تبليغاتX
خودمانی تر JavaScript Codes

خودمانی تر

 

             

 

رسیده بودم به بزرگراه. هر ماشینی از کنارم رد می شد ، بوق می زد. منم فحش می دادم. آنقدر فحش دادم و بوق زدم تا ماشین به تته و پته افتاد . یکی از لاستیک ها ، داغان شده بود. از ماشین پیاده شدم. دستانم را روی سرم گذاشتم و خودم را انداختم روی کاپوت ماشین. بلند گریه می کردم ، جیغ هم می زدم . حالا داشتم به خودم فحش می دادم.  بلند بلند فحش می دادم. ماشینی کنارم ایستاد . سواره اش به نظرم آشنا می آمد. شنبه بود . آمده بود جلو و داشت سرم داد می زد و هوار می کشید: " سهل را تو کشتی ! قاتل ! از اون پیرمرد چه می خواستی! قاتل ... ". سرم همچنان لای دستانم بود و زار زار گریه می کردم . زیر لگد شنبه داشتم له می شدم. صدای ماشین پلیس از دور ، نزدیک و نزدیک و نزدیک و نزدیک تر می شد ... !

"من بی گناهم !! باور کنید !! من  اونو نکشتم !! خودش مست کرده بود ... من ..!!! " آه...آه .. خدا را شکر. همه اش خواب بود ! سرم را از روی فرمان بلند کردم ، یکی از لاستیک ها ترکیده بود و من در بزرگراه بودم. ساعت نزدیک 10 صبح بود. از ماشین پیاده شدم.نمی دانستم دقیقا در کدام بزرگراه قرار دارم و چطور تا اینجا با ماشین آمده ام. سرم درد می کرد، همه چی شبیه یک کابوس بود که انگار نمی خواست تمام شود. بی اختیار دستم را برای ماشین ها تکان می دادم.هیچ کس نمی ایستاد. انگار وجود ندارم.انگار هیچ وقت نبوده ام. و حالا که اینجا ایستاده ام ، فرقی نمی کرد که باشم یا نباشم.  وجودِ وابسته به جسمم ، هیچ فایده ای نداشت. باید فریاد می زدم یا می پریدم وسط خیابان تا مرا ببینند و یا بشنوند.

پرایدی جلوم ایستاد و مسافرش را پیاده کرد. من پریدم و سوارش شدم. راننده گفت:" تا میدون بیشتر نمی رم ها !" سرم را تکان دادم. صدای ضبط ماشین بلند بود و داشت خبر می گفت. چشمانم روی هم رفت . "آقا ..آقا .. رسیدیم... بزار ما دوزار کاسبی کنیم ، پیاده شو ، آقا ... آقا ... " دستم را روی قلبم گذاشتم . درد می کرد. دکتر گفته بود که نباید زیاد عصبانی شوم . حالا هم داشت تیر می کشید . راننده بیدارم کرده بود. وقتی وضع آشفته ام را دید ، سریع پیاده ام کرد و نگذاشت کرایه اش را هم حساب کنم. نمی دانستم که کجا هستم. فقط می دانستم که در "میدان" هستم ! اطرافم را نگاه کردم، آشنا بود ولی یادم نمی آمد . حواسم نبود . حالم خوش نبود. من باید می رفتم خانه . هر چه زودتر باید می رفتم خانه

. "آقا ... ببخشید ... اینجا کجاست ؟ "

" مگه کوری ، پیری !! مثِ روز روشنه ... هفت تیر ...کیو کیو ... هفت تیر !!!"

"خانم ... ببخشید ... می خوام برم بهارستون . خود میدون می خوام برم ... می شه راهنمایی کنید ؟ آهای خانم ... با شمام ...!!"

"آقا ... می شه بگی چطوری می شه رفت بهارستون..." برگشت  و ساختمانی را نشان داد.

به طرف ساختمان رفتم. ساختمان مترو بود. خدای من چقدر اینجا پله داره.بی اختیار به سمت پایین حرکت کردم.با هر قدم ، تاریک و تاریک تر می شد دیگر صدایی به گوش نمی رسید . تاریکی همه جا بود و دوباره درد شروع شد.

"آقا ... آقا ... زنگ بزن اورژانس... "

"ببین تو جیبش زیرزبونی نداره ..."

چشمانم را باز کردم. دراز به دراز کف راهروی ایستگاه خوابیده بودم و جمعیتی دورم را اشغال کرده بود.بلند شدم و گفتم حالم خوب است . فقط می خواهم بروم بهارستان ... می شه یکی راهنمایی کنه ؟؟

جمعیت پراکنده شد. مردم همه به من نگاه می کردند. به طرف قطارها رفتم. وارد سالنی شدم. جای سوزن انداختن نبود. پسری نشسته بود و داشت کتاب می خواند ، پاشد و جایش را به من داد .حالم بهتر شد.سرم را به شیشه تکیه دادم و از خودم بدم آمد. از سهل بدم آمد. از انکری بدم آمد. از اینکه این همه سال عقده ی سهل را داشتم ، از خودم بدم آمد. حالا دیگر هیچ حسی نداشتم ... هیچ حسی ... .

رسیده بودم خانه. سرم درد می کرد. هرجی قرص داشتم را باهم سر کشیدم . به تنها عکس روی یخچال نگاه کردم. همان زیباروی من بود که چه زود پر کشید و رفت. ساعت ها نگاهش کردم. تسلی بخشم بود.

از خانه زدم بیرون. به طرف پارک کناری رفتم. نمی دانستم باید چه کار کنم. اگر سهل ضربه مغزی شده باشد ، چه ؟ اگر بفهمند که کار من بوده ، چه ؟ قصاص ! اعدام ! نه . نه . پیرمردها را اعدام نمی کنند. آبرویم چه می شود. بچه هایم با چه رویی به در مجلس ختم پدرشان دم در بایستند...بچه های مسجد چی . نمی گَند ، مشدی بخت ما که اینقدر دم از  دین و ظلم ستیزی و ... می زد ، همه اش کشک بود. فامیل ها چه می گَند....

"سلام مشدی ! نماز نَیمدی مسجد ! نبودی ؟ نگرانت شدیم ؟؟"

بچه های محل بودند . سرم را تکان دادم و از آنها دور شدم. آن طرف تر نیمکت های همیشگی ، هم قطارها و رفیق های بازنشسته ی خودم را دیدم که دارند حرف می زنند .می خواستم برم پیش آنها . ولی حرفی برای گفتن نداشتم.همیشه هر وقت که می رفتم از سهل بد می گفتم ولی حالا دیگر بین من و سهل هیچی نبود. هیچ چیزی نبود که بخواهم برایش داد و بیداد کنم و فحش بدم . انگار هر چی بود ، در آن مشت بود که به صورت سهل خورد.

روی نیمکت خالی نشستم و بازی بچه ها را تماشا می کردم. قلبم تیر کشید. همه جا سیاه شد. صدای بازی بچه ها دیگر به گوش نمی رسید ...

"مشدی بخت !! مشدی بخت... اورژانش خبر کن !! بدو "

"تکونش بده !! صلوات بفرست ! "

"یه وردی چیزی زیر لب بخون ، داره می ره ... !"

"بزار راحت جون بکنه ... چشاش را ببند !!"

"اورژانس چی شد ؟؟ کسی دکتری حالیش نیست ؟!"

"مشدی .. مشدی ؟؟"

"اورژانش نمی خواد ، رفت..." 




