تبليغاتX
خودمانی تر JavaScript Codes

خودمانی تر

                      

به ساعت دیواری نگاهی انداختم ، 1:30 بامداد بود ، هنوز هوا تاریک بود و من نمی توانستم در تاریکی رانندگی کنم وگرنه خیلی پیشتر، از این خراب شده خلاص می شدم. به سرم زد که به شنبه بگویم برایم ماشین بگیرد ولی یادم افتاد هزینه ی ماشین از اینجا تا تهران خیلی می شود ، تازه باید یک روزی هم دوباره همین مسیر را می آمدم تا ماشینم را با خودم ببرم ، بی خیال کرایه ماشین شدم و با اکراه به چهره ی خندان سهل نگاهی انداختم و با بی میلی گفتم : " خب ، می مونم ، تف به این بخت ناسعیدما ! "  حالا مجبور بودم تا خود صبح دری وری های این مرتیکه ی بی غیرت رو بشنوم .

سهل در حالی که به تابلو ی اول نگاه می کرد ، شروع کرد :" این فروغ السلطنه است، از آن زن هایی که فقط برای آشپزخانه و تربیت بچه ساخته شده اند ، ماشاءالله از هر انگشتش یک هنری  چیکه می کرد ، سال 27 در بانک ملی شعبه ی بازار مشغول به کار شدم، درس خونده ی دانشکده ی حقوق بودم و پدرم با افتخار به همه ی فامیل می گفت که پسرش کارمند بانک است. آن موقع هنوز خیلی از کارمندها آلمانی بودند ، و بانک دست آلمان ها بود. بچه ی تیز و زرنگی بودم و هر روز در کارم پیشرفت می کردم ، این آلمانی ها را هم که می شناسی ، نمی توانی یک وقت هوس قانون شکنی کنی.

42 سالم بود که پدر زنم فوت کرد ، خدا رحمت کند شیخ را ، تمام اهالی بازار 3 روز کامل حجره ها را تعطیل کردند و عزادار بودند ، یادم می آد، تو هم توی مراسم بودی ، گریه ای می کردی . همان سال دو پسر دوقلویم را که برای خودشان مغزی بودند را فرستادم آمریکا تا برای خودشان کسی شوند و برگردند به ایران خدمت کنند. خیلی پیشتر می خواستم این کار را انجام دهم  ولی به حرمت شیخ نکرده بودم، البته شیخ هیچ وقت به بنی بشری چیزی نمی گفت  ، دخالتی نمی کرد ، کاری به کار کسی نداشت ، این مردم بودند که می رفتند پیشش و از او می خواستند که نصیحتشان کند و مسائلشان را حل کند، برای همین بود که حرفش خریدار داشت ، حرمت داشت  .

باجناق من ، آقای انکری ، که آن زمان طلبه بود به من گفته بود که بهتر است پسرانم را به حرمت شیخ به آمریکا نفرستم. من هم گوش کرده بودم. آقای انکری که حالا بعد از شیخ خودش را امام جماعت مسجد می دانست ، در مراسم عزاداری نمی دانی چه گریه ای از مردم می گرفت ، چه شوری به مجلس می داد . مردم هم دم می گرفتند و  چه خیرات ها که نکردند ، چه خرج ها که ندادند ، چه اسراف ها که نشد ... ."

گفتم : " خجالت بکش پیرمرد ، به اون مومن خدا چی کار داری ؟ خود من از این باجناق شما ، چه چیزها که ندیدم ، چه کمالات که نشنیدم ، چه شجاعت ها  که ندیدم ، مرد به اون مخلصی ، به اون مومنی . اون جونش کف دستش بود ... "

سهل پا شد و از یخچال دیواری کنار اتاق ، یک بطری ودکا برداشت وآن را کنار گیلاس روی  سینی قرار داد . دقیقا روبه روی من نشست  و توی تنها گیلاس سینی ، ودکا ریخت و دستش گرفت و گفت :" خیلی خوب ، گوش بده بقیه اش را بگم ، راستی هنوز هم نمی خوری دیگه ؟!" بعد زد زیر خنده طوری که وقتی می خندید صدای خی خی خی شنیده می شد.

" بعد از فوت شیخ  ، پدرم دوام نیاورد ، یکی دو سال گوشه گیر شد ، مغازه را هم به جعفر تنها پسر شیخ بخشید . و بالاخره فوت کرد.  از آن روز به بعد آقای انکری که حالا لباس هم داشت ، در کار ما دخالت می کرد. به زنم گفته بود که شوهرت نزول می خورد وگرنه چطور  می تواند چنین وضع خوبی داشته باشد. زنم این را که شنید ، مثل ننه خدا بیامرز، لج کرد و روزه گرفت. هر چی من بهش گفتم که قانون بانک همینه ، کسی ناراضی نیست ، تازه این که اسمش نزول نیست ، اسمش سوده ، می فهمی یعنی چی ؟ مگر رییس شعبه شدن کار آسونیه ، این قدر سخت بوده که حالا بابتش چنین حقوقی به من بدهند. تو چرا حرف این را باور کردی ؟ من حتی تا به امروز یک ریال هم برنداشته ام ، هرچی دارم از حقوق قانونیم هست. تو را به اون پدر عاقلت ، کمی منطقی باش ! نمی دانم ، ولی اثر نمی کرد ، حرف های من را قبول نداشت.

آخر هم رفتم پیش جعفر که برادرش بود و مثل پدرش مرد خدا بود. به کار کسی دخالت نمی کرد. سرش به کار خودش بود. ریش داشت و نماز می خواند. ماجرا را برایش تعریف کردم ، او هم با زنم حرف زد و نصیحت کرد ولی زنم قبول نمی کرد. جعفر بی آزار ، اصراری نکرد و خدایی را هم قسم نخورد و برگشت و فقط گفت : "صبر کن ، بذار شیطون از جلدش بیاد بیرون..."  

حیاط خانه ی ما ، درخت توت نداشت . تازه اگر هم داشت بعد از چند روز توت های نزدیکش تمام می شد و دیگر بچه ای در خانه نبود که برود و توت های نوک درخت را جمع کند. فروغ السلطنه ضعیف تر می شد. من هم دیگر شب ها به خانه نمی رفتم. با دوستان بانکی می رفتم کلوب شبانه ، نمی دانی چقدر خوش می گذشت. کم کم شروع کردم به عرق خوری ، این قدر می نوشیدم که شب ها عربده کشان و تلوتلو خوران  به خانه می آمدم . یک شب که به زحمت به خانه رسیدم  و می خواستم یک راست بروم و بخوابم ، صدای حباب آبی را شنیدم . به طرف خزانه رفتم و دیدم  لنگ حمامی  به دور گردن فروغ السلطنه پیچیده شده و در آب خفه  شده است.

آقای انکری بالای منبر می گفت ببینید عاقبت کسی را که نزول می خورد ، ببنیند عاقبت کسی را که دشمن خداست. جن ها زن این بیچاره را نفله کرده اند ...

یکی نبود جلوی این انکری انکرالاصوات را بگیرد. هر جی دلش می خواست می گفت. قانون را نمی دانست ، می گفت نزول می دهد ! می گفت اسلام در خطر است از دست این شیاطین زمینی ... "

برگشتم و گفتم :"مگر نیست ؟ جاجی انکری می دانست ، می فهمید ، تو نمی فهمی ؟ چرا همه ی تقصیرها را می اندازی به گردن اون ؟؟ چرا ها ؟!"

سهل جرعه ای نوشید و گفت :"دیگر آن محله جای من نبود ، جعفر با من مصافحه کرد و گفت که حلالش کنم . من هم  خانه ای در شمیرانات گرفتم  ...طبق معمول شب ها می رفتیم خانه ی یکی از دوستان . شبی که مهمان وزیر دارایی بودم ، زنی را دیدم که خیلی خوشم آمد . از آن زن هایی که هر مردی دوست دارد هم صحبتش شود و با هم باشند ، جلو رفتم و خودم را معرفی کردم و او هم خندید و گفت :"خوشوقتم ، من هم شهره هستم . بازیگر تئاتر ، دوست سامی ، پسر وزیر . امشب حتما برنامه ی ما رو ببینید ."بعد از شام ، آقای وزیر به خاطر حضور سفیر امریکا در شب سورپرایزی  داشت که همان نمایش شهره و سامی بود. شهره قسمتی از اپرای فاوست اثر چالز گونو را اجرا کرد و بعد از اتمام نمایش همه برایش ایستادند  و شروع به تشویق کردند.

