
می دونستی که یه بستنی چقدر می تونه حالت رو خوب کنه !
( با نوشته ی قبلیم که عنوانش مینی ماکس بود اصلا حال نمی کردم ، واسه همین پاکش کردم )

می دونستی که یه بستنی چقدر می تونه حالت رو خوب کنه !
( با نوشته ی قبلیم که عنوانش مینی ماکس بود اصلا حال نمی کردم ، واسه همین پاکش کردم )

(توضیحات : این یک متن تمثیلی است ، نام ها به شخص خاصی اشاره نمی کند !)
"دشت" به نزدم و آمد و گفت :"عاشق دختری شده ام که نامش نام گل است !"
خندیدم و گفتم :"مبارک باشد ، از رایحه ی خوشش ، مست شو ..."
"خشکی" آمد و گفت :"عاشق دختری شده ام که نامش دریاست !"
گفتم : "از تلاطم زلفش ، خروشان شو ..."
"درخت بید " جنگل پیر ، آن چنان بلند داد زد:"عاشق دختری شده ام که نامش باران است !"
من هم فریاد زدم :"عشقت خالص است ، از ترنمش لذت ببر .."
"جنگ" در کرنا زد و خواند :"*رکسانا ، نام دختریست که عاشقشم !"
ترسیدم و زیر لب زمزمه کردم :"از تدبیرش بهره جو ... "
"کوه" غرولند کنان گفت :"دختری که دوستش دارم ، نامش ناهید* است !"
من هم ایستادم و گفتم :" از آب جاری و زندگیش ، زنده شو ..."
"باد" سوت زنان می خواند :"عاشق لاله ام ، نامش همین است !"
در باد فریاد زدم :"فرخنده است ، از نوازشش لذت ببر ..."
"شب " آرام آرام در گوشم زمزمه کرد :"عاشق دختری هستم که نامش ستاره است !"
چشم هایم را بستم و از صمیم قلب خواندمش :"از ثبان نوربخشش ، مزین شو ..."
طبیعت ، همه عاشق بود .
تا اینکه پسری آمد و سر داد :"من عاشق دختری هستم که نام ندارد !"
گفتم :"مگر می شود ؟ پس چه صدایش می زنی ؟"
گفت :"هر چه بخواهد !"
گفتم :"خب ، چه می خواهد ؟"
گفت :"هر چه بخواهم !!"
گفتم :"تو چه می خواهی ؟"
گفت :"هیچ ..."
گفتم :"به چه اش دل داده ای ؟"
گفت :"به هیچش جز خودش !"
سرم درد گرفت .
گفت :"برای من گل است، وقتی دشتم
برای من دریاست ، وقتی خشکم "
رقص کنان می خواند :"باران که می شود ، درخت بید می شوم
رکسانا که می شود ، جنگ می شوم "
اشک هایش که جاری شد گفت :"کوه و ناهیدیم !
باد و لاله ایم !"
"آرام که می شویم در شب ، ستاره می شود در شبم !"
پسرک ناآشنا ، رفت به دیار آشنایان !
نشناختمش ، تا مدت ها
که نامش را در گوشم زمزمه کرد باد : "عشق "
که ادبیاتم گفت :"لیلی و مجنون !
شیرین و فرهاد ! "
"عاشق و معشوق ..."
و عقل که ساکت بود ...
که نتوانست و سر داد :"عشق !"
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* نام زنی که اسکندر را به ایران کشاند ... !
** ناهید : الهه ی آب ها در ایران باستان
باید هلن کلر بود تا حقیقت را فهمید
نه چشمی که چیزی را ببینی و بخواهی قضاوت کنی
نه گوشی که چیزی را بشنوی و بخواهی حکم صادر کنی
نه زبانی که بخواهی با آن کسی را اذیت کنی
باید هلن کلر بود تا حقیقت را فهمید
آینه ای نخواهی داشت که نشانت دهد چه هستی
هر چه هستی ، همان هستی که همیشه هستی و نه بازیگر و نه شیاد
خودت هستی ،
وقتی به خودت رجوع می کنی فقط و فقط خودت هستی در آینه ی خودت ،
خدا را می یابی در خودت ،
چقدر سخت و طاقت فرسا خواهد بود یافتن خدا در شرایط هلن کلر
یا شاید
چقدر آسان و دلپذیر خواهد بود یافتنش در چیزی که دیگری در آن راه ندارد .
مثل جنین زندگی کردن در دنیای ما ، همانند هلن کلر
مثل زندگی کردن ما در دنیای بعد از مرگ با همان حواس دنیاییمان است ...
آیا می شود ؟!
( البته هلن کلر لال نبود ، ولی معمولا ناشنوایان ، کمتر صحبت می کنند .
منظور نگارنده در این نوشته شخص خاص هلن کلر نبود ، بلکه آوردن نام او به جهت تسهیل خوانندگان در مفهوم این نوشته است . چرا که گاهی مرا به ثقیل نویسی متهم می کنید . در واقع متن بالا مفهوم متن زیر است که می خواستم فقط همین دو خط پایین را بنویسم ، و بقیه اش را به خواننده واگذار کنم که چه می فهمد و با فهمیده ی خودش حال کند و خودش باشد در برابر آنچه خوانده است و به فهم خودش ببالد و همیشه ی خدا خودش باشد ، هر جا که می رود ، هرجا حرف می زند ، خود خود خودش باشد تا در آینه فقط و فقط خودش را ببیند نه دیگری را ... این هم متن اصلی :
"فکر می کرد که بهترین بنده اش است با این حواس بچگانه ،
غافل از خسران زدگی ابدیش ،
اگر می اندیشید .... "

وقتی همه چیز خراب می شود ، برنامه دچار نقص فنی می شود ، زمان زیادی تلف می شود ،
پیش بینی اشتباه از کار در می آید ، ضرر ایجاد می شود و ... این یعنی داریم به موفقیت نزدیک می شویم .