تبليغاتX
خودمانی تر JavaScript Codes

خودمانی تر

توی روز چقدر درباره ی این فکر می کنی که می شه از خورشید ، خیلی از انرژی های مورد نیازمون رو به دست بیاریم ؟ 

 اصلا به "انرژی باد" فکر می کنی  یا "انرژی دریا " ؟

یا خیلی از انرژی های محیطی دیگه ؟!

بحث توانایی نیست ! چرا که تا دلت بخواد مثال داریم برای این تیپ انرژی ها !

بحث خواستن و فکر کردنه !

جدی !  نشستی با خودت محاسبه کنی که چندتا قطره ی بارون نیازه تا یه دینام حرکت کنه ؟

اگه تا حالا به این چیزها فکر نمی کردی ، از این به بعد فکر کن و
اگه تا حالا به این چیزها فکر می کردی ، عملشون کن !!

وقتی واسه اولین بار یه ماکت چوبی از یه هلیکوپتر  که با نور خورشید ، پره هاش می چرخید ، تازه 7 یا 8 سالم بود ...

نمی دونم چقدر فیزیک می دونی ، ولی ای کاش انیشتن یه جوری نشون می داد که جاذبه هم قابل تبدیل به سایر انرژی های دیگه هست... اون وقت می شد از وزن آدم ها ، کلی انرژی دیگه گرفت !

خب ، بی آزارترین نوع انرژی ، همین انرژی هاست که من رو می بره به زندگی آرومی که تو خون همه ی ما جریان داره ...

تا چند وقت دیگه هم که این انرژی های کنونیمون تموم می شه ، شاید بیشتر به این انرژی های بی نهایتمون فکر کنیم ... تازه اون هم شاید !

در هر حال چیزٌ خوبٌ !



+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 18:44  توسط محمد  | 


مالکیت ، چقدر کودکانه است !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 21:9  توسط محمد  | 

 

             

 

رسیده بودم به بزرگراه. هر ماشینی از کنارم رد می شد ، بوق می زد. منم فحش می دادم. آنقدر فحش دادم و بوق زدم تا ماشین به تته و پته افتاد . یکی از لاستیک ها ، داغان شده بود. از ماشین پیاده شدم. دستانم را روی سرم گذاشتم و خودم را انداختم روی کاپوت ماشین. بلند گریه می کردم ، جیغ هم می زدم . حالا داشتم به خودم فحش می دادم.  بلند بلند فحش می دادم. ماشینی کنارم ایستاد . سواره اش به نظرم آشنا می آمد. شنبه بود . آمده بود جلو و داشت سرم داد می زد و هوار می کشید: " سهل را تو کشتی ! قاتل ! از اون پیرمرد چه می خواستی! قاتل ... ". سرم همچنان لای دستانم بود و زار زار گریه می کردم . زیر لگد شنبه داشتم له می شدم. صدای ماشین پلیس از دور ، نزدیک و نزدیک و نزدیک و نزدیک تر می شد ... !

"من بی گناهم !! باور کنید !! من  اونو نکشتم !! خودش مست کرده بود ... من ..!!! " آه...آه .. خدا را شکر. همه اش خواب بود ! سرم را از روی فرمان بلند کردم ، یکی از لاستیک ها ترکیده بود و من در بزرگراه بودم. ساعت نزدیک 10 صبح بود. از ماشین پیاده شدم.نمی دانستم دقیقا در کدام بزرگراه قرار دارم و چطور تا اینجا با ماشین آمده ام. سرم درد می کرد، همه چی شبیه یک کابوس بود که انگار نمی خواست تمام شود. بی اختیار دستم را برای ماشین ها تکان می دادم.هیچ کس نمی ایستاد. انگار وجود ندارم.انگار هیچ وقت نبوده ام. و حالا که اینجا ایستاده ام ، فرقی نمی کرد که باشم یا نباشم.  وجودِ وابسته به جسمم ، هیچ فایده ای نداشت. باید فریاد می زدم یا می پریدم وسط خیابان تا مرا ببینند و یا بشنوند.

پرایدی جلوم ایستاد و مسافرش را پیاده کرد. من پریدم و سوارش شدم. راننده گفت:" تا میدون بیشتر نمی رم ها !" سرم را تکان دادم. صدای ضبط ماشین بلند بود و داشت خبر می گفت. چشمانم روی هم رفت . "آقا ..آقا .. رسیدیم... بزار ما دوزار کاسبی کنیم ، پیاده شو ، آقا ... آقا ... " دستم را روی قلبم گذاشتم . درد می کرد. دکتر گفته بود که نباید زیاد عصبانی شوم . حالا هم داشت تیر می کشید . راننده بیدارم کرده بود. وقتی وضع آشفته ام را دید ، سریع پیاده ام کرد و نگذاشت کرایه اش را هم حساب کنم. نمی دانستم که کجا هستم. فقط می دانستم که در "میدان" هستم ! اطرافم را نگاه کردم، آشنا بود ولی یادم نمی آمد . حواسم نبود . حالم خوش نبود. من باید می رفتم خانه . هر چه زودتر باید می رفتم خانه

. "آقا ... ببخشید ... اینجا کجاست ؟ "

" مگه کوری ، پیری !! مثِ روز روشنه ... هفت تیر ...کیو کیو ... هفت تیر !!!"