از همان جا بود که با شهره آشنا شدم. دیگر هر شب مهمانی می دادم و شهره را هم دعوت می کردم تا بیاید و بخواند . آخر شهره فقط در مراسم خصوصی می خواند و گرنه بازیگر تئاتر بود. یادم می آید توهم چند باری آمدی و آوازش را گوش کردی. خوب یادم هست ، آمده بودی ولی داخل نمی آمدی ، رفتی بودی توی حیاط  و فقط آواز شهره را گوش می کردی و بعد سریع جیم می شدی و می رفتی خانه . خوب یادم هست ...

فقط انگار جعفر بود که علاقه ای به صدای شهره نداشت. با اینکه به قول خودش برای صله ی ارحام هر چند وقت یک بار سراغ مرا می گرفت و حال و احوالی از من  می پرسید ، هیچ وقت ننشست و گوش نداد  که شهره چه می خواند و حنجره اش را برای که پاره می کند ... گفتم که معتقد بود و مرد خدا ... 

بالاخره با هر کلکی بود با شهره ازدواج کردم.  نمی دانی آن اوایل در هر مراسمی که می رفتیم و من و او با هم داخل می شدیم و شهره کنار من شام می خورد چه کیفی داشت . مخصوصا بعد از اجرای مراسمش که همه به سمت ما می آمدند و تبریک می گفتند . ولی مدتی نگذشت که دیگر من خسته شده بودم. دیگر در مراسمی هم شرکت نمی کردم. شب ها تنها می خوابیدم و شهره نزدیک صبح می رسید. فقط جمعه ها همدیگر را می دیدیم. شهره ، بیشتر از اینکه زن من باشد ، زن مردم بود. زن آنهایی بود که برایشان آرایش می کرد ، زن آنهایی بود که برایشان آواز می خواند ، زن آنهایی بود که تشویقش می کردند. شهره ، زن من نبود... ."

سهل گیلاسش را هورتی کشید بالا و دوباره برای خودش یک گیلاس دیگر ریخت. " نزدیک های انقلاب که شد. شهره گذاشت رفت. سال 55 بود. یک روز صبح دیدم نیست و دیگر ندیدمش تا امشب که از خیلی وقت پیش تبلیغش را کرده بود. ته دلم خوشحال بودم که دیگر نمی بینمش ، دنبالش را هم نگرفتم و حتی نپرسیدم که زنده است یا مرده ،  آخر، شهره فقط یک عشق خالی بود ، یک هوس !

 خانه ام را عوض کردم و آمدم همین خانه ای که الان هستیم . راستش این خانه هم برای جهانگیر بود . او به من این خانه را فروخت تا با خیال راحت برای خودم سال های آخر عمرم را سپری کنم... چه مرد نازنینی بود این جهانگیر... "

من که حسابی خسته شده بودم ، پاشدم و عکس سوم را نگاه کردم. سهل گفت :" بعد از 37 سال خدمت متعهدانه ، در سال 1363 بازنشست شدم. البته باید خیلی پیشتر از اینها حکم بازنشستگیم را می دادند ولی بخاطر خوش خدمتی و افتخارات پی در پی برای این شعبه ،  این کار به عقب انداخته می شد.  جعفر هم  زمین گیر شده بود ، با این همه با تنها دخترش به سراغم می آمدند و احوالی می پرسیدند. هنوز هم نمازش را به اندازه ی نماز های قبل از انقلابش می خواند ، نه کم شده بود نه زیاد ... وقتی می دیدمش خجالت می کشیدم... خیلی هم خجالت می کشیدم. "

از کوره در رفتم و گفتم :"تو خدمت صادقانه کردی ؟ تو که همش با این آمریکایی های مزدور شام می خوردی ؟ با اون همه ملعون وطن فروش مراسم داشتی ؟ خودت همین الان تعریف کردی ؟ دیگه نمی توانی منکرش شوی ! خفه شو و دیگه تارهای صوتی رو نجس نکن ! باید همون موقع اعدام می شدی !"