تمام

مرداد 1388

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 17:45  توسط محمد  | 

                      

به ساعت دیواری نگاهی انداختم ، 1:30 بامداد بود ، هنوز هوا تاریک بود و من نمی توانستم در تاریکی رانندگی کنم وگرنه خیلی پیشتر، از این خراب شده خلاص می شدم. به سرم زد که به شنبه بگویم برایم ماشین بگیرد ولی یادم افتاد هزینه ی ماشین از اینجا تا تهران خیلی می شود ، تازه باید یک روزی هم دوباره همین مسیر را می آمدم تا ماشینم را با خودم ببرم ، بی خیال کرایه ماشین شدم و با اکراه به چهره ی خندان سهل نگاهی انداختم و با بی میلی گفتم : " خب ، می مونم ، تف به این بخت ناسعیدما ! "  حالا مجبور بودم تا خود صبح دری وری های این مرتیکه ی بی غیرت رو بشنوم .

سهل در حالی که به تابلو ی اول نگاه می کرد ، شروع کرد :" این فروغ السلطنه است، از آن زن هایی که فقط برای آشپزخانه و تربیت بچه ساخته شده اند ، ماشاءالله از هر انگشتش یک هنری  چیکه می کرد ، سال 27 در بانک ملی شعبه ی بازار مشغول به کار شدم، درس خونده ی دانشکده ی حقوق بودم و پدرم با افتخار به همه ی فامیل می گفت که پسرش کارمند بانک است. آن موقع هنوز خیلی از کارمندها آلمانی بودند ، و بانک دست آلمان ها بود. بچه ی تیز و زرنگی بودم و هر روز در کارم پیشرفت می کردم ، این آلمانی ها را هم که می شناسی ، نمی توانی یک وقت هوس قانون شکنی کنی.

42 سالم بود که پدر زنم فوت کرد ، خدا رحمت کند شیخ را ، تمام اهالی بازار 3 روز کامل حجره ها را تعطیل کردند و عزادار بودند ، یادم می آد، تو هم توی مراسم بودی ، گریه ای می کردی . همان سال دو پسر دوقلویم را که برای خودشان مغزی بودند را فرستادم آمریکا تا برای خودشان کسی شوند و برگردند به ایران خدمت کنند. خیلی پیشتر می خواستم این کار را انجام دهم  ولی به حرمت شیخ نکرده بودم، البته شیخ هیچ وقت به بنی بشری چیزی نمی گفت  ، دخالتی نمی کرد ، کاری به کار کسی نداشت ، این مردم بودند که می رفتند پیشش و از او می خواستند که نصیحتشان کند و مسائلشان را حل کند، برای همین بود که حرفش خریدار داشت ، حرمت داشت  .

باجناق من ، آقای انکری ، که آن زمان طلبه بود به من گفته بود که بهتر است پسرانم را به حرمت شیخ به آمریکا نفرستم. من هم گوش کرده بودم. آقای انکری که حالا بعد از شیخ خودش را امام جماعت مسجد می دانست ، در مراسم عزاداری نمی دانی چه گریه ای از مردم می گرفت ، چه شوری به مجلس می داد . مردم هم دم می گرفتند و  چه خیرات ها که نکردند ، چه خرج ها که ندادند ، چه اسراف ها که نشد ... ."

گفتم : " خجالت بکش پیرمرد ، به اون مومن خدا چی کار داری ؟ خود من از این باجناق شما ، چه چیزها که ندیدم ، چه کمالات که نشنیدم ، چه شجاعت ها  که ندیدم ، مرد به اون مخلصی ، به اون مومنی . اون جونش کف دستش بود ... "

سهل پا شد و از یخچال دیواری کنار اتاق ، یک بطری ودکا برداشت وآن را کنار گیلاس روی  سینی قرار داد . دقیقا روبه روی من نشست  و توی تنها گیلاس سینی ، ودکا ریخت و دستش گرفت و گفت :" خیلی خوب ، گوش بده بقیه اش را بگم ، راستی هنوز هم نمی خوری دیگه ؟!" بعد زد زیر خنده طوری که وقتی می خندید صدای خی خی خی شنیده می شد.

" بعد از فوت شیخ  ، پدرم دوام نیاورد ، یکی دو سال گوشه گیر شد ، مغازه را هم به جعفر تنها پسر شیخ بخشید . و بالاخره فوت کرد.  از آن روز به بعد آقای انکری که حالا لباس هم داشت ، در کار ما دخالت می کرد. به زنم گفته بود که شوهرت نزول می خورد وگرنه چطور  می تواند چنین وضع خوبی داشته باشد. زنم این را که شنید ، مثل ننه خدا بیامرز، لج کرد و روزه گرفت. هر چی من بهش گفتم که قانون بانک همینه ، کسی ناراضی نیست ، تازه این که اسمش نزول نیست ، اسمش سوده ، می فهمی یعنی چی ؟ مگر رییس شعبه شدن کار آسونیه ، این قدر سخت بوده که حالا بابتش چنین حقوقی به من بدهند. تو چرا حرف این را باور کردی ؟ من حتی تا به امروز یک ریال هم برنداشته ام ، هرچی دارم از حقوق قانونیم هست. تو را به اون پدر عاقلت ، کمی منطقی باش ! نمی دانم ، ولی اثر نمی کرد ، حرف های من را قبول نداشت.

آخر هم رفتم پیش جعفر که برادرش بود و مثل پدرش مرد خدا بود. به کار کسی دخالت نمی کرد. سرش به کار خودش بود. ریش داشت و نماز می خواند. ماجرا را برایش تعریف کردم ، او هم با زنم حرف زد و نصیحت کرد ولی زنم قبول نمی کرد. جعفر بی آزار ، اصراری نکرد و خدایی را هم قسم نخورد و برگشت و فقط گفت : "صبر کن ، بذار شیطون از جلدش بیاد بیرون..."  

حیاط خانه ی ما ، درخت توت نداشت . تازه اگر هم داشت بعد از چند روز توت های نزدیکش تمام می شد و دیگر بچه ای در خانه نبود که برود و توت های نوک درخت را جمع کند. فروغ السلطنه ضعیف تر می شد. من هم دیگر شب ها به خانه نمی رفتم. با دوستان بانکی می رفتم کلوب شبانه ، نمی دانی چقدر خوش می گذشت. کم کم شروع کردم به عرق خوری ، این قدر می نوشیدم که شب ها عربده کشان و تلوتلو خوران  به خانه می آمدم . یک شب که به زحمت به خانه رسیدم  و می خواستم یک راست بروم و بخوابم ، صدای حباب آبی را شنیدم . به طرف خزانه رفتم و دیدم  لنگ حمامی  به دور گردن فروغ السلطنه پیچیده شده و در آب خفه  شده است.

آقای انکری بالای منبر می گفت ببینید عاقبت کسی را که نزول می خورد ، ببنیند عاقبت کسی را که دشمن خداست. جن ها زن این بیچاره را نفله کرده اند ...

یکی نبود جلوی این انکری انکرالاصوات را بگیرد. هر جی دلش می خواست می گفت. قانون را نمی دانست ، می گفت نزول می دهد ! می گفت اسلام در خطر است از دست این شیاطین زمینی ... "

برگشتم و گفتم :"مگر نیست ؟ جاجی انکری می دانست ، می فهمید ، تو نمی فهمی ؟ چرا همه ی تقصیرها را می اندازی به گردن اون ؟؟ چرا ها ؟!"

سهل جرعه ای نوشید و گفت :"دیگر آن محله جای من نبود ، جعفر با من مصافحه کرد و گفت که حلالش کنم . من هم  خانه ای در شمیرانات گرفتم  ...طبق معمول شب ها می رفتیم خانه ی یکی از دوستان . شبی که مهمان وزیر دارایی بودم ، زنی را دیدم که خیلی خوشم آمد . از آن زن هایی که هر مردی دوست دارد هم صحبتش شود و با هم باشند ، جلو رفتم و خودم را معرفی کردم و او هم خندید و گفت :"خوشوقتم ، من هم شهره هستم . بازیگر تئاتر ، دوست سامی ، پسر وزیر . امشب حتما برنامه ی ما رو ببینید ."بعد از شام ، آقای وزیر به خاطر حضور سفیر امریکا در شب سورپرایزی  داشت که همان نمایش شهره و سامی بود. شهره قسمتی از اپرای فاوست اثر چالز گونو را اجرا کرد و بعد از اتمام نمایش همه برایش ایستادند  و شروع به تشویق کردند.

از همان جا بود که با شهره آشنا شدم. دیگر هر شب مهمانی می دادم و شهره را هم دعوت می کردم تا بیاید و بخواند . آخر شهره فقط در مراسم خصوصی می خواند و گرنه بازیگر تئاتر بود. یادم می آید توهم چند باری آمدی و آوازش را گوش کردی. خوب یادم هست ، آمده بودی ولی داخل نمی آمدی ، رفتی بودی توی حیاط  و فقط آواز شهره را گوش می کردی و بعد سریع جیم می شدی و می رفتی خانه . خوب یادم هست ...

فقط انگار جعفر بود که علاقه ای به صدای شهره نداشت. با اینکه به قول خودش برای صله ی ارحام هر چند وقت یک بار سراغ مرا می گرفت و حال و احوالی از من  می پرسید ، هیچ وقت ننشست و گوش نداد  که شهره چه می خواند و حنجره اش را برای که پاره می کند ... گفتم که معتقد بود و مرد خدا ... 

بالاخره با هر کلکی بود با شهره ازدواج کردم.  نمی دانی آن اوایل در هر مراسمی که می رفتیم و من و او با هم داخل می شدیم و شهره کنار من شام می خورد چه کیفی داشت . مخصوصا بعد از اجرای مراسمش که همه به سمت ما می آمدند و تبریک می گفتند . ولی مدتی نگذشت که دیگر من خسته شده بودم. دیگر در مراسمی هم شرکت نمی کردم. شب ها تنها می خوابیدم و شهره نزدیک صبح می رسید. فقط جمعه ها همدیگر را می دیدیم. شهره ، بیشتر از اینکه زن من باشد ، زن مردم بود. زن آنهایی بود که برایشان آرایش می کرد ، زن آنهایی بود که برایشان آواز می خواند ، زن آنهایی بود که تشویقش می کردند. شهره ، زن من نبود... ."

سهل گیلاسش را هورتی کشید بالا و دوباره برای خودش یک گیلاس دیگر ریخت. " نزدیک های انقلاب که شد. شهره گذاشت رفت. سال 55 بود. یک روز صبح دیدم نیست و دیگر ندیدمش تا امشب که از خیلی وقت پیش تبلیغش را کرده بود. ته دلم خوشحال بودم که دیگر نمی بینمش ، دنبالش را هم نگرفتم و حتی نپرسیدم که زنده است یا مرده ،  آخر، شهره فقط یک عشق خالی بود ، یک هوس !

 خانه ام را عوض کردم و آمدم همین خانه ای که الان هستیم . راستش این خانه هم برای جهانگیر بود . او به من این خانه را فروخت تا با خیال راحت برای خودم سال های آخر عمرم را سپری کنم... چه مرد نازنینی بود این جهانگیر... "

من که حسابی خسته شده بودم ، پاشدم و عکس سوم را نگاه کردم. سهل گفت :" بعد از 37 سال خدمت متعهدانه ، در سال 1363 بازنشست شدم. البته باید خیلی پیشتر از اینها حکم بازنشستگیم را می دادند ولی بخاطر خوش خدمتی و افتخارات پی در پی برای این شعبه ،  این کار به عقب انداخته می شد.  جعفر هم  زمین گیر شده بود ، با این همه با تنها دخترش به سراغم می آمدند و احوالی می پرسیدند. هنوز هم نمازش را به اندازه ی نماز های قبل از انقلابش می خواند ، نه کم شده بود نه زیاد ... وقتی می دیدمش خجالت می کشیدم... خیلی هم خجالت می کشیدم. "

از کوره در رفتم و گفتم :"تو خدمت صادقانه کردی ؟ تو که همش با این آمریکایی های مزدور شام می خوردی ؟ با اون همه ملعون وطن فروش مراسم داشتی ؟ خودت همین الان تعریف کردی ؟ دیگه نمی توانی منکرش شوی ! خفه شو و دیگه تارهای صوتی رو نجس نکن ! باید همون موقع اعدام می شدی !"

سهل با یک جرعه تمام محتوای لیوان را خورد و در حالیکه هیک هیک می کرد گفت :"فکر می کنی بعد از انقلاب چند نفر به اعدام من شرط بسته بودند. همه فکر می کردند من اعدام می شوم. همین آقای انکری نمی دانی چه شهادت ها که علیه  من نداد. همین خود تو ، یادت نیست چی کار می کردی ! حالا خوبه رییست بودم و این طوری باهام برخورد می کردی ... همه اش زیر سر این انکری وطن فروشه ..."

قاطی کردم و یک مشت محکم کوبیدم توی صورت  سهل . دندان طلای سهل از دهنش پرید بیرون و خودش پخش زمین شد. سریع به خودم آمدم و گفتم آخر عمری پیرمرد را کشتم ، لیوان سهل افتاده بود روی زمین و جیرینگی صدا کرده بود. الان بود که شنبه می آمد بالا . سهل را برگرداندم. کمی آب از یخچال دیواری برداشتم و روی صورتش پاشیدم . چشمانش را باز کرد و خودش را تکانی داد و پا شد و درحالیکه چانه اش را گرفته بود ، گفت :"بالاخره زدی ! بالاخره عقده ی چندین ساله ات را خالی کردی ؟ راحت شدی ؟  بیا ، اگه فکر می کنی با کشتن من حالت بهتر می شه ، بیا بکش ،  چاقو هم که روی میز هست... من که فقط قانون را اجرا می کردم ، نه در حق تو و نه در حق اون انکری لعنتی ، حتی یک قرون هم برنداشتم. حق کسی رو نخوردم ، چرا با من این طوری می کنی ... چرا ؟"

از داخل بوفه یک گیلاس دیگر برداشتم . با ودکا پرش کردم و دادم دست سهل و گفتم :"به سلامتی خودت بنوش ! حواست نبود ، مست کردی ، دهنت خورد به لبه ی میز ، چیزی نیست ، چیزی نیست ... "

سهل آرام ترشد. انگار باورش شده بود.  

می خوستم بجث را عوض کنم که گفتم : " نگفتی این عکس سوم ، مال کیه ؟ "

سهل که انگار تاره حالش جا آمده بود ، هیک هیک  کنان گفت :"اون زن سومه که تو بابلسر کارخونه داشت. شوهرش قبل از انقلاب فوت کرد و یک تنه کارخونه را می گردوند. از آن آدم های درست که حیف به تور من افتاد. آخر هم بعد از یک جر و بحث طولانی پا شد رفت بابلسر که زنگ زدند برم پزشکی قانونی جنازه اش را تشخیص بدم. چه تصادف دلخراشی بود. مادر جان ...هیک ... هیک ... اون بی ریخته رو هم ناتاشاست ، یه مدتی کنارم موند. کلفتیم رو می کرد. مونیکا برام پیداش کرد. خیلی به من می رسید . دوباره زنده ام کرد...هیک ... هیک ...خیلی به زندگی امیدوارم کرد ولی بیچاره دووم نیاورد و گفت که سهم ارثش را قبل از فوتم بهش بدهم ، من هم قبول نکردم و همون جا در جا طلاقش دادم ، هیک ...هیک... خودم هم طلاقش دادم . خطبه را هم خودم خواندم... چه نیازی هست به دفتر و دستک و  ..."

سهل بیهوش افتاد روی زمین .و مثل یک خرس خر و پف کرد. نزدیک های صبح بود . شنبه آمد بالا و تا وضعیت را دید گفت :"آقا دوباره زیاده روی کرده اند ، حالشان خوب می شود ، نگران نباشید ... شانس بیاریم جایشان را خیس نکنند . آقای سهل تا ظهر می خوابند. اگر آقای دکتر بفهمد ، بیچاره اش می کند...."

با اینکه هوا تاریک بود و من هم رانندگی برایم سخت بود ولی از شنبه خداحافظی کردم  و به سمت ماشینم به سرعت دویدم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 16:4  توسط محمد  | 

 

                        

شنبه داشت مرا تکان می داد و می گفت : "آقای سهل فرمودند شما رو بیدار کنم ، آقای سهل به من گفتند که شما اهل نماز خواندن هستید و باید زودتر نماز مغربتان را بخوانید ، چون دارد نصف شب می شود ، آقای سهل به من گفتند که شما اهل نماز ... "

چشمانم را مالیدم ، ساعت  11 بود . گفتم : "ول کن ، جون به جونم کردی ! " باورم نمی شد ، نزدیک 7 ساعتی روی همین مبل خوابیده ام ، انگار نه انگار که آمده ام مهمانی ، سریع رفتم و آبی به سر و صورت زدم و به پسرم که تهران بود ،  تماس گرفتم که یک وقت نگران نشوند،  که حمید از پشت تلفن گفت :" پدر جان ، خوش بگذرد به شما " نمی دانم اگر یک وقت بیافتم و بمیرم گوشه ی اون چاردیواری کهنه ، اینها کی متوجه می شوند . اصلا عین خیالشون هم نیست که پدری دارند که وقتی می خواهد خم شود کمرش درد می گیرد و وقتی می خندد ته گلوش می سوزد و وقتی شب ها از این همه تنهایی که بعد از اون ماجرای لعنتی پیش اومد تا صبح نمی خوابد ،  نه اینها بچه نیستند ، همون طور که ما بچه ی پدرمون نبودیم ، اینها آدم به شو نیستند ، همون طور که ما آدم نشدیم ، ای جاج رمضان کجایی که  پسرت یاد حرفات افتاد ... حیف !

بعد از نماز ، شنبه آمد و گفت که آقا بالا در هال منتظرتان است . از پله ها که بالا می رفتم صدای آشنای زنی بیشتر نزدیک می شد که می خواند : کمکم کن کمکم کن ، نذار اينجابمونم تا بپوسم  ، کمکم کن کمکم کن،  نذار اينجا لب مرگو ببوسم ... " یادش بخیر اون موقع که اینها رو از رادیو گوش می کردیم یادش بخیر ، گوگوش می خوند ، ولی این صدای گوگوش نبود ، گوگوش این طوری این شعر رو نمی خوند ، این رو فقط یه نفر این طوری می خوند ...

سهل که مرا بالا ی پله ها دید ، گفت :"بیا بشین ببین شهره داره ازکانال  NITV باهام حرف می زنه و برام آواز می خونه " باورم نمی شد !!! شهره زن دوم سهل ، همان که قبل از انقلاب رفت امریکا و به هیچ کس نگفت و سهل رو دق داد . چقدر پیر شده ، عجوزه ای شده برای خودش با این همه آرایش ! سهل گفت : " آره ، فکر کنم شناختیش ، شهره ، زنم ! هنوز هم توی شناسنامه ام اسمش جلوی اسممه ، نه فوت کرده ، نه طلاقش دادم ، نه ...  پا شد رفت ، بی خبر گذاشت رفت ! وقتی یادم می آد اون روزهای بی خبری رو حالم بد می شه ... ولش کن ، ببین چه قشنگ می خونه ، صداش همون صداست ،همون صدایی که من رو دیوونه می کرد ، هنوز هم همون طوری می خونه ، حیف که تئاتر رو ول نکرد بره خواننده شه ، حیف ... "

شهره به عنوان  مهمان ویژه ی شب یلدای برنامه ، بعد از سال ها برای مردم ایران داشت آواز می خواند ، مجری چندین بار به این نکته اشاره کرد. مگر مردم شهره را یادشون هست ، گوگوش رو یادشون هست ، بهروز وثوقی رو یادشون هست ، فقط کافیه یه اسم قدیمی باشه تا مردم یاد قدیم ها کنند ، یاد اون وقتا که ماست با نون سنگگ می داد شاطر عباس و احمد بقال  ، یاد اون وقتا که کبریت فقط کبریت توکلی  بود.  تا آخر برنامه را گوش کردیم .

 برنامه که تمام شد ،سهل تلویزیون را خاموش کرد و رو کرد به من ،  چند دقیقه ای به من نگاه کرد بعد بغضش ترکید ! تا به حال فکر نمی کردم که سهل هم گریه کند ، همیشه مقتدر ایستاده بود جلوی پیشخوان بانک و حساب ها را می خواست ، حالا داشت گریه می کرد ، یادت می آمد چقدر ما را به گریه انداختی ، حالا بچش ، گریه کن ... سهل عاجزو  ناتوان داشت گریه می کرد ، دلم شکست و گفتم :" ناراحت نباش ، زندگی ارزشش رو نداره ... بی خیال رفیق !"  بهش گفتم رفیق ، به این عوضی بدجنس گفتم رفیق ! سهل سرش را بلند کرد و با دستمال کلینکسی که روی میز بود چشمان ترش را پاک کرد . بعد مرا در آغوش گرفت ، چند ثانیه ای  همان طور نگه داشت و نفس عمیقی کشید و لبخند زد .

کمی که آرام شد ، پشت سرش را به من نشان داد ، دیواری که 4تابلوی عکس از چهره ی زنان مختلف رویش نصب شده بود . اولی زنی با چادر بود که فقط نوک بینیش معلوم بود ، دومی همین شهره بود که معلوم بود این عکس را از یکی از پوسترهایش برداشته اند و سومی زنی بود با مقنعه که اصلا حواسش به دوربین نبود ، چهره ی آشنایی داشت برایم ، و چهارمی عکس دختر جوانی با موهای نارنجی و بنفش و آرایش غلیظ که بیشتر شبیه دلقک ها بود .

سهل گفت : " همه ی زندگی من بعلاوه ی آن لوح های تقدیر همین 4 تا عکس است ... کل زندگیم همین است ... !"

شنبه برایمان چای با بیسکوییت آورد و از سهل اجازه گرفت تا بخوابد . " برو بخواب که فردا حسابی کار داریم ... خیلی !"

سهل در حالی که دسته ی فنجان را گرفته بود شروع کرد : "از وقتی فهمیدم کتک یعنی خان بابا ، میرعماد پدرما بود. پدرم ، که خان بابا صدایش می کردیم ، آن طور که ننه می گفت در بازار حجره ی عطاری داشت و برای خودش شاگرد و برو و بیای زیاد . تا اینکه قحطی کشور رو فراگرفت ، سال های جنگ جهانی دوم بود ، 1320 آن زمان ها ، خوب یادم می آید 17 سالم بود ، خان بابا کاسبیش بدجوری خوابیده بود، لنگ پول نان ما بود . این قدر در فشار بود و جنس کم بود که به همان مشتری هایی هم که می آمدند ، کم تر می فروخت و بیشتر پول می گرفت ، خلاصه خان بابا کم فروش شده بود. ننه از وقتی موضوع رو فهمیده بود ، نان خان بابا را نمی خورد و روزه می گرفت و شب ها با آب و توت، افطار و سحر می کرد. درخت توت هم دیگر توت های نزدیکش تمام شده بود و ننه از ما می خواست که برویم نوک درخت برایش توت بچینیم ، البته که ننه خودش نمی گفت ، ما بچه های خوبی بودیم و این کار را برای ننه می کردیم. یا درخت را 3 نفری تکان می دادیم و چادر ننه را زیرش پهن می کردیم و توت ها را جمع می کردیم. دو ماهی بود که شب ها نماز می خواند و گریه می کرد و زار می زد و از خدا می خواست که خان بابا آدم شود. ننه دیگر نی قلیان شده بود ، دیگر نمی توانست تحمل کند ، رفت پیش ملای محل ، شیخ واعظ اصلی زاد ، گله و شکایت از خان بابا . مثل اینکه شیخ به ننه گفته بود که استخاره کرده است و فردا می رود دکان خان بابا تا او را نصیحت کند.

ننه  برادر بزرگترم ، اشکان ، را فرستاد دم حجره تا یک وقت اگر خان بابا از دیدن شیخ شاکی شد و خواست کتکش بزند ، برود و وساطت کند و نگذارد که بیشتر از این آبرویمان در محل برود. من هم دلم می خواست بروم و ببینم چه می شود ، حیف ننه نگذاشت. اشکان تعریف کرد که خان بابا روبه روی حجره نشسته بود که شیخ آمد. شیخ سلام کرد و خان بابا با اکراه وارد مغازه شد ، آخر خان بابا آدم بدی نبود ، دلش نمی آمد به شیخ ها و زن ها کم بفروشد ، فقط به مردان بزرگ کم می فروخت. اشکان گفت نماز ظهر هم شد ولی شیخ از حجره بیرون نیامد ، اهالی بازار که منتظر شیخ بودند تا برای نماز بیاید ، همگی آمده بودند جلوی در حجره ی خان بابا تا شیخ را صدا کنند ولی کسی جرات نمی کرد حتی صدایی از خودش در بیاورد . از وقت فضیلت ظهر که نگذشته بود ، شیخ آمد بیرون . جمع باهم صلوات فرستاد . ناگهان خان بابا  سراسیمه از حجره آمد بیرون و در دستانش یک ظرف شیشه ای استخدوس بود ، بلند رو به آسمان فریاد زد : "ویل للمطففین... الا یظن اولئک انهم مبعوثون "1 و ظرف را به زمین کوبید ، دوباره رفت داخل مغازه و هر چی داشت و نداشت را پخش زمین کرد. جمع ساکت بود و تماشا می کرد که موذن ندا سر داد شیخ در نماز ظهر است . جمع به سمت مسجد حرکت کرد. خان بابا میان اجناس از بین رفته اش نشسته بود و داشت زار زار گریه می کرد. آن شب هم به خانه نیامد. ننه نگرانش بود ، کسی نمی دانست شیخ به خان بابا چه گفته است که این طور از خود بی خود شده بود. ننه رفت پیش شیخ و گفت که خان بابا برنگشته است. شیخ هم گفته بود "ان الله مع الصابرین" .

۸ روزی از خان بابا خبری نبود تا اینکه سر صحبت شیخ بعد از نماز ظهر ، خان بابا با آشفتگی وارد مسجد شد و گوشه ای نشست. جمعیت که رو به شیخ نشسته بود ، خان بابا را ندید ولی شیخ دیده بود و شروع کرد از تذکره الاولیاء خواندن و داستان شیخ الحرم ، فضیل عیاض ، را  می گفت که سر دسته ی راهزنان بوده است و یک وقت که برای دزدی رفته بوده است بالای دیوار آیه ی "الم یان للذین امنوا ان تخشع قلوبهم " 2 را شنیده و از آن به بعد عارف بزرگی شده است. ناگهان پدرم شروع به گریه کرد ، جمع برگشت و تا او را دید ، همه گریه کردند و شوریدند. شیخ با کمک اهالی بازار برای خان بابا ، جنس خریدند و به مغازه اش بردند و خان بابا جلوی همه دست شیخ را بوسید و مرید شیخ شد . از آن روز پدرم مرد خوش حسابی شد که لنگه نداشت ، این قدر خوش حساب بود که به او می گفتند میرعماد سهل الحساب . از آنجا بود که ما سهل شدیم !

وقتی 20 سالم شد ، پدرم دستم را گرفت و برد پیش شیخ و شیخ استخاره کرد و دخترش را صدا زد و همان جا خطبه ی عقدمان را خواند. من تا به حال فروغ السلطنه را ندیده بودم و نمی دانستم که شیخ به غیر از پسری که شاگرد خان بابا  در حجره شده است ، بچه های دیگری هم دارد.

 یاد آن زمان بخیر ! تازه آن رضا شاه ، آن خدا بیامرز ، آن مرد بزرگ و مقتدر را کله پا کرده بودند، هیچ وقت شهریور 20 را یادم نمی رود . حیف شد ! خیلی حیف شد ! ای کاش رضا شاه می ماند ، نه پسر سوسول و انترش که بلد نبود کشور اداره کند ، اگر رضا شاه بود هیچ احدی جرات نمی کرد حرف مخالفی بزند چه برسد به اینکه بخواهد انقلاب کند، رضا شاه ، شاه بود ، مرد بود ، سیبیل داشت ، بد دهن بود ، می زد ، جذبه داشت ، نمی تونستی تو چشاش نگاه کنی ، عکسش هم به دیوار مو به تنت سیخ می کرد. هر قدر پدر خشن بود پسرش سازش کار و آرام.  محمدرضا ، شاه نبود ، یک فرنگ رفته ی دست و پاچلفتی که گذاشت این آدم فضایی ها مملکت رو غارت کنند ، معلوم نیست این همه آدم فضایی که رو سرشون پارچه ی  گردی دارند و  هر روز هم تعدادشون زیاد می شه از کجا پیداشون شد. "

من دیگر نتوانستم  تحمل کنم ، صورتم سرخ شده بود و شروع کردم به داد زدن :"مرتیکه ی  بی همه چیز ، تو به اون مزدور و  خائن می گی ، خادم مملکت ، مرتیکه ی بی همه چیز ، اون محمدرضا کجاش سازش می کرد با مردم ، 17 شهریور یادت نیست ، تو که حافظه ات از من بهتر کار می کنه ، اون همه پول نفت و که دو دستی می داد به این انگلیس ها ؟ ها ؟ بگو دیگه ؟ ما این همه انقلاب کردیم ، همین  همسایه ما ،اکبر ، الکی که نمرد ، تیر خورد ، می فهمی یعنی چی ؟ رفیقت رو جلوی چشمای خودت با تیر بزنن ، واسه این چیزا ما انقلاب کردیم ، حالا هی تو گفتی ، من هیچی نگفتم ، دیگه نمی تونم ، تو اصلا از انقلاب چی فهمیدی ؟ تو که نشسته بودی گوشه ی اتاق خونه ات و داشتی برای شهلا گریه می کردی ؟ فکر کردی نمی دونم ؟ تو اصلا باید اعدام می شدی ! بعد از انقلاب نمی دونم چرا تو رو اعدام نکردند. نمی دونی چقدر به دوستانم گفتم که تو رو باید اعدام کنیم ، حیف که تو پرونده ات هیچ نقطه ی سیاهی پیدا نشد . خودم پرونده ات رو ده بار زیر و رو کردم. کسی رو هم الکی که اعدام نمی کنند ولی ای کاش اعدامت می کردند. تف به این بخت بد ما ... ! "

