تبليغاتX
خودمانی تر JavaScript Codes

خودمانی تر

                       

نوروز آمده ،
چی چی آورده ؟
یک خروار تعطیلی بی حساب و کتاب !!

نوروز آمده ،
چی چی آورده ؟
یک مشت جوش بدترکیب بخاطر زیاده روی تو آجیل خوردن !!

نوروز آمده ،
چی چی آورده ؟
یه جیب پر از خالی پول !!

نوروز آمده ،
نه مثل اینکه رفت !!
به همین زودی تموم شد ؟؟!؟!
تازه داشتین عادت می کردیم !

 

نوروزتان ، بی گاو  باد !!

--------------------------

همین الان پیام تبریک اوباما ،رییس جمهور آمریکا ، رو که به مناسبت نوروز به مردم و دولتمردان ایرانی تقدیم کرده رو گوش کردم و حال کردم ، این هم لینکش :

http://www.youtube.com/watch?v=HY_utC-hrjI

مخصوصا وقتی شعر سعدی می خونه و آخرش با لهجه ی آمریکایی فارسی می گه : عید شما مبارک !

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:48  توسط محمد  | 

             

قسمت سوم

صدای زنگ در که آمد  ، اردلان و بنفشه به سمت من برگشتند و ناگهان در چارچوب در ورودی ، زنی تنومند با مانتویی که دکمه هایش باز بود و شالی که از سرش داشت می افتاد  ظاهر شد . زن تا اردلان را دید دوان دوان به سمتش رفت و او را در آغوش گرفت و بوسه ای  بر گونه اش زد . اردلان که سعی می کرد زن را از خود دور کند با  لبخند تصنعی گفت :"هه ..هه ... مونیکا جان ... بس است دیگر ... " آقای اقبال هم به ما ملحق شد . مونیکا که زن اقبال بود ، آنچنان به اردلان چسبیده بود که انگار سال ها به دنبالش بوده است. آقای اقبال شروع کرد به معرفی ما به مونیکا خانم . مونیکا بعد از اینکه بنفشه را دید ، دست از اردلان برداشت و سرتاپای بنفشه را نگاهی کرد و گفت :"خدا ، جهانگیر خان رو رحمت کنه ، می دونستم دختر داره ها ولی نه این طوری ، پس شوهرت کو ؟ عزیزم ... ؟" بنفشه که از این همه پرویی حسابی سرخ شده بود می خواست چیزی بگوید که اردلان گفت : "این بنفشه خانم تازه از فرنگ برگشته و خیلی چیزها رو نمی دونه ... "مونیکا ول کن ماجرا نبود ، گفت : "یک مرد خوب سراغ دارم ، جفت خودته ، اصلا مثل یک سیب می مونین که از وسط نصفش کردند ، اقبال، می دونی کی رو می گم ، اگه گفتی ؟ پسرخاله عمه جان ملوک ، ویلا ، ماشین ، خونه و ... خلاصه زندگیش ردیفه ، بیچاره زن قبلیش رو از دست داد ، باید می دیدی چه حال و روزی داشت ...حالا در به در دنبال زن می گرده  ... " بنفشه دیگر تاب نیاورد و بلند داد زد : "خانم به تو چه که من شوهر کردم یا نه ؟ مگه مفتش محلی ؟ بی ادب ! بی ادب ! ... " مونیکا که انگار عادت داشت ساکت شد و زیر لب یک چیزهایی گفت بعد رو کرد به من نگاهی انداخت و بعد رفت پیش آقای اقبال ... اردلان گفت :" تو هنوز ول کن ماجرا نیستی ؟ یه بار برای ما یه زن پیدا کردی  ، هنوز که هنوز داغش رو دلم مونده ... زن نبود که اژدها بود  !!! "بعد بلند زد زیر خنده ، طوری که وقنی می خندید شکمش حسابی تکان می خورد ... مونیکا برگشت و پشت چشمی نازک کرد و گفت : "فکر کردم شما که امروز ما رو دعوت کردید منزلتون ، اون ماجرای ناتاشا رو فراموش کردین و من و  بخشیدین ... خب چی کار کنم ، دختر 23 ساله رو که نمی شه همش تو خونه نگه داشت ، شما هم که جای پدربزرگش بودین ، تجربه هم که داشتین ولی نتونستین نگهش دارین ... تقصیر من چیه ؟ جهانگیر گفته بود که براتون یه زن بگیرم که آخر عمری بالا سرتون باشه ... خدا بیامرز مرد و این روزا رو ندید ... "