سهل با یک جرعه تمام محتوای لیوان را خورد و در حالیکه هیک هیک می کرد گفت :"فکر می کنی بعد از انقلاب چند نفر به اعدام من شرط بسته بودند. همه فکر می کردند من اعدام می شوم. همین آقای انکری نمی دانی چه شهادت ها که علیه  من نداد. همین خود تو ، یادت نیست چی کار می کردی ! حالا خوبه رییست بودم و این طوری باهام برخورد می کردی ... همه اش زیر سر این انکری وطن فروشه ..."

قاطی کردم و یک مشت محکم کوبیدم توی صورت  سهل . دندان طلای سهل از دهنش پرید بیرون و خودش پخش زمین شد. سریع به خودم آمدم و گفتم آخر عمری پیرمرد را کشتم ، لیوان سهل افتاده بود روی زمین و جیرینگی صدا کرده بود. الان بود که شنبه می آمد بالا . سهل را برگرداندم. کمی آب از یخچال دیواری برداشتم و روی صورتش پاشیدم . چشمانش را باز کرد و خودش را تکانی داد و پا شد و درحالیکه چانه اش را گرفته بود ، گفت :"بالاخره زدی ! بالاخره عقده ی چندین ساله ات را خالی کردی ؟ راحت شدی ؟  بیا ، اگه فکر می کنی با کشتن من حالت بهتر می شه ، بیا بکش ،  چاقو هم که روی میز هست... من که فقط قانون را اجرا می کردم ، نه در حق تو و نه در حق اون انکری لعنتی ، حتی یک قرون هم برنداشتم. حق کسی رو نخوردم ، چرا با من این طوری می کنی ... چرا ؟"

از داخل بوفه یک گیلاس دیگر برداشتم . با ودکا پرش کردم و دادم دست سهل و گفتم :"به سلامتی خودت بنوش ! حواست نبود ، مست کردی ، دهنت خورد به لبه ی میز ، چیزی نیست ، چیزی نیست ... "

سهل آرام ترشد. انگار باورش شده بود.  

می خوستم بجث را عوض کنم که گفتم : " نگفتی این عکس سوم ، مال کیه ؟ "

سهل که انگار تاره حالش جا آمده بود ، هیک هیک  کنان گفت :"اون زن سومه که تو بابلسر کارخونه داشت. شوهرش قبل از انقلاب فوت کرد و یک تنه کارخونه را می گردوند. از آن آدم های درست که حیف به تور من افتاد. آخر هم بعد از یک جر و بحث طولانی پا شد رفت بابلسر که زنگ زدند برم پزشکی قانونی جنازه اش را تشخیص بدم. چه تصادف دلخراشی بود. مادر جان ...هیک ... هیک ... اون بی ریخته رو هم ناتاشاست ، یه مدتی کنارم موند. کلفتیم رو می کرد. مونیکا برام پیداش کرد. خیلی به من می رسید . دوباره زنده ام کرد...هیک ... هیک ...خیلی به زندگی امیدوارم کرد ولی بیچاره دووم نیاورد و گفت که سهم ارثش را قبل از فوتم بهش بدهم ، من هم قبول نکردم و همون جا در جا طلاقش دادم ، هیک ...هیک... خودم هم طلاقش دادم . خطبه را هم خودم خواندم... چه نیازی هست به دفتر و دستک و  ..."

سهل بیهوش افتاد روی زمین .و مثل یک خرس خر و پف کرد. نزدیک های صبح بود . شنبه آمد بالا و تا وضعیت را دید گفت :"آقا دوباره زیاده روی کرده اند ، حالشان خوب می شود ، نگران نباشید ... شانس بیاریم جایشان را خیس نکنند . آقای سهل تا ظهر می خوابند. اگر آقای دکتر بفهمد ، بیچاره اش می کند...."

با اینکه هوا تاریک بود و من هم رانندگی برایم سخت بود ولی از شنبه خداحافظی کردم  و به سمت ماشینم به سرعت دویدم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 16:4  توسط محمد  | 

 

                        

شنبه داشت مرا تکان می داد و می گفت : "آقای سهل فرمودند شما رو بیدار کنم ، آقای سهل به من گفتند که شما اهل نماز خواندن هستید و باید زودتر نماز مغربتان را بخوانید ، چون دارد نصف شب می شود ، آقای سهل به من گفتند که شما اهل نماز ... "

چشمانم را مالیدم ، ساعت  11 بود . گفتم : "ول کن ، جون به جونم کردی ! " باورم نمی شد ، نزدیک 7 ساعتی روی همین مبل خوابیده ام ، انگار نه انگار که آمده ام مهمانی ، سریع رفتم و آبی به سر و صورت زدم و به پسرم که تهران بود ،  تماس گرفتم که یک وقت نگران نشوند،  که حمید از پشت تلفن گفت :" پدر جان ، خوش بگذرد به شما " نمی دانم اگر یک وقت بیافتم و بمیرم گوشه ی اون چاردیواری کهنه ، اینها کی متوجه می شوند . اصلا عین خیالشون هم نیست که پدری دارند که وقتی می خواهد خم شود کمرش درد می گیرد و وقتی می خندد ته گلوش می سوزد و وقتی شب ها از این همه تنهایی که بعد از اون ماجرای لعنتی پیش اومد تا صبح نمی خوابد ،  نه اینها بچه نیستند ، همون طور که ما بچه ی پدرمون نبودیم ، اینها آدم به شو نیستند ، همون طور که ما آدم نشدیم ، ای جاج رمضان کجایی که  پسرت یاد حرفات افتاد ... حیف !

بعد از نماز ، شنبه آمد و گفت که آقا بالا در هال منتظرتان است . از پله ها که بالا می رفتم صدای آشنای زنی بیشتر نزدیک می شد که می خواند : کمکم کن کمکم کن ، نذار اينجابمونم تا بپوسم  ، کمکم کن کمکم کن،  نذار اينجا لب مرگو ببوسم ... " یادش بخیر اون موقع که اینها رو از رادیو گوش می کردیم یادش بخیر ، گوگوش می خوند ، ولی این صدای گوگوش نبود ، گوگوش این طوری این شعر رو نمی خوند ، این رو فقط یه نفر این طوری می خوند ...

سهل که مرا بالا ی پله ها دید ، گفت :"بیا بشین ببین شهره داره ازکانال  NITV باهام حرف می زنه و برام آواز می خونه " باورم نمی شد !!! شهره زن دوم سهل ، همان که قبل از انقلاب رفت امریکا و به هیچ کس نگفت و سهل رو دق داد . چقدر پیر شده ، عجوزه ای شده برای خودش با این همه آرایش ! سهل گفت : " آره ، فکر کنم شناختیش ، شهره ، زنم ! هنوز هم توی شناسنامه ام اسمش جلوی اسممه ، نه فوت کرده ، نه طلاقش دادم ، نه ...  پا شد رفت ، بی خبر گذاشت رفت ! وقتی یادم می آد اون روزهای بی خبری رو حالم بد می شه ... ولش کن ، ببین چه قشنگ می خونه ، صداش همون صداست ،همون صدایی که من رو دیوونه می کرد ، هنوز هم همون طوری می خونه ، حیف که تئاتر رو ول نکرد بره خواننده شه ، حیف ... "

شهره به عنوان  مهمان ویژه ی شب یلدای برنامه ، بعد از سال ها برای مردم ایران داشت آواز می خواند ، مجری چندین بار به این نکته اشاره کرد. مگر مردم شهره را یادشون هست ، گوگوش رو یادشون هست ، بهروز وثوقی رو یادشون هست ، فقط کافیه یه اسم قدیمی باشه تا مردم یاد قدیم ها کنند ، یاد اون وقتا که ماست با نون سنگگ می داد شاطر عباس و احمد بقال  ، یاد اون وقتا که کبریت فقط کبریت توکلی  بود.  تا آخر برنامه را گوش کردیم .

 برنامه که تمام شد ،سهل تلویزیون را خاموش کرد و رو کرد به من ،  چند دقیقه ای به من نگاه کرد بعد بغضش ترکید ! تا به حال فکر نمی کردم که سهل هم گریه کند ، همیشه مقتدر ایستاده بود جلوی پیشخوان بانک و حساب ها را می خواست ، حالا داشت گریه می کرد ، یادت می آمد چقدر ما را به گریه انداختی ، حالا بچش ، گریه کن ... سهل عاجزو  ناتوان داشت گریه می کرد ، دلم شکست و گفتم :" ناراحت نباش ، زندگی ارزشش رو نداره ... بی خیال رفیق !"  بهش گفتم رفیق ، به این عوضی بدجنس گفتم رفیق ! سهل سرش را بلند کرد و با دستمال کلینکسی که روی میز بود چشمان ترش را پاک کرد . بعد مرا در آغوش گرفت ، چند ثانیه ای  همان طور نگه داشت و نفس عمیقی کشید و لبخند زد .

کمی که آرام شد ، پشت سرش را به من نشان داد ، دیواری که 4تابلوی عکس از چهره ی زنان مختلف رویش نصب شده بود . اولی زنی با چادر بود که فقط نوک بینیش معلوم بود ، دومی همین شهره بود که معلوم بود این عکس را از یکی از پوسترهایش برداشته اند و سومی زنی بود با مقنعه که اصلا حواسش به دوربین نبود ، چهره ی آشنایی داشت برایم ، و چهارمی عکس دختر جوانی با موهای نارنجی و بنفش و آرایش غلیظ که بیشتر شبیه دلقک ها بود .

سهل گفت : " همه ی زندگی من بعلاوه ی آن لوح های تقدیر همین 4 تا عکس است ... کل زندگیم همین است ... !"

شنبه برایمان چای با بیسکوییت آورد و از سهل اجازه گرفت تا بخوابد . " برو بخواب که فردا حسابی کار داریم ... خیلی !"

سهل در حالی که دسته ی فنجان را گرفته بود شروع کرد : "از وقتی فهمیدم کتک یعنی خان بابا ، میرعماد پدرما بود. پدرم ، که خان بابا صدایش می کردیم ، آن طور که ننه می گفت در بازار حجره ی عطاری داشت و برای خودش شاگرد و برو و بیای زیاد . تا اینکه قحطی کشور رو فراگرفت ، سال های جنگ جهانی دوم بود ، 1320 آن زمان ها ، خوب یادم می آید 17 سالم بود ، خان بابا کاسبیش بدجوری خوابیده بود، لنگ پول نان ما بود . این قدر در فشار بود و جنس کم بود که به همان مشتری هایی هم که می آمدند ، کم تر می فروخت و بیشتر پول می گرفت ، خلاصه خان بابا کم فروش شده بود. ننه از وقتی موضوع رو فهمیده بود ، نان خان بابا را نمی خورد و روزه می گرفت و شب ها با آب و توت، افطار و سحر می کرد. درخت توت هم دیگر توت های نزدیکش تمام شده بود و ننه از ما می خواست که برویم نوک درخت برایش توت بچینیم ، البته که ننه خودش نمی گفت ، ما بچه های خوبی بودیم و این کار را برای ننه می کردیم. یا درخت را 3 نفری تکان می دادیم و چادر ننه را زیرش پهن می کردیم و توت ها را جمع می کردیم. دو ماهی بود که شب ها نماز می خواند و گریه می کرد و زار می زد و از خدا می خواست که خان بابا آدم شود. ننه دیگر نی قلیان شده بود ، دیگر نمی توانست تحمل کند ، رفت پیش ملای محل ، شیخ واعظ اصلی زاد ، گله و شکایت از خان بابا . مثل اینکه شیخ به ننه گفته بود که استخاره کرده است و فردا می رود دکان خان بابا تا او را نصیحت کند.

