
به ساعت دیواری نگاهی انداختم ، 1:30 بامداد بود ، هنوز هوا تاریک بود و من نمی توانستم در تاریکی رانندگی کنم وگرنه خیلی پیشتر، از این خراب شده خلاص می شدم. به سرم زد که به شنبه بگویم برایم ماشین بگیرد ولی یادم افتاد هزینه ی ماشین از اینجا تا تهران خیلی می شود ، تازه باید یک روزی هم دوباره همین مسیر را می آمدم تا ماشینم را با خودم ببرم ، بی خیال کرایه ماشین شدم و با اکراه به چهره ی خندان سهل نگاهی انداختم و با بی میلی گفتم : " خب ، می مونم ، تف به این بخت ناسعیدما ! " حالا مجبور بودم تا خود صبح دری وری های این مرتیکه ی بی غیرت رو بشنوم .
سهل در حالی که به تابلو ی اول نگاه می کرد ، شروع کرد :" این فروغ السلطنه است، از آن زن هایی که فقط برای آشپزخانه و تربیت بچه ساخته شده اند ، ماشاءالله از هر انگشتش یک هنری چیکه می کرد ، سال 27 در بانک ملی شعبه ی بازار مشغول به کار شدم، درس خونده ی دانشکده ی حقوق بودم و پدرم با افتخار به همه ی فامیل می گفت که پسرش کارمند بانک است. آن موقع هنوز خیلی از کارمندها آلمانی بودند ، و بانک دست آلمان ها بود. بچه ی تیز و زرنگی بودم و هر روز در کارم پیشرفت می کردم ، این آلمانی ها را هم که می شناسی ، نمی توانی یک وقت هوس قانون شکنی کنی.
42 سالم بود که پدر زنم فوت کرد ، خدا رحمت کند شیخ را ، تمام اهالی بازار 3 روز کامل حجره ها را تعطیل کردند و عزادار بودند ، یادم می آد، تو هم توی مراسم بودی ، گریه ای می کردی . همان سال دو پسر دوقلویم را که برای خودشان مغزی بودند را فرستادم آمریکا تا برای خودشان کسی شوند و برگردند به ایران خدمت کنند. خیلی پیشتر می خواستم این کار را انجام دهم ولی به حرمت شیخ نکرده بودم، البته شیخ هیچ وقت به بنی بشری چیزی نمی گفت ، دخالتی نمی کرد ، کاری به کار کسی نداشت ، این مردم بودند که می رفتند پیشش و از او می خواستند که نصیحتشان کند و مسائلشان را حل کند، برای همین بود که حرفش خریدار داشت ، حرمت داشت .
باجناق من ، آقای انکری ، که آن زمان طلبه بود به من گفته بود که بهتر است پسرانم را به حرمت شیخ به آمریکا نفرستم. من هم گوش کرده بودم. آقای انکری که حالا بعد از شیخ خودش را امام جماعت مسجد می دانست ، در مراسم عزاداری نمی دانی چه گریه ای از مردم می گرفت ، چه شوری به مجلس می داد . مردم هم دم می گرفتند و چه خیرات ها که نکردند ، چه خرج ها که ندادند ، چه اسراف ها که نشد ... ."
گفتم : " خجالت بکش پیرمرد ، به اون مومن خدا چی کار داری ؟ خود من از این باجناق شما ، چه چیزها که ندیدم ، چه کمالات که نشنیدم ، چه شجاعت ها که ندیدم ، مرد به اون مخلصی ، به اون مومنی . اون جونش کف دستش بود ... "
سهل پا شد و از یخچال دیواری کنار اتاق ، یک بطری ودکا برداشت وآن را کنار گیلاس روی سینی قرار داد . دقیقا روبه روی من نشست و توی تنها گیلاس سینی ، ودکا ریخت و دستش گرفت و گفت :" خیلی خوب ، گوش بده بقیه اش را بگم ، راستی هنوز هم نمی خوری دیگه ؟!" بعد زد زیر خنده طوری که وقتی می خندید صدای خی خی خی شنیده می شد.
