از درون تهی ،
در برون تهی ،
تهی اندر تهی !
از درون تهی ،
در برون تهی ،
تهی اندر تهی !

(las meninas اثر پابلو پیکاسو )
در اتوبوس شرکت واحد ، میان اون همه جنازه ی آویزون ، زیر لامپ های زرد بی رمق ، داشتم کتاب "مبانی جامعه شناسی" اثر "بروس کوئن" رو می خوندم. ولی این بار دیگر کتاب را نبستم ، بلکه چند خطی خواندم و بعد به اطرافم ، به آدم ها و ... نگاه می کردم. پیرمردهایی که بسیار باشخصیت بودند و گهگاهی دستشان می رفت در دماغ مبارک و شروع می کرد به چرخیدن ، چند جوان علاف ، پیرمردی که داشت از رضاشاه می گفت و چند نفری را سرگرم می کرد ، خلاصه حسابی داشتم حال می کردم که ناگهان یک شخصی را دیدم که زندگیم را عوض نکرد !!! گوشه ای برای خودش نشسته بود و وقتی می خندید ، من را به یاد او می انداخت ، چه شباهتی !! پیرمرد ، خیلی شبیه پیکاسو بود ، پابلو پیکاسو را می گویم . نمی دانم این شباهت را می دانست ؟ مگر مهم بود ؟ نمی دانم آثار پیکاسو را هم می فهمید یا نه ؟
تمام !
+
+
+
+
نه ... تمام نشد ! تازه شروع شده است ...
یک سال پیش را خیلی خوب یادم می آید ، دیر وقت بود ، تازه گوگل ارث را از اینترنت دانلود کرده بودم و داشتم حسابی ازش استفاده می کردم ، دانشگاهمون رو هم توش پیدا کرده بودم و داشتم موسیقی "گل ارکیده "ی مازلی را گوش می دادم . دیر وقت بود ، چیزی ته دلم تکان خورد و تصمیم گرفتم وبلاگ درست کنم و کردم و حالا یک سال از آن روز می گذرد .
وبلاگم یکساله شد !
این یک سال ، که نه تند گذشت و نه دیر ، برای من ، خیلی عجیب بود . این یک سال ، خیلی تغییر کردم ، خیلی عوض شدم ... نه ..نه ... مغایر خودم نشدم ، رشد کردم و تکمیل شدم !
افکار و عقایدم ، احساساتم ، منطقم ، دردهایم و رویاهایم ، همگی رشد کردند و من بزرگ شدم ! احساس عشق را که تا قبل از آن فکر می کردم چیز عجیبی نیست ، اکنون درباره اش سکوت می کنم ، روزهای عشق ، دست نوشت های وبلاگم بودند ، حتی آن روز که فلانی گفت :"ما پسر ها ، از دخترها خوشمان می آید ، و اگر این را مخفی کنیم ، عقده ای می شویم ، معتاد و بدبخت می شویم و جنازه هایمان را ار لب جوی جمع می کنند " یا روزی که بیساری گفت :"هر چه می کشیم از این نگاه هاست ، از این هوس هاست ، به شیطان اجازه ندهید واردتان شود ، شیطان از هر راهی ..." هم وبلاگم همراهم بود و این دست نبشته ها !
دختر که نامش عشق بود ، دختر همسایه که مدت ها مرده بود، دختر قدیمی که دیگر نبود ، دختر جدیدی که هر روز می آمد و می رفت ، حالا همگی در وبلاگم بودند و من ! که همه اش رنگ بود و زندگی رنگ بود و عشق رنگ بود و رنگ دروغ بود و دروغ بد بود و بد ، چیز خوبی بود . و زندان بود که بد ،خوب بود و خوب ،بد . و زندان تن بود که درد بود و عشق بود و که عشق رنگ بود و زندگی رنگ بود و...
روزی که امتحان گرفت و نگرفت ، درس داد و نداد ، حرف زد و نزد ، روزی که پیدایش کردم و او من را گم ، روزی که گم شدم و پیدایم کرد ، روزی که هر دو گم شدیم و هر دو پیدا ، روزی که نظریه ی جدیدی خواندم و حال کردم ، روزی که دعوا شد و خندیدیم ، روزی که پر از حس ساعت بود و کتاب ! و روزی که کفش هایم را دزد برد ، همه و همه بودند و این دست نبشته های من در وبلاگ بود که بود !
شاید این گونه بتوان دوباره شدن با نوشته ها ، با دردها ، با عشق ها
درباره ی ریش که می نویسم و پیراهن دوستم که از زیر کاپشنش می زند بیرون و موهای فرفری که تاب می خورند و می شود "زلف را بر باد مده تا ندهی بربادم " و دیازپام و سشوآر و "دکتر استرنج لاو " و جعفر مدرس صادقی و .... دوستی که هر روز زنگ می زند و احوالم را می پرسد تا فراموش نکنم که دوستی دارم که باید هر روز به من زنگ بزند احوالم را بپرسد تا فراموش نکنم ... و اینها گرچه در وبلاگ بودند یا نبودند و حسشان که بود ، روزهای وبلاگ بود که من بودم !
ناموس ، وطن ، رفیق . معرفت بود . مسعود کیمیایی . فرزاد . نیچه . کانت . افلاطون . بلخاری . بازرگان. فروید . هگل . دیالکتیک . آنارشیسم . مهدی . باز هم مهدی و باز هم مهدی که رفیق بود و هست و باز هم هست ! از بچگی بود . آلبرکامو ، جواد علیزاده !! ، فیلیپ گولوک ، بهمن فرمان آرا ، محسن نامجو . فرهاد مهراد ... همه بود و وبلاگم بود که بود !
گاهی بودم و گاهی نبودم ، گاهی خود بودم و گاهی خود نبودم ، گاهی دروغ بود و گاهی راست ، گاهی دلی بود و گاهی منطقی ، گاهی شاد بود و گاهی غم ناک . و این همه من بودم که یک سال گذشت !
تا ببینیم چند سال ، من ، می مانم تا وبلاگم بماند .
یادمان نمانده کز چه روزگار
مانده بود یادگار ،
مانده یادمان ولی که سال هاست
در میان باغ پیر شهر روسپی
ساعت بزرگ ما شکسته است ...
زین مسافران گمشده
در شبان قطبی مهیب ،
دیگر اینک ، این زمان
کسی نپرسد از کسی
در کجا غروب
در کجا سحرگهان
قسمتی از شعر "ساعت بزرگ" ، م.امید
( کجا می شود چنین چیزهای بی ربطی را نوشت !؟! جز وبلاگ !)

طوطیی پیدا کرده ام .
میمونی هدیه گرفته ام .
که هر روز ، کارهایی را که تا قبل از آن روز هر روز انجام می دادم ، را انجام می دهند .
یکی صدایم را در می آورد
و
دیگری اداهایم را !
شعر و ترجمه ی آن به انگلیسی از :محمد فیاض 2 آذر 1387
I found a parrot .
I've gived a monkey .
Everyday they do my jobs which I did before all days !
one make my voice
and
one make my works !