آقای اقبال که دید داره اوضاع بی ریخت می شه پرید وسط حرف و گفت : اردلان خان ! حالا این نهار شاهانه چیه ؟  دنده ی گوسفند گرفتی واسمون یا مرغ برلیان ... همان موقع شنبه گفت که میز را چیده است . اردلان گفت : غذا از دهن می افته ، بفرمایید ...

واقعا نهار شاهانه ای بود ، نمی دانم چرا پدربزرگم نام فامیل ما را بخت گذاشته است ... تف به این بختمون !! این قدر خودم رو با آجیل و شیرینی خفه کردم که الان هیچی نمی تونم بخورم ...ای تف به این بخت ناسعید ما !! حداقل یک ظرف پلاستیکی ، نایلکسی که بشه لااقل این جوجه ها رو ریخت توش و سر فرصت تو خونه که پیژامه رو تنت کردی و ولو شدی جلوی تلویزیون به دندون بگیری و حال کنی و بعد با یک باد گلوله ی جانانه از مرغ بیچاره تشکر کنی که چقدر گوشت لطیفی داشته است ... حیف به این شانس ... باید به شنبه پولی چیزی بدم که ته مونده ی غذاها رو که ته هم نداشت برام بریزه توی یه ظرف و همه شون رو بذاره تو یک نایلکس سیاه که کسی نمی بینی و موقع برگشتن بهم بده ... حالا باید باهاش چقدر حساب کنم ؟ اصلا مگه پولی هم توی جیب هام پیدا می شه ...

مشغول این فکر ها بودم و داشتم با سوپ گوجه ام بازی بازی می کردم که آقای اقبال گفت که چقدر مونیکا را دوست دارد و چقدر عاشقش هست و رو کرد به بنفشه خانم که داشت با چنگال پاستایش را می پیچاند و گفت :" ببین ، ببین چقدر مونیکای من ، عزیز من ، شبیه این هنرپیشه ی فرانسویه یا نمی دونم ایتالیایی هست ، مونیکا بلوچی رو می گم ... " من که این مونیکا بلوچستانی یا هر کوفت و زهر مار دیگه ای که هست  را نمی شناسم ولی بنفشه که انگار می شناخت برگشت و خیلی رک و پوست کنده گفت : "کی ؟ نه اصلا ؟! کجاش شبیه ؟ من که شباهتی نمی بینم " مونیکا سرخ شد و گفت : "عزیزم ، دقت هنری پایینی داری ، من خودم آرشیو تمام مجله های فیلم رو دارم ... حتی توی کامپیوترم هم کلی عکس بازیگر دارم ... شما رو چه به هنر ... "  آقای اقبال که دید داره دوباره مشاجره بالا می گیره گفت : "عجب لطیف این فیله ها ! مال خودتون بوده این گاوا و گوسفندا اردلان خان " اردلان در حالی که لیوان دوغش رو می انداخت بالا  سری به نشانه ی تاکید تکان داد ...