پا شدم که به سمت راه پله بروم که سهل با خنده گفت : " کجا با این عجله ؟ من از همون اولش که کارمند زیردستم شدی ، فهمیدم انقلابی هستی ، فکر کردی من نمی دونم ، فکر کردی من نمی فهمم ! چرا باید اعدام می شدم ، من جز رعایت قانون کار دیگری نمی کردم ، اصلا تو چرا دل چرکینیت رو با انقلاب قاطی می کنی ؟ ها ؟ ولش کن ! بشین ! قول می دم دیگه از این حرفا نزنم ! تازه می خوام داستان این 4تا تابلو رو برات بگم "

 

 -----------------------------------------

1 – سوره ی مطففین ، آیات 1 و 4 : معنی : "وای به حال کم فروشان " "آیا آنها نمی دانند که برانگیخته می شوند ؟"

2 – سوره ی الحدید ، قسمتی از آیه ی 16 به این مفهوم که :"آیا وقت آن نیامده است که دل خفته ی شما بیدار شود ؟"

NITV (National Iranian Television), یک کانال ماهواره ای برای ایرانی زبان ها

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 0:27  توسط محمد  | 

             

قسمت سوم

صدای زنگ در که آمد  ، اردلان و بنفشه به سمت من برگشتند و ناگهان در چارچوب در ورودی ، زنی تنومند با مانتویی که دکمه هایش باز بود و شالی که از سرش داشت می افتاد  ظاهر شد . زن تا اردلان را دید دوان دوان به سمتش رفت و او را در آغوش گرفت و بوسه ای  بر گونه اش زد . اردلان که سعی می کرد زن را از خود دور کند با  لبخند تصنعی گفت :"هه ..هه ... مونیکا جان ... بس است دیگر ... " آقای اقبال هم به ما ملحق شد . مونیکا که زن اقبال بود ، آنچنان به اردلان چسبیده بود که انگار سال ها به دنبالش بوده است. آقای اقبال شروع کرد به معرفی ما به مونیکا خانم . مونیکا بعد از اینکه بنفشه را دید ، دست از اردلان برداشت و سرتاپای بنفشه را نگاهی کرد و گفت :"خدا ، جهانگیر خان رو رحمت کنه ، می دونستم دختر داره ها ولی نه این طوری ، پس شوهرت کو ؟ عزیزم ... ؟" بنفشه که از این همه پرویی حسابی سرخ شده بود می خواست چیزی بگوید که اردلان گفت : "این بنفشه خانم تازه از فرنگ برگشته و خیلی چیزها رو نمی دونه ... "مونیکا ول کن ماجرا نبود ، گفت : "یک مرد خوب سراغ دارم ، جفت خودته ، اصلا مثل یک سیب می مونین که از وسط نصفش کردند ، اقبال، می دونی کی رو می گم ، اگه گفتی ؟ پسرخاله عمه جان ملوک ، ویلا ، ماشین ، خونه و ... خلاصه زندگیش ردیفه ، بیچاره زن قبلیش رو از دست داد ، باید می دیدی چه حال و روزی داشت ...حالا در به در دنبال زن می گرده  ... " بنفشه دیگر تاب نیاورد و بلند داد زد : "خانم به تو چه که من شوهر کردم یا نه ؟ مگه مفتش محلی ؟ بی ادب ! بی ادب ! ... " مونیکا که انگار عادت داشت ساکت شد و زیر لب یک چیزهایی گفت بعد رو کرد به من نگاهی انداخت و بعد رفت پیش آقای اقبال ... اردلان گفت :" تو هنوز ول کن ماجرا نیستی ؟ یه بار برای ما یه زن پیدا کردی  ، هنوز که هنوز داغش رو دلم مونده ... زن نبود که اژدها بود  !!! "بعد بلند زد زیر خنده ، طوری که وقنی می خندید شکمش حسابی تکان می خورد ... مونیکا برگشت و پشت چشمی نازک کرد و گفت : "فکر کردم شما که امروز ما رو دعوت کردید منزلتون ، اون ماجرای ناتاشا رو فراموش کردین و من و  بخشیدین ... خب چی کار کنم ، دختر 23 ساله رو که نمی شه همش تو خونه نگه داشت ، شما هم که جای پدربزرگش بودین ، تجربه هم که داشتین ولی نتونستین نگهش دارین ... تقصیر من چیه ؟ جهانگیر گفته بود که براتون یه زن بگیرم که آخر عمری بالا سرتون باشه ... خدا بیامرز مرد و این روزا رو ندید ... "

آقای اقبال که دید داره اوضاع بی ریخت می شه پرید وسط حرف و گفت : اردلان خان ! حالا این نهار شاهانه چیه ؟  دنده ی گوسفند گرفتی واسمون یا مرغ برلیان ... همان موقع شنبه گفت که میز را چیده است . اردلان گفت : غذا از دهن می افته ، بفرمایید ...

واقعا نهار شاهانه ای بود ، نمی دانم چرا پدربزرگم نام فامیل ما را بخت گذاشته است ... تف به این بختمون !! این قدر خودم رو با آجیل و شیرینی خفه کردم که الان هیچی نمی تونم بخورم ...ای تف به این بخت ناسعید ما !! حداقل یک ظرف پلاستیکی ، نایلکسی که بشه لااقل این جوجه ها رو ریخت توش و سر فرصت تو خونه که پیژامه رو تنت کردی و ولو شدی جلوی تلویزیون به دندون بگیری و حال کنی و بعد با یک باد گلوله ی جانانه از مرغ بیچاره تشکر کنی که چقدر گوشت لطیفی داشته است ... حیف به این شانس ... باید به شنبه پولی چیزی بدم که ته مونده ی غذاها رو که ته هم نداشت برام بریزه توی یه ظرف و همه شون رو بذاره تو یک نایلکس سیاه که کسی نمی بینی و موقع برگشتن بهم بده ... حالا باید باهاش چقدر حساب کنم ؟ اصلا مگه پولی هم توی جیب هام پیدا می شه ...

مشغول این فکر ها بودم و داشتم با سوپ گوجه ام بازی بازی می کردم که آقای اقبال گفت که چقدر مونیکا را دوست دارد و چقدر عاشقش هست و رو کرد به بنفشه خانم که داشت با چنگال پاستایش را می پیچاند و گفت :" ببین ، ببین چقدر مونیکای من ، عزیز من ، شبیه این هنرپیشه ی فرانسویه یا نمی دونم ایتالیایی هست ، مونیکا بلوچی رو می گم ... " من که این مونیکا بلوچستانی یا هر کوفت و زهر مار دیگه ای که هست  را نمی شناسم ولی بنفشه که انگار می شناخت برگشت و خیلی رک و پوست کنده گفت : "کی ؟ نه اصلا ؟! کجاش شبیه ؟ من که شباهتی نمی بینم " مونیکا سرخ شد و گفت : "عزیزم ، دقت هنری پایینی داری ، من خودم آرشیو تمام مجله های فیلم رو دارم ... حتی توی کامپیوترم هم کلی عکس بازیگر دارم ... شما رو چه به هنر ... "  آقای اقبال که دید داره دوباره مشاجره بالا می گیره گفت : "عجب لطیف این فیله ها ! مال خودتون بوده این گاوا و گوسفندا اردلان خان " اردلان در حالی که لیوان دوغش رو می انداخت بالا  سری به نشانه ی تاکید تکان داد ...

