را از اینترنت دانلود کرده بودم و داشتم حسابی ازش استفاده می کردم ، دانشگاهمون رو هم توش پیدا کرده بودم و داشتم موسیقی "گل ارکیده "ی مازلی  را گوش می دادم . دیر وقت بود ، چیزی ته دلم تکان خورد و تصمیم گرفتم وبلاگ درست کنم و کردم و حالا یک سال از آن روز می گذرد .

وبلاگم یکساله شد !

این یک سال ، که نه تند گذشت و نه دیر ، برای من ، خیلی عجیب بود . این یک سال ، خیلی تغییر کردم ، خیلی عوض شدم ... نه ..نه ... مغایر خودم نشدم ، رشد کردم و تکمیل شدم !

افکار و عقایدم ، احساساتم ، منطقم ، دردهایم و رویاهایم ، همگی رشد کردند و من بزرگ شدم ! احساس عشق را که تا قبل از آن فکر می کردم چیز عجیبی نیست ، اکنون درباره اش سکوت می کنم ، روزهای عشق ، دست نوشت های وبلاگم بودند ، حتی آن روز که فلانی گفت :"ما پسر ها ، از دخترها خوشمان می آید ، و اگر این را مخفی کنیم ، عقده ای می شویم ، معتاد و بدبخت می شویم و جنازه هایمان را ار لب جوی جمع می کنند " یا روزی که بیساری گفت :"هر چه می کشیم از این نگاه هاست ، از این هوس هاست ، به شیطان اجازه ندهید واردتان شود ، شیطان از هر راهی ..."  هم وبلاگم همراهم بود و این دست نبشته ها !

دختر که نامش عشق بود ، دختر همسایه که مدت ها مرده بود، دختر قدیمی که دیگر نبود ، دختر جدیدی که هر روز می آمد و می رفت ،  حالا همگی در وبلاگم بودند و من ! که همه اش رنگ بود و زندگی رنگ بود و عشق رنگ بود و رنگ دروغ بود و دروغ بد بود و بد ، چیز خوبی بود . و زندان بود که بد ،خوب بود و خوب ،بد . و زندان تن بود  که درد بود و عشق بود و که عشق رنگ بود و زندگی رنگ بود و...

روزی که  امتحان گرفت و نگرفت ، درس داد و نداد ، حرف زد و نزد ، روزی که پیدایش کردم و او من را گم ، روزی که گم شدم و پیدایم کرد ، روزی که هر دو گم شدیم و هر دو پیدا ، روزی که نظریه ی جدیدی خواندم و حال کردم ، روزی که دعوا شد و خندیدیم ، روزی که پر از حس ساعت بود و کتاب ! و روزی که کفش هایم را دزد برد ، همه و همه بودند و این دست نبشته های من در وبلاگ بود که بود !

شاید این گونه بتوان دوباره شدن با نوشته ها ، با دردها ، با عشق ها

درباره ی ریش که می نویسم و پیراهن دوستم که از زیر کاپشنش می زند بیرون و موهای فرفری که تاب می خورند و می شود "زلف را بر باد مده تا ندهی بربادم " و دیازپام و سشوآر و "دکتر استرنج لاو " و جعفر مدرس صادقی  و .... دوستی که هر روز زنگ می زند و احوالم را می پرسد تا فراموش نکنم که دوستی دارم که باید هر روز به من زنگ بزند احوالم را بپرسد تا فراموش نکنم ...  و اینها گرچه در وبلاگ بودند یا نبودند و حسشان که بود ، روزهای وبلاگ بود که من بودم !

ناموس ، وطن ، رفیق . معرفت بود . مسعود کیمیایی . فرزاد . نیچه . کانت . افلاطون . بلخاری . بازرگان. فروید . هگل . دیالکتیک . آنارشیسم . مهدی . باز هم مهدی و باز هم مهدی که رفیق بود و هست و باز هم هست ! از بچگی بود . آلبرکامو ، جواد علیزاده !! ، فیلیپ گولوک ، بهمن فرمان آرا ، محسن نامجو . فرهاد مهراد ... همه بود و وبلاگم بود که بود !

گاهی بودم و گاهی نبودم ، گاهی خود بودم و گاهی خود نبودم ، گاهی دروغ بود و گاهی راست ، گاهی دلی بود و گاهی منطقی ، گاهی شاد بود و گاهی غم ناک . و این همه من بودم که یک سال گذشت !

تا ببینیم چند سال ، من ، می مانم تا وبلاگم بماند .

 

یادمان نمانده کز چه روزگار

مانده بود یادگار ،

مانده یادمان ولی که سال هاست

در میان باغ پیر شهر روسپی

ساعت بزرگ ما شکسته است ...

زین مسافران گمشده

در شبان قطبی مهیب ،

دیگر اینک ، این زمان

کسی نپرسد از کسی

در کجا غروب

در کجا سحرگهان

قسمتی از شعر "ساعت بزرگ" ، م.امید

 

 

( کجا می شود چنین چیزهای بی ربطی را نوشت !؟! جز وبلاگ !)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 20:55  توسط محمد  | 

                 
همیشه بورس برایم جذابیت داشته و دارد . اگر بتوان الگویی برای بورس پیدا کرد . این همه عدد ، این همه کاربر ، این همه فکر که هر روز وارد بورس می شوند . اگر بتوان برای بورس الگویی پیدا کرد ... شاید اگر حوصله کنم ، بیشتر درباره ی بورس بنویسم . بورس های درست حسابی ، داجونز و ... جایی که همه درگیرش باشند ، همه بهش فکر کنند . همه براش حرص بخورند و فریاد بکشند و تو نشسته باشی و الگو رو درست کرده باشی و فقط لبخند بزنی به این جمعیت خنده دار !!!
مثال زیر یک مثال بسیار خوب برای اوضاع اقتصادی دنیاست ، این قدر برام جذابیت داشت که اون رو در وبلاگم گذاشتم ...
 

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون ۱۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت ۱۰ دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۲۰ دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند. این بار پیشنهاد به ۲۵ دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.
این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون ۵۰ دلار خواهد داد
ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد. در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به ۳۵ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به ۵۰ دلار به او بفروشید.» روستایی‌ها که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند...

 البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون!...  

 

به وال  ‌استریت خوش آمدید .....
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 22:21  توسط محمد  | 

 

                     

طوطیی پیدا کرده ام  .

میمونی هدیه گرفته ام .

که هر روز ، کارهایی را که تا قبل از آن روز هر روز انجام می دادم ، را انجام می دهند .

یکی صدایم را در می آورد

و

دیگری اداهایم را !

 

شعر و ترجمه ی آن به انگلیسی از :محمد فیاض 2 آذر 1387

 

I found a parrot .
I've gived a monkey .
Everyday they do my jobs which I did before all days  !

one make my voice
and
one make my works !

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 20:21  توسط محمد  |