"خانم ... ببخشید ... می خوام برم بهارستون . خود میدون می خوام برم ... می شه راهنمایی کنید ؟ آهای خانم ... با شمام ...!!"

"آقا ... می شه بگی چطوری می شه رفت بهارستون..." برگشت  و ساختمانی را نشان داد.

به طرف ساختمان رفتم. ساختمان مترو بود. خدای من چقدر اینجا پله داره.بی اختیار به سمت پایین حرکت کردم.با هر قدم ، تاریک و تاریک تر می شد دیگر صدایی به گوش نمی رسید . تاریکی همه جا بود و دوباره درد شروع شد.

"آقا ... آقا ... زنگ بزن اورژانس... "

"ببین تو جیبش زیرزبونی نداره ..."

چشمانم را باز کردم. دراز به دراز کف راهروی ایستگاه خوابیده بودم و جمعیتی دورم را اشغال کرده بود.بلند شدم و گفتم حالم خوب است . فقط می خواهم بروم بهارستان ... می شه یکی راهنمایی کنه ؟؟

جمعیت پراکنده شد. مردم همه به من نگاه می کردند. به طرف قطارها رفتم. وارد سالنی شدم. جای سوزن انداختن نبود. پسری نشسته بود و داشت کتاب می خواند ، پاشد و جایش را به من داد .حالم بهتر شد.سرم را به شیشه تکیه دادم و از خودم بدم آمد. از سهل بدم آمد. از انکری بدم آمد. از اینکه این همه سال عقده ی سهل را داشتم ، از خودم بدم آمد. حالا دیگر هیچ حسی نداشتم ... هیچ حسی ... .

رسیده بودم خانه. سرم درد می کرد. هرجی قرص داشتم را باهم سر کشیدم . به تنها عکس روی یخچال نگاه کردم. همان زیباروی من بود که چه زود پر کشید و رفت. ساعت ها نگاهش کردم. تسلی بخشم بود.

از خانه زدم بیرون. به طرف پارک کناری رفتم. نمی دانستم باید چه کار کنم. اگر سهل ضربه مغزی شده باشد ، چه ؟ اگر بفهمند که کار من بوده ، چه ؟ قصاص ! اعدام ! نه . نه . پیرمردها را اعدام نمی کنند. آبرویم چه می شود. بچه هایم با چه رویی به در مجلس ختم پدرشان دم در بایستند...بچه های مسجد چی . نمی گَند ، مشدی بخت ما که اینقدر دم از  دین و ظلم ستیزی و ... می زد ، همه اش کشک بود. فامیل ها چه می گَند....

"سلام مشدی ! نماز نَیمدی مسجد ! نبودی ؟ نگرانت شدیم ؟؟"

بچه های محل بودند . سرم را تکان دادم و از آنها دور شدم. آن طرف تر نیمکت های همیشگی ، هم قطارها و رفیق های بازنشسته ی خودم را دیدم که دارند حرف می زنند .می خواستم برم پیش آنها . ولی حرفی برای گفتن نداشتم.همیشه هر وقت که می رفتم از سهل بد می گفتم ولی حالا دیگر بین من و سهل هیچی نبود. هیچ چیزی نبود که بخواهم برایش داد و بیداد کنم و فحش بدم . انگار هر چی بود ، در آن مشت بود که به صورت سهل خورد.

روی نیمکت خالی نشستم و بازی بچه ها را تماشا می کردم. قلبم تیر کشید. همه جا سیاه شد. صدای بازی بچه ها دیگر به گوش نمی رسید ...

"مشدی بخت !! مشدی بخت... اورژانش خبر کن !! بدو "

"تکونش بده !! صلوات بفرست ! "

"یه وردی چیزی زیر لب بخون ، داره می ره ... !"

"بزار راحت جون بکنه ... چشاش را ببند !!"

"اورژانس چی شد ؟؟ کسی دکتری حالیش نیست ؟!"

"مشدی .. مشدی ؟؟"

"اورژانش نمی خواد ، رفت..." 




تمام

مرداد 1388

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 17:45  توسط محمد  |