بعد از نهار کمی که دقیق شدم ، دیدم چه آرایش غلیظی کرده این زن آقای اقبال . از این تازه به دوران رسیده هاست حتما ! زمین گران شده و وضع آقای اقبال هم خوب ، از اون پول ها که می خوابی شب و بلند می شی و کلی پول تو جیبات می رن بدون زحمت و تلاش ... بنفشه گفت که دارد دیر می شود و باید برویم سر اصل مطلب . آقای اقبال با خودش وسایل لازم برای فروش زمین را آورده بود . اردلان خان هم  گفت  دلارهایش را روی میز گذاشته . بعد چند تا امضا  و زمین برای آقای سهل شد ... بنفشه رو کرد به من که باید برویم و دیر می شود که اردلان گفت من هنوز شیرینی این خریدم رو به شما ندادم. بنفشه گفت که رژیم دارد و شیرینی نمی خورد و بهتر است که بروند ... ساعت 3-4 بعد از ظهر بود و من هم که رانندگی در شب و دم غروب برایم سخت بود و حالا هم که نهار خورده بودیم  و سنگین شده بودم و باید چرتی می زدم تا سرحال بیایم گفتم من نمی تونم برسونمت ... من از شیرینی آقای سهل هم می خوام ... بنفشه قرار شد با آقای اقبال و مونیکا بروند تا آژانس تاکسی و ماشینی بگیرند برای تهران تا بنفشه به کارهاش برسه ...من هم همان طور که داشتند اینها حرف می زدند که چی کار کنند یا نکنند ، روی مبل راحتی چشم هایم روی هم رفت و به خواب رفتم ...

 

این داستان ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 12:0  توسط محمد  | 

 

                 

قسمت دوم

خانه ی آقای سهل ده دقیقه ای با بنگاه فاصله داشت. این فاصله را پیاده در جاده  نیمه آسفالت –خاکی  راه طی کردیم . یک باغ بزرگ با دیوارهای آجری که از قرار معلوم خانه ی آقای سهل وسط آن قرار داشت. آقای سهل کلید را در در چرخاند و خودش کنار ایستاد تا ما وارد شویم . آقای اقبال با ما خداحافظی کرد تا به خانه برود دنبال خانم و بچه ها تا همگی  با هم سر آقای سهل برای نهار خراب شوند . یک باغ بزرگ که ته نداشت و پر بود از درختان چنار و بلند که برگ های زردشون روی زمین همه جا پخش بود . ما روی راه سنگ فرشی که بعضی از سنگ هاش از جا کنده شده بود و بعضی دیگر هم ترک خورده بود به سمت ویلای وسط باغ  حرکت کردیم.
بنای ویلا مثل کلیسا های گوتیک  بود البته در مقیاس کوچکتر. دو طبقه با  دیوارهایی خاکستری رنگ  و شیروانی سیاه .

آقای سهل چند باری با صدای بلند "شنبه" را صدا زد . شنبه که از قرار معلوم سرایدار خانه بود آمد ، آقا بهش دستوراتی داد و شنبه غیب شد. آقای سهل رو به ما برگشت و گفت :"بفرمایید ! بفرمایید ! منزل خودتان است ، بفرمایید خواهش می کنم..." وارد خانه شدیم . سالن بزرگی که گوشه اش  یک میز نهارخوری 8 نفره ی استیل قرار داشت و گوشه ی دیگرش چند دست مبل راحتی چرمی رو به روی هم که وسطشان میز کوتاهی قرار داشت . کنار مبل ها شومینه ی بسیار بزرگی دیده می شد که واقعی بود و باید در آن هیزم می انداختی . پلکانی هم به طبقه ی بالا وجود داشت  که چوبی بود . رفتیم و نشستیم روی مبل های راحتی . من رو به روی  آقای سهل نشستم و بنفشه خانم راه افتاده بود دور خانه و داشت دکوراسیون خانه را ورانداز می کرد. از آنجایی که من نشسته بودم ، بوفه ای را پشت سر آقای سهل می دیدم که داخلش عکس های قدیم بانک بود و تقدیرنامه های متعدد که به آقای سهل داده بودند . آقای سهل این قدر که به ما سخت می گرفت و حواسش به همه ی ما بود و نمی گذاشت حتی یک نفر هم ناراضی از در بانکی که رییس شعبه اش بود بیرون برود ، باعث شده بود که هر 13 سالی که رییس شعبه ی ما بود ، شعبه ی ما اول شود و بشود شعبه ی نمونه . برای همین هر سال از آقای سهل تقدیر به عمل می آوردند و جایزه های آنچنانی به او می دادند . تا اینکه بازنشست شد و من و همه ی کارمندان از شرش راحت شدیم. بعد از بازنشستگیش حدود 10-12 سال دیگر هم توی بانک کار کردم ولی هیچ وقت شعبه ی نمونه نشدیم و خیلی کم پیش می آمد که کسی راضی از در بانک خارج شود ، خلاصه توی اون 10-12 سال آخر حسابی تلافی اون همه سخت گیری های  این مردک رو  کردیم . حالا این عکس ها و تقدیرنامه ها که داشت گوشه ی این بوفه حتی از پشت شیشه هم خاک می خورد و معلوم بود کسی بهشان توجهی نمی کند چون اگر حتی بک نگاه کوتاه هم  به این تقدیرنامه ها  می انداخت و این همه خاک را روی این ها می دید بالاخره یک کاری می کرد یا تمیزشان می کرد یا برشان می داشت و می گذاشت یک جایی که اگر کسی آمد نبیند . ته دلم به سهل فحش می دادم که بخاطر این تقدیرنامه ها چه پوستی از ما کنده بود و حالا که اینهمه تقدیرنامه داشت ، حتی نگاهشان هم نمی کند . ای کاش حداقل یکی از این تقدیرنامه ها برای من بود تا به هرکس که می آمد خانه یمان نشانش دهم و کلی پز بدهم و بگویم که این من بودم که فلان کار مهم را انجام داده ام و این هم تقدیرنامه اش . تف به این روزگار !! مشغول این فکر ها بودم که صدای بنفشه خانم آمد که برگشته بود به طرف آقای سهل و از او درباره ی یکی از تابلوها سوالی میکرد .

-" من در ژنوآ به دانشجویام معماری داخلی درس می دم ، فضای خونه ی شما خیلی ایده به من داد ،چیدمان تابلوها روی دیوار ، رنگ قاب عکس ها ، پرده ها و ...  همه چیز سر جاشه ... کار خودتونه ؟"
آقای سهل خندید و شانه هایش را بالا انداخت و گفت :"نمی دونم !"

بنفشه خانم که تعجب کرده بود، می خواست بپرسد یعنی چی که آقای سهل پا شد و گفت که بیا خانه را کامل به تو نشان دهم تا همه جایش را ببینی . بعد از من هم خواست که به آنها ملحق شوم ولی من ترجیح دادم که خودم را با چای داغی که شنبه برایم ریخته بود سرگرم کنم .

حسابی از خودم پذیرایی کردم. از میوه های روی میز که حسابی توپر و خوشمزه بودند بگیر تا آجیل و خشکباری که همین  طور دست نخورده باقی مانده بود. باید تلافی می کردم ... ها ها ها ... آقای سهل یادت می آید که چقدر من را برای  جویدن آدامس توبیخ کردی و می گفتی که هر وقت با مشتری سر و کار داری نباید دهنت بیخودی بجنبد ... حالا هر چقدر دلم  بخواهد دهنم را باز و بسته می کنم و با صدای بلند تخمه می شکنم  ، حالا که دیگر نمی تونی چیزی بگی !! دیدی آخرشم نتونستی ما رو به قول خودت آدم کنی !! حالا هم  برای اینکه حسابی کفرت رو در بیارم همه ی ظرف آجیل رو تو جیبم خالی می کنم ، جیب های کتم خیلی جاداره ، حیف اگه می دونستم با خودم کیسه می آوردم تا همه ی این میوه ها رو هم جلوی چشمات بلند کنم ببرم ... یادت هست که بخاطر اینکه یک خودکار ناقابل بانک رو اشتباهی بردم خونه ، چقدر بهم جلوی همه فحش دادی و منو سکه ی یه پول کردی ... حالا دارم توی خونه ی خودت و از روی میز راحتیت این همه چیز بلند می کنم و تو هم هیچ وقت شستت خبردار نمی شه ... ها ها ها ... آقای سهل من باید یه روز تلافی می کردم... فکر می کردم توی این دنیا نشه دیگه این کارو کرد ، می خواستم دم پل صراط که می خواستی رد شی به خدا بگم من ازاین بابا ناراضیم و باید بره جهنم تا این قدر بسوزه که دلم خنک شه ... ولی مثل اینکه خدا دوستت داره ، همین جا دارم تلافی می کنم ... کیف اینجا هم بیشتره ... به قول خیام که می گه :" این نقد  بگیر و  آن نسیه بدار ..."