ننه  برادر بزرگترم ، اشکان ، را فرستاد دم حجره تا یک وقت اگر خان بابا از دیدن شیخ شاکی شد و خواست کتکش بزند ، برود و وساطت کند و نگذارد که بیشتر از این آبرویمان در محل برود. من هم دلم می خواست بروم و ببینم چه می شود ، حیف ننه نگذاشت. اشکان تعریف کرد که خان بابا روبه روی حجره نشسته بود که شیخ آمد. شیخ سلام کرد و خان بابا با اکراه وارد مغازه شد ، آخر خان بابا آدم بدی نبود ، دلش نمی آمد به شیخ ها و زن ها کم بفروشد ، فقط به مردان بزرگ کم می فروخت. اشکان گفت نماز ظهر هم شد ولی شیخ از حجره بیرون نیامد ، اهالی بازار که منتظر شیخ بودند تا برای نماز بیاید ، همگی آمده بودند جلوی در حجره ی خان بابا تا شیخ را صدا کنند ولی کسی جرات نمی کرد حتی صدایی از خودش در بیاورد . از وقت فضیلت ظهر که نگذشته بود ، شیخ آمد بیرون . جمع باهم صلوات فرستاد . ناگهان خان بابا  سراسیمه از حجره آمد بیرون و در دستانش یک ظرف شیشه ای استخدوس بود ، بلند رو به آسمان فریاد زد : "ویل للمطففین... الا یظن اولئک انهم مبعوثون "1 و ظرف را به زمین کوبید ، دوباره رفت داخل مغازه و هر چی داشت و نداشت را پخش زمین کرد. جمع ساکت بود و تماشا می کرد که موذن ندا سر داد شیخ در نماز ظهر است . جمع به سمت مسجد حرکت کرد. خان بابا میان اجناس از بین رفته اش نشسته بود و داشت زار زار گریه می کرد. آن شب هم به خانه نیامد. ننه نگرانش بود ، کسی نمی دانست شیخ به خان بابا چه گفته است که این طور از خود بی خود شده بود. ننه رفت پیش شیخ و گفت که خان بابا برنگشته است. شیخ هم گفته بود "ان الله مع الصابرین" .

۸ روزی از خان بابا خبری نبود تا اینکه سر صحبت شیخ بعد از نماز ظهر ، خان بابا با آشفتگی وارد مسجد شد و گوشه ای نشست. جمعیت که رو به شیخ نشسته بود ، خان بابا را ندید ولی شیخ دیده بود و شروع کرد از تذکره الاولیاء خواندن و داستان شیخ الحرم ، فضیل عیاض ، را  می گفت که سر دسته ی راهزنان بوده است و یک وقت که برای دزدی رفته بوده است بالای دیوار آیه ی "الم یان للذین امنوا ان تخشع قلوبهم " 2 را شنیده و از آن به بعد عارف بزرگی شده است. ناگهان پدرم شروع به گریه کرد ، جمع برگشت و تا او را دید ، همه گریه کردند و شوریدند. شیخ با کمک اهالی بازار برای خان بابا ، جنس خریدند و به مغازه اش بردند و خان بابا جلوی همه دست شیخ را بوسید و مرید شیخ شد . از آن روز پدرم مرد خوش حسابی شد که لنگه نداشت ، این قدر خوش حساب بود که به او می گفتند میرعماد سهل الحساب . از آنجا بود که ما سهل شدیم !

وقتی 20 سالم شد ، پدرم دستم را گرفت و برد پیش شیخ و شیخ استخاره کرد و دخترش را صدا زد و همان جا خطبه ی عقدمان را خواند. من تا به حال فروغ السلطنه را ندیده بودم و نمی دانستم که شیخ به غیر از پسری که شاگرد خان بابا  در حجره شده است ، بچه های دیگری هم دارد.