" بعد از فوت شیخ ، پدرم دوام نیاورد ، یکی دو سال گوشه گیر شد ، مغازه را هم به جعفر تنها پسر شیخ بخشید . و بالاخره فوت کرد. از آن روز به بعد آقای انکری که حالا لباس هم داشت ، در کار ما دخالت می کرد. به زنم گفته بود که شوهرت نزول می خورد وگرنه چطور می تواند چنین وضع خوبی داشته باشد. زنم این را که شنید ، مثل ننه خدا بیامرز، لج کرد و روزه گرفت. هر چی من بهش گفتم که قانون بانک همینه ، کسی ناراضی نیست ، تازه این که اسمش نزول نیست ، اسمش سوده ، می فهمی یعنی چی ؟ مگر رییس شعبه شدن کار آسونیه ، این قدر سخت بوده که حالا بابتش چنین حقوقی به من بدهند. تو چرا حرف این را باور کردی ؟ من حتی تا به امروز یک ریال هم برنداشته ام ، هرچی دارم از حقوق قانونیم هست. تو را به اون پدر عاقلت ، کمی منطقی باش ! نمی دانم ، ولی اثر نمی کرد ، حرف های من را قبول نداشت.
آخر هم رفتم پیش جعفر که برادرش بود و مثل پدرش مرد خدا بود. به کار کسی دخالت نمی کرد. سرش به کار خودش بود. ریش داشت و نماز می خواند. ماجرا را برایش تعریف کردم ، او هم با زنم حرف زد و نصیحت کرد ولی زنم قبول نمی کرد. جعفر بی آزار ، اصراری نکرد و خدایی را هم قسم نخورد و برگشت و فقط گفت : "صبر کن ، بذار شیطون از جلدش بیاد بیرون..."
حیاط خانه ی ما ، درخت توت نداشت . تازه اگر هم داشت بعد از چند روز توت های نزدیکش تمام می شد و دیگر بچه ای در خانه نبود که برود و توت های نوک درخت را جمع کند. فروغ السلطنه ضعیف تر می شد. من هم دیگر شب ها به خانه نمی رفتم. با دوستان بانکی می رفتم کلوب شبانه ، نمی دانی چقدر خوش می گذشت. کم کم شروع کردم به عرق خوری ، این قدر می نوشیدم که شب ها عربده کشان و تلوتلو خوران به خانه می آمدم . یک شب که به زحمت به خانه رسیدم و می خواستم یک راست بروم و بخوابم ، صدای حباب آبی را شنیدم . به طرف خزانه رفتم و دیدم لنگ حمامی به دور گردن فروغ السلطنه پیچیده شده و در آب خفه شده است.
آقای انکری بالای منبر می گفت ببینید عاقبت کسی را که نزول می خورد ، ببنیند عاقبت کسی را که دشمن خداست. جن ها زن این بیچاره را نفله کرده اند ...
یکی نبود جلوی این انکری انکرالاصوات را بگیرد. هر جی دلش می خواست می گفت. قانون را نمی دانست ، می گفت نزول می دهد ! می گفت اسلام در خطر است از دست این شیاطین زمینی ... "
برگشتم و گفتم :"مگر نیست ؟ جاجی انکری می دانست ، می فهمید ، تو نمی فهمی ؟ چرا همه ی تقصیرها را می اندازی به گردن اون ؟؟ چرا ها ؟!"
سهل جرعه ای نوشید و گفت :"دیگر آن محله جای من نبود ، جعفر با من مصافحه کرد و گفت که حلالش کنم . من هم خانه ای در شمیرانات گرفتم ...طبق معمول شب ها می رفتیم خانه ی یکی از دوستان . شبی که مهمان وزیر دارایی بودم ، زنی را دیدم که خیلی خوشم آمد . از آن زن هایی که هر مردی دوست دارد هم صحبتش شود و با هم باشند ، جلو رفتم و خودم را معرفی کردم و او هم خندید و گفت :"خوشوقتم ، من هم شهره هستم . بازیگر تئاتر ، دوست سامی ، پسر وزیر . امشب حتما برنامه ی ما رو ببینید ."بعد از شام ، آقای وزیر به خاطر حضور سفیر امریکا در شب سورپرایزی داشت که همان نمایش شهره و سامی بود. شهره قسمتی از اپرای فاوست اثر چالز گونو را اجرا کرد و بعد از اتمام نمایش همه برایش ایستادند و شروع به تشویق کردند.
از همان جا بود که با شهره آشنا شدم. دیگر هر شب مهمانی می دادم و شهره را هم دعوت می کردم تا بیاید و بخواند . آخر شهره فقط در مراسