"هر جمله ای که می نویسم، برای من ، داستانی دارد "
این جمله را جندین بار تکرار کرد ولی نگفت آیا جمله های تکراری هم داستان های جدید دارند یا نه ؟
جمعیت هم در خماری ماندند و کسی نفهمید که جمله های تکراری هم داستان های تکراری دارد یا جدید ؟
جمعیت که از این خماری لذت برده بودند و فکر می کردند چیز جدیدی یاد گرفته اند ، برای استاد چند دقیقه ایستادند و دست زدند و سوت کشیدند و هورا کشیدند و ... .
جلسه که تمام شد . خبرنگارها از استاد پرسیدند که آیا از امشب راضی بودند یا نه ؟
و استاد فقط می گفت :"من "و دیگر چیزی نمی گفت ، چون می دانست که اگر جمله ی جدیدی بگوید ، ناشرش از دستش عصبانی می شود و می گوید تو که می خواهی داستان هایت را من چاپ کنم ، چرا اونها رو برای خبرنگاران تعریف می کنی و خبرنگاران هم در روزنامه داستان های تو را چاپ می کنند و چیزی به نام حق انتشار باقی نمی ماند .
استاد مدت ها بود در محافل ادبی جمله ی کاملی نمی گفت . یا بهتر بگویم فقط از خودش اصوات نامونس و غیرقابل فهمی در می آورد که کسی نمی فهمید ... دیشب هم که گفته بود "هر جمله ای که می نویسم ،برای من ، داستانی دارد" بخاطر حضور دبیر کنگره ی بین المللی شعر و ادب در مجلس بوده و این داستانش را تقدیم به او گقته است .
کتاب های استاد همچنان می فروشد ، پرفروش ترین می شود و به بازار سیاه کشیده می شود ...
کتاب های استاد همگی فقط دو ورق دارند . ورق اول شناسنامه ی کتاب و ورق دوم داستان استاد که بیشتر از یک جمله نیست ... .
از وقتی استاد مرده است ، مردم دیگر کتاب نمی خوانند ، ساعت مطالعه به شدت کم شده است ، ناشرهای دنیا کم کم دارند ورشکسته می شوند ،مترجم ها که زمانی داستان های استاد را صد نوع مختلف ترجمه می کردند ، از کار بیکار شدند .سینما گران که حق آثار استاد را خریده بودند و از روی داستانهایش سریال و فیلم و کارتون می ساختند هم آسیب دیدند . ولی بیشترین ضربه را منتقدین خوردند که برای داستان های استاد هزاران ورق سیاه می کردند و توضیح می دادند و بحث می کردند و ...
کسی حتی کتاب های قبلی استاد رو هم نمی خواند چرا که استاد در آخرین روز زندگیش یک جمله گفت که داستان تمام زندگیش بود و آخرین کتابش هم بود و جمله این بود :"من هرگز داستانی نگفته ام ! باور کنید !"
(توضیح ادبی : در این داستان منظور از جمله ، تعریف نگارشی و ادبی آن نیست بلکه تعریف مصطلح و کوچه بازاری مد نظر بوده است )

