"آنچه نباید" ، انجام می داد
"آنچه نباید "، می دید ، می خورد ، می گفت ...
"آنچه نباید" ، برایش ،" آنچه باید" ، بود .
ولی می دانست که روزی سرش به سنگ" آنچه نباید" های دیگران است خواهد خورد ...
با این همه ، برای خودش ،" آنچه نباید" دیگران بود را ، "آنچه باید" ، می دانست ...
اگر کمی همت داشت ، همان "آنچه نباید"های دیگران می شد و دیگر سنگی به بزرگی" آنچه نباید" برایش نمی بود ...
می خواست ولی بدتر می شد ... بیشتر و بیشتر "آنچه نباید" می شد ...
به هر دری می زد ولی نمی شد ، شاید هم می شد ، ولی دیگر دیر شده بود ، چرا که دیگر خیلی از آن "آنچه نباید" های کوچک به "آنچه نباید"های بزرگ تبدیل می شدند و دیگر راه برگشتی نبود ...
"آنچه نباید" بود ، همان شد .
چون ته دلش ، از "آنچه نباید" بود ، لذت می برد ...
ولی سنگ بزرگ نزدیک است و این آزارش می دهد ... !
راه چاره چیست ؟
سنگ را باید سوراخ کرد ؟ تا ثابت کند که دیگر از "آنچه نباید" بود هم نبایدتر است ... ؟
راه چاره چیست ؟