 یاد آن زمان بخیر ! تازه آن رضا شاه ، آن خدا بیامرز ، آن مرد بزرگ و مقتدر را کله پا کرده بودند، هیچ وقت شهریور 20 را یادم نمی رود . حیف شد ! خیلی حیف شد ! ای کاش رضا شاه می ماند ، نه پسر سوسول و انترش که بلد نبود کشور اداره کند ، اگر رضا شاه بود هیچ احدی جرات نمی کرد حرف مخالفی بزند چه برسد به اینکه بخواهد انقلاب کند، رضا شاه ، شاه بود ، مرد بود ، سیبیل داشت ، بد دهن بود ، می زد ، جذبه داشت ، نمی تونستی تو چشاش نگاه کنی ، عکسش هم به دیوار مو به تنت سیخ می کرد. هر قدر پدر خشن بود پسرش سازش کار و آرام.  محمدرضا ، شاه نبود ، یک فرنگ رفته ی دست و پاچلفتی که گذاشت این آدم فضایی ها مملکت رو غارت کنند ، معلوم نیست این همه آدم فضایی که رو سرشون پارچه ی  گردی دارند و  هر روز هم تعدادشون زیاد می شه از کجا پیداشون شد. "

من دیگر نتوانستم  تحمل کنم ، صورتم سرخ شده بود و شروع کردم به داد زدن :"مرتیکه ی  بی همه چیز ، تو به اون مزدور و  خائن می گی ، خادم مملکت ، مرتیکه ی بی همه چیز ، اون محمدرضا کجاش سازش می کرد با مردم ، 17 شهریور یادت نیست ، تو که حافظه ات از من بهتر کار می کنه ، اون همه پول نفت و که دو دستی می داد به این انگلیس ها ؟ ها ؟ بگو دیگه ؟ ما این همه انقلاب کردیم ، همین  همسایه ما ،اکبر ، الکی که نمرد ، تیر خورد ، می فهمی یعنی چی ؟ رفیقت رو جلوی چشمای خودت با تیر بزنن ، واسه این چیزا ما انقلاب کردیم ، حالا هی تو گفتی ، من هیچی نگفتم ، دیگه نمی تونم ، تو اصلا از انقلاب چی فهمیدی ؟ تو که نشسته بودی گوشه ی اتاق خونه ات و داشتی برای شهلا گریه می کردی ؟ فکر کردی نمی دونم ؟ تو اصلا باید اعدام می شدی ! بعد از انقلاب نمی دونم چرا تو رو اعدام نکردند. نمی دونی چقدر به دوستانم گفتم که تو رو باید اعدام کنیم ، حیف که تو پرونده ات هیچ نقطه ی سیاهی پیدا نشد . خودم پرونده ات رو ده بار زیر و رو کردم. کسی رو هم الکی که اعدام نمی کنند ولی ای کاش اعدامت می کردند. تف به این بخت بد ما ... ! "

پا شدم که به سمت راه پله بروم که سهل با خنده گفت : " کجا با این عجله ؟ من از همون اولش که کارمند زیردستم شدی ، فهمیدم انقلابی هستی ، فکر کردی من نمی دونم ، فکر کردی من نمی فهمم ! چرا باید اعدام می شدم ، من جز رعایت قانون کار دیگری نمی کردم ، اصلا تو چرا دل چرکینیت رو با انقلاب قاطی می کنی ؟ ها ؟ ولش کن ! بشین ! قول می دم دیگه از این حرفا نزنم ! تازه می خوام داستان این 4تا تابلو رو برات بگم "

 

 -----------------------------------------

1 – سوره ی مطففین ، آیات 1 و 4 : معنی : "وای به حال کم فروشان " "آیا آنها نمی دانند که برانگیخته می شوند ؟"

2 – سوره ی الحدید ، قسمتی از آیه ی 16 به این مفهوم که :"آیا وقت آن نیامده است که دل خفته ی شما بیدار شود ؟"

NITV (National Iranian Television), یک کانال ماهواره ای برای ایرانی زبان ها

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 0:27  توسط محمد  |