بعد از نهار کمی که دقیق شدم ، دیدم چه آرایش غلیظی کرده این زن آقای اقبال . از این تازه به دوران رسیده هاست حتما ! زمین گران شده و وضع آقای اقبال هم خوب ، از اون پول ها که می خوابی شب و بلند می شی و کلی پول تو جیبات می رن بدون زحمت و تلاش ... بنفشه گفت که دارد دیر می شود و باید برویم سر اصل مطلب . آقای اقبال با خودش وسایل لازم برای فروش زمین را آورده بود . اردلان خان هم  گفت  دلارهایش را روی میز گذاشته . بعد چند تا امضا  و زمین برای آقای سهل شد ... بنفشه رو کرد به من که باید برویم و دیر می شود که اردلان گفت من هنوز شیرینی این خریدم رو به شما ندادم. بنفشه گفت که رژیم دارد و شیرینی نمی خورد و بهتر است که بروند ... ساعت 3-4 بعد از ظهر بود و من هم که رانندگی در شب و دم غروب برایم سخت بود و حالا هم که نهار خورده بودیم  و سنگین شده بودم و باید چرتی می زدم تا سرحال بیایم گفتم من نمی تونم برسونمت ... من از شیرینی آقای سهل هم می خوام ... بنفشه قرار شد با آقای اقبال و مونیکا بروند تا آژانس تاکسی و ماشینی بگیرند برای تهران تا بنفشه به کارهاش برسه ...من هم همان طور که داشتند اینها حرف می زدند که چی کار کنند یا نکنند ، روی مبل راحتی چشم هایم روی هم رفت و به خواب رفتم ...

 

این داستان ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 12:0  توسط محمد  | 

 

                 

قسمت دوم

خانه ی آقای سهل ده دقیقه ای با بنگاه فاصله داشت. این فاصله را پیاده در جاده  نیمه آسفالت –خاکی  راه طی کردیم . یک باغ بزرگ با دیوارهای آجری که از قرار معلوم خانه ی آقای سهل وسط آن قرار داشت. آقای سهل کلید را در در چرخاند و خودش کنار ایستاد تا ما وارد شویم . آقای اقبال با ما خداحافظی کرد تا به خانه برود دنبال خانم و بچه ها تا همگی  با هم سر آقای سهل برای نهار خراب شوند . یک باغ بزرگ که ته نداشت و پر بود از درختان چنار و بلند که برگ های زردشون روی زمین همه جا پخش بود . ما روی راه سنگ فرشی که بعضی از سنگ هاش از جا کنده شده بود و بعضی دیگر هم ترک خورده بود به سمت ویلای وسط باغ  حرکت کردیم.
بنای ویلا مثل کلیسا های گوتیک  بود البته در مقیاس کوچکتر. دو طبقه با  دیوارهایی خاکستری رنگ  و شیروانی سیاه .

آقای سهل چند باری با صدای بلند "شنبه" را صدا زد . شنبه که از قرار معلوم سرایدار خانه بود آمد ، آقا بهش دستوراتی داد و شنبه غیب شد. آقای سهل رو به ما برگشت و گفت :"بفرمایید ! بفرمایید ! منزل خودتان است ، بفرمایید خواهش می کنم..." وارد خانه شدیم . سالن بزرگی که گوشه اش  یک میز نهارخوری 8 نفره ی استیل قرار داشت و گوشه ی دیگرش چند دست مبل راحتی چرمی رو به روی هم که وسطشان میز کوتاهی قرار داشت . کنار مبل ها شومینه ی بسیار بزرگی دیده می شد که واقعی بود و باید در آن هیزم می انداختی . پلکانی هم به طبقه ی بالا وجود داشت  که چوبی بود . رفتیم و نشستیم روی مبل های راحتی . من رو به روی  آقای سهل نشستم و بنفشه خانم راه افتاده بود دور خانه و داشت دکوراسیون خانه را ورانداز می کرد. از آنجایی که من نشسته بودم ، بوفه ای را پشت سر آقای سهل می دیدم که داخلش عکس های قدیم بانک بود و تقدیرنامه های متعدد که به آقای سهل داده بودند . آقای سهل این قدر که به ما سخت می گرفت و حواسش به همه ی ما بود و نمی گذاشت حتی یک نفر هم ناراضی از در بانکی که رییس شعبه اش بود بیرون برود ، باعث شده بود که هر 13 سالی که رییس شعبه ی ما بود ، شعبه ی ما اول شود و بشود شعبه ی نمونه . برای همین هر سال از آقای سهل تقدیر به عمل می آوردند و جایزه های آنچنانی به او می دادند . تا اینکه بازنشست شد و من و همه ی کارمندان از شرش راحت شدیم. بعد از بازنشستگیش حدود 10-12 سال دیگر هم توی بانک کار کردم ولی هیچ وقت شعبه ی نمونه نشدیم و خیلی کم پیش می آمد که کسی راضی از در بانک خارج شود ، خلاصه توی اون 10-12 سال آخر حسابی تلافی اون همه سخت گیری های  این مردک رو  کردیم . حالا این عکس ها و تقدیرنامه ها که داشت گوشه ی این بوفه حتی از پشت شیشه هم خاک می خورد و معلوم بود کسی بهشان توجهی نمی کند چون اگر حتی بک نگاه کوتاه هم  به این تقدیرنامه ها  می انداخت و این همه خاک را روی این ها می دید بالاخره یک کاری می کرد یا تمیزشان می کرد یا برشان می داشت و می گذاشت یک جایی که اگر کسی آمد نبیند . ته دلم به سهل فحش می دادم که بخاطر این تقدیرنامه ها چه پوستی از ما کنده بود و حالا که اینهمه تقدیرنامه داشت ، حتی نگاهشان هم نمی کند . ای کاش حداقل یکی از این تقدیرنامه ها برای من بود تا به هرکس که می آمد خانه یمان نشانش دهم و کلی پز بدهم و بگویم که این من بودم که فلان کار مهم را انجام داده ام و این هم تقدیرنامه اش . تف به این روزگار !! مشغول این فکر ها بودم که صدای بنفشه خانم آمد که برگشته بود به طرف آقای سهل و از او درباره ی یکی از تابلوها سوالی میکرد .

-" من در ژنوآ به دانشجویام معماری داخلی درس می دم ، فضای خونه ی شما خیلی ایده به من داد ،چیدمان تابلوها روی دیوار ، رنگ قاب عکس ها ، پرده ها و ...  همه چیز سر جاشه ... کار خودتونه ؟"
آقای سهل خندید و شانه هایش را بالا انداخت و گفت :"نمی دونم !"

بنفشه خانم که تعجب کرده بود، می خواست بپرسد یعنی چی که آقای سهل پا شد و گفت که بیا خانه را کامل به تو نشان دهم تا همه جایش را ببینی . بعد از من هم خواست که به آنها ملحق شوم ولی من ترجیح دادم که خودم را با چای داغی که شنبه برایم ریخته بود سرگرم کنم .

حسابی از خودم پذیرایی کردم. از میوه های روی میز که حسابی توپر و خوشمزه بودند بگیر تا آجیل و خشکباری که همین  طور دست نخورده باقی مانده بود. باید تلافی می کردم ... ها ها ها ... آقای سهل یادت می آید که چقدر من را برای  جویدن آدامس توبیخ کردی و می گفتی که هر وقت با مشتری سر و کار داری نباید دهنت بیخودی بجنبد ... حالا هر چقدر دلم  بخواهد دهنم را باز و بسته می کنم و با صدای بلند تخمه می شکنم  ، حالا که دیگر نمی تونی چیزی بگی !! دیدی آخرشم نتونستی ما رو به قول خودت آدم کنی !! حالا هم  برای اینکه حسابی کفرت رو در بیارم همه ی ظرف آجیل رو تو جیبم خالی می کنم ، جیب های کتم خیلی جاداره ، حیف اگه می دونستم با خودم کیسه می آوردم تا همه ی این میوه ها رو هم جلوی چشمات بلند کنم ببرم ... یادت هست که بخاطر اینکه یک خودکار ناقابل بانک رو اشتباهی بردم خونه ، چقدر بهم جلوی همه فحش دادی و منو سکه ی یه پول کردی ... حالا دارم توی خونه ی خودت و از روی میز راحتیت این همه چیز بلند می کنم و تو هم هیچ وقت شستت خبردار نمی شه ... ها ها ها ... آقای سهل من باید یه روز تلافی می کردم... فکر می کردم توی این دنیا نشه دیگه این کارو کرد ، می خواستم دم پل صراط که می خواستی رد شی به خدا بگم من ازاین بابا ناراضیم و باید بره جهنم تا این قدر بسوزه که دلم خنک شه ... ولی مثل اینکه خدا دوستت داره ، همین جا دارم تلافی می کنم ... کیف اینجا هم بیشتره ... به قول خیام که می گه :" این نقد  بگیر و  آن نسیه بدار ..."