 

این داستان ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 23:42  توسط محمد  | 

               
( عکس ربطی به داستان ندارد !!!)

آقای "سهل" رییس ما بود. ۱۳ سالی می شد که ازش بی خبر بودم .راستش جهانگیر توی این سال ها بعد از بازنشستگیمون ، چند باری تلفنی گفته بود که "سهل" ناخوش است و دارد می میرد و دم مرگی می خواهد توبه کند و از  این همه بدیی که به کارمندان  زیردستش کرده بود ، حسابی پشیمان است . من هم که نه حوصله ی لاف زدن های جهانگیر  را داشتم و نه حوصله ی "سهل" را ، پای تلفن فقط می گفتم ، خدا رحمتش کند ، خدا هر مریضی را شفا دهد ...

سال جهانگیر که تمام شد. تنها دخترش ، بنفشه ،که سال ها در ژنوآی ایتالیا زندگی می کرد به ایران آمد ، بیچاره به مراسم سالگرد هم نرسید ، یک مراسم مختصری گرفتیم برایش با هم محله ایها  در مسجد کوچک دربالا ، قرآنی خوانده شد برای شادی روحش . کسی در مراسم گریه نمی کرد . تقریبا همه خندان بودند و خرماهای با پودر نارگیل را یک دستشان گرفته بودند و استکان چای را روی زمین ، جلوی پاهایشان گذاشته بودند و زیر لب چیزی می خواندند و بعد هورتی  می کشیدند ، گازی به خرما می زدند و دوباره زیر لب شروع به زمزمه می کردند ، چند نفری هم گوشه ای تسبیحی می چرخاندند و دستی به ریششان می کشیدند . کسی به حرف های واعط گوش نمی کرد که در بلندگو داد می زد تا شاید جوابی از جمع بشنود  ، شیونی ، گریه ای ، چیزی لااقل !

بنفشه که حالا برای خودش خانمی شده بود و من که بعد از ۳۰ سال بود که ندیده بودمش ، آمده بود ایران ، تا زمین ۱۰ هکتاریی  جهانگیر  را که سهم ارثش بود را  بفروشد و  پولش را بردارد و برود به همان خراب شده ای که این همه سال بود .

جهانگیر چقدر با این زمین ۱۰ هکتاریش که از پدرش به ارث رسیده بود به ما پز می داد. . یک باغ درندشت با درختان چنار که سندش دست من بود . قرار شد با بنفشه خانم که به زور من را بخاطر می آورد به بنگاهی نزدیکی زمین برویم و همان جا زمین را بفروشیم.  بنفشه خانم عجله داشت و حوصله ی دلال بازی و این جور کارها را نداشت و می خواست زمین را بفروشد و برگردد . حتی سر خاک پدرش هم نیامد . برای فردا صبح ساعت ۶ بامداد بلیت برگشت داشت و حوصله ی هیچ اضافه کاری و ایرانی بازی را نداشت .

ساعت ۱۰ روبه روی هتل استقلال ، با پژوی ۵۰۴ سبز رنگم سوارش کردم ، با این ترافیک شهر ، ظهر رسیدیم کرج و پرسان پرسان آدرس بنگاهی را که تلفنی هماهنگ کرده بودیم را یافتیم. جای پارک نبود ، بنفشه خانم  پیاده شد و رفت داخل بنگاه معاملات املاکی اقبال ، و من تا جای پارک مناسبی پیدا کنم و قفل فرمان را بزنم و تمام درهای ماشین را چک کنم ، نیم ساعتی طول کشید.

تا رفتم داخل بنگاه ، صدای خنده بلند شد و یکی بلند بلند داد زد :"آقای بخت ، هنوز هم که دیر می آیی سر قرار ، این همه جریمه ی ساعتی برات پیچیدم ، بس نبود ؟ " خدای من !! باورم نمی شود "سهل" بود که داشت اینها را بلند بلند می گفت و قاه قاه می خندید ، از آن زمان که رییس ما بود قیافه اش چند سالی جوان تر به نظر می آمد . ماشاءالله به این حافظه ، آن موقع که من و جهانگیر کارمندش بودیم ، اختلاف  سنی من و او حداقل ۱۵ سالی می شد ، سهل و جهانگیر ۱۷ سال !!! ولی انگار نه انگار ... آخر من سه شنبه و یک شنبه ها بخاطر اینکه مجبور بودم پسرم را تا مدرسه همراهی کنم ، همیشه دیر می رسیدم سر کار و همیشه ی خدا هم "سهل" می فهمید و جریمه ام می کرد ، با اینکه از در پشتی بانک یواشکی وارد می شدم ، نمی فهمیدم چطور با این همه کار که داشت ، تاخیر ۵-۶ دقیقه ای مرا می فهمید . بعدها فهمیدم که جهانگیر مرا لو می داده است ...هنوز هم ابروهایش کلفت بود و معلوم بود که حسابی رنگشان می کند ، روی سرش هم کلاه گیس گذاشته بود و عینک دسته سیاهش را هم برداشته بود ... اگر صدای کلفتش نبود ، هیچ وقت او را با این قیافه نمی شناختم ، ناسلامتی ۶۸ سالم بود !  

با چهره ای خندان که از "سهل " سراغ نداشتم ، آمد جلو و دست هایش را دراز کرد تا دست دهد . گفت :"تعجب کردی ؟ ها ؟!  " بعد دوباره زد زیر خنده . من رفتم نشستم کنار بنفشه خانم که حسابی کفری شده بود و گفتم :"آقای سهل شما حالتون خوبه ؟ جهانگیر دو سال پیش گفت که شما دارین می میرین ؟؟"
گفت :" "سعید بخت" عزیر ! راحت باش ! من دیگر آن رییس بد دهن و جدی و اخمو نیستم. راحت باش و من رو اردلان صدا کن ... اون قضیه ی مرگم واسه دو سال پیش بود ، حالا کلی خبر جدید دارم واست ، اون که حسابی قدیمیه  " و دوباره زد زیر خنده ...

آقای اقبال که صاحب بنگاهی بود توضیح داد  که آقای "اردلان سهل" خریدار زمین شما هستند و می خواهند همه ی آن را یک جا ، با پول نقد خریداری کنند . سر همان قیمتی هم که تلفنی هماهنگ کردیم ، موافقت کردند و اگر خانم عجله دارند بهتر است که هر چه زود تر این کار انجام شود ...

آقای "سهل" گفت :"بنفشه جان که مثل دختر خودمه ، حالا چه عجله ای ، تازه همدیگر را پیدا کردیم ، حالا هم که سر ظهره و شکم خالی معامله کردن خوب نیست . خونه ی من هم که نزدیکه . بیایید خونه ی من بهتون نهار شاهانه ای بدم . آقای اقبال شما هم تشریف بیارید . باید جشن بگیریم ..."

 

این داستان ادامه دارد ...  

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 23:26  توسط محمد  |