 

این داستان ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 23:42  توسط محمد  | 

               
( عکس ربطی به داستان ندارد !!!)

آقای "سهل" رییس ما بود. ۱۳ سالی می شد که ازش بی خبر بودم .راستش جهانگیر توی این سال ها بعد از بازنشستگیمون ، چند باری تلفنی گفته بود که "سهل" ناخوش است و دارد می میرد و دم مرگی می خواهد توبه کند و از  این همه بدیی که به کارمندان  زیردستش کرده بود ، حسابی پشیمان است . من هم که نه حوصله ی لاف زدن های جهانگیر  را داشتم و نه حوصله ی "سهل" را ، پای تلفن فقط می گفتم ، خدا رحمتش کند ، خدا هر مریضی را شفا دهد ...

سال جهانگیر که تمام شد. تنها دخترش ، بنفشه ،که سال ها در ژنوآی ایتالیا زندگی می کرد به ایران آمد ، بیچاره به مراسم سالگرد هم نرسید ، یک مراسم مختصری گرفتیم برایش با هم محله ایها  در مسجد کوچک دربالا ، قرآنی خوانده شد برای شادی روحش . کسی در مراسم گریه نمی کرد . تقریبا همه خندان بودند و خرماهای با پودر نارگیل را یک دستشان گرفته بودند و استکان چای را روی زمین ، جلوی پاهایشان گذاشته بودند و زیر لب چیزی می خواندند و بعد هورتی  می کشیدند ، گازی به خرما می زدند و دوباره زیر لب شروع به زمزمه می کردند ، چند نفری هم گوشه ای تسبیحی می چرخاندند و دستی به ریششان می کشیدند . کسی به حرف های واعط گوش نمی کرد که در بلندگو داد می زد تا شاید جوابی از جمع بشنود  ، شیونی ، گریه ای ، چیزی لااقل !

بنفشه که حالا برای خودش خانمی شده بود و من که بعد از ۳۰ سال بود که ندیده بودمش ، آمده بود ایران ، تا زمین ۱۰ هکتاریی  جهانگیر  را که سهم ارثش بود را  بفروشد و  پولش را بردارد و برود به همان خراب شده ای که این همه سال بود .

جهانگیر چقدر با این زمین ۱۰ هکتاریش که از پدرش به ارث رسیده بود به ما پز می داد. . یک باغ درندشت با درختان چنار که سندش دست من بود . قرار شد با بنفشه خانم که به زور من را بخاطر می آورد به بنگاهی نزدیکی زمین برویم و همان جا زمین را بفروشیم.  بنفشه خانم عجله داشت و حوصله ی دلال بازی و این جور کارها را نداشت و می خواست زمین را بفروشد و برگردد . حتی سر خاک پدرش هم نیامد . برای فردا صبح ساعت ۶ بامداد بلیت برگشت داشت و حوصله ی هیچ اضافه کاری و ایرانی بازی را نداشت .

ساعت ۱۰ روبه روی هتل استقلال ، با پژوی ۵۰۴ سبز رنگم سوارش کردم ، با این ترافیک شهر ، ظهر رسیدیم کرج و پرسان پرسان آدرس بنگاهی را که تلفنی هماهنگ کرده بودیم را یافتیم. جای پارک نبود ، بنفشه خانم  پیاده شد و رفت داخل بنگاه معاملات املاکی اقبال ، و من تا جای پارک مناسبی پیدا کنم و قفل فرمان را بزنم و تمام درهای ماشین را چک کنم ، نیم ساعتی طول کشید.

تا رفتم داخل بنگاه ، صدای خنده بلند شد و یکی بلند بلند داد زد :"آقای بخت ، هنوز هم که دیر می آیی سر قرار ، این همه جریمه ی ساعتی برات پیچیدم ، بس نبود ؟ " خدای من !! باورم نمی شود "سهل" بود که داشت اینها را بلند بلند می گفت و قاه قاه می خندید ، از آن زمان که رییس ما بود قیافه اش چند سالی جوان تر به نظر می آمد . ماشاءالله به این حافظه ، آن موقع که من و جهانگیر کارمندش بودیم ، اختلاف  سنی من و او حداقل ۱۵ سالی می شد ، سهل و جهانگیر ۱۷ سال !!! ولی انگار نه انگار ... آخر من سه شنبه و یک شنبه ها بخاطر اینکه مجبور بودم پسرم را تا مدرسه همراهی کنم ، همیشه دیر می رسیدم سر کار و همیشه ی خدا هم "سهل" می فهمید و جریمه ام می کرد ، با اینکه از در پشتی بانک یواشکی وارد می شدم ، نمی فهمیدم چطور با این همه کار که داشت ، تاخیر ۵-۶ دقیقه ای مرا می فهمید . بعدها فهمیدم که جهانگیر مرا لو می داده است ...هنوز هم ابروهایش کلفت بود و معلوم بود که حسابی رنگشان می کند ، روی سرش هم کلاه گیس گذاشته بود و عینک دسته سیاهش را هم برداشته بود ... اگر صدای کلفتش نبود ، هیچ وقت او را با این قیافه نمی شناختم ، ناسلامتی ۶۸ سالم بود !  

با چهره ای خندان که از "سهل " سراغ نداشتم ، آمد جلو و دست هایش را دراز کرد تا دست دهد . گفت :"تعجب کردی ؟ ها ؟!  " بعد دوباره زد زیر خنده . من رفتم نشستم کنار بنفشه خانم که حسابی کفری شده بود و گفتم :"آقای سهل شما حالتون خوبه ؟ جهانگیر دو سال پیش گفت که شما دارین می میرین ؟؟"
گفت :" "سعید بخت" عزیر ! راحت باش ! من دیگر آن رییس بد دهن و جدی و اخمو نیستم. راحت باش و من رو اردلان صدا کن ... اون قضیه ی مرگم واسه دو سال پیش بود ، حالا کلی خبر جدید دارم واست ، اون که حسابی قدیمیه  " و دوباره زد زیر خنده ...

آقای اقبال که صاحب بنگاهی بود توضیح داد  که آقای "اردلان سهل" خریدار زمین شما هستند و می خواهند همه ی آن را یک جا ، با پول نقد خریداری کنند . سر همان قیمتی هم که تلفنی هماهنگ کردیم ، موافقت کردند و اگر خانم عجله دارند بهتر است که هر چه زود تر این کار انجام شود ...

آقای "سهل" گفت :"بنفشه جان که مثل دختر خودمه ، حالا چه عجله ای ، تازه همدیگر را پیدا کردیم ، حالا هم که سر ظهره و شکم خالی معامله کردن خوب نیست . خونه ی من هم که نزدیکه . بیایید خونه ی من بهتون نهار شاهانه ای بدم . آقای اقبال شما هم تشریف بیارید . باید جشن بگیریم ..."

 

این داستان ادامه دارد ...  

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 23:26  توسط محمد  | 

 

                      

کرم های گلدان روی میزم ،
                        روز به روز چاق  و بی ریخت تر می شوند ...

گل گلدان روی میزم ، 
                   روز به روز نحیف و زشت تر می شود ...

نیازی به سم پاشی نیست ،
                                      محیط مسموم است !

به گلدان روی میزم ، آب می دهم ، کنار پنچره ی اتاقم می نشیم و کوهها را نظاره می کنم ، روی تختم  دراز می کشم و سقف را نگاه می کنم تا نکند یک وقت فرو ریزد . روی گبه ی کف اتاق ول می شوم و نقش هایش را با دست لمس می کنم ، همه چیز سر جایش هست ، حتی کتاب های کنار تختم که روی هم انباشته شده اند : نهج البلاغه ، مدیریت به زبان آدمیزاد ، بیگانه ، ثروتمندترین مرد بابل ، دوست دارم جایی کسی منتظرم باشد  و مجله ی ایران دخت شماره ی اول  .  
کتاب های کتابخانه ام هم همه مرتب و نظم خاص خودشون رو دارند ، دی وی دی ها هم همینطور ، همه در قفسه های کتابخانه ام با نظم خاصی چیده شده اند . به نظر  می رسد همه چیز سر جایش هست . تهویه ی هوا هم خوب است . 
شیشه های ادکلن هم کنار مهرم روی قفسه ی کتاب خانه است . جانمازم هم توی کمد جای خودش را دارد . به دیوار اتاقم هیچ تابلو یا پوستری نیست . فقط یک سری تقدیر نامه از  فلان المپیاد ریاضی و بیسار مسابقه ی ورزشی و چیسار مسابقه ی عکاسی و ... بالای کتاب خانه هست که بخاطر ارتفاع زیاد کتابخانه در زاویه های عادی دیده نمی شود . این ها را هم چون نمی دانستم باید کجا بذارم ، آن بالا گذاشتمشان . نمی دانم ولی مدتیست که دیوار ساده را بیشتر می پسندم .       

خب ، همه چیز عادی و معمولی به نظر می رسد . مسئله ی خارق العاده ای وجود ندارد . یک اتاق معمولی مثل همه ی اتاق های دیگر. 

بیشتر مطالب این وبلاگ رو هم از توی همین اتاق و  از روی همین میز می نویسم . بیشتر اوقات هم پشت همین میز فکر می کنم به مطالبی که هرگز در وبلاگ نوشته نمی شوند.  حالا هم پشت همین میز دارم می نویسم . یک میز ساده ی سفید که کشو ندارد و فقط میز است با پایه های آهنی که روی گبه بخاطر سنگینیشان جا می اندازند !

تمام اینها را نوشتم تا بگویم اگر قرار باشد چیزی بنویسم ، این اتاق من با همه ی متعلقاتش به من ایده ی آن چنانی  نمی دهند . دوستانم هم دیگر تکرار می شوند  ، تقریبا الگوهای آنها در آمده است .موسیقی و فیلم هم تکرار می شوند . کتاب ها هم اکثرا مشخص شده اند. شور و هیجان نشریه هم عادی شده است . نوشتن برنامه های جدید کامپیوتری هم دیگر هیجان قبل را ندارند . خواندن مقاله ها و تحقیقات علمی هم دیگر آن چنان فاز نمی دهد . نظریه ی فازی هم دیگر فاز نمی دهد مثل قبل ! نهج البلاغه به شدت دارد کمک می کند .  محیط مسموم شده است ... سم پاشی نیاز نیست !!!

تکرار شدن اگر خوب باشد ، بد نیست . بلکه خیلی هم خوب است . ولی گاهی نیاز هست که جدید شد ... شاید باید پوست بیفکنم و وارد مرحله ی جدیدی شوم ... دیگر نباید فقط همان قبلی باشم . الگوی نقشم باید عوض شود ... حتما ، این را با تمام وجود حس می کنم . نباید مرحله ی قبلیم را دوباره تکرار کنم . البته خیلی ها در مراحل مختلف زندگی درجا می زنند ، کار بدی هم نیست ، ولی با روحیه ی من سازگار نیست . پیش به سوی جدید شدن ! نه از نو شدن !!!

                                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 22:8  توسط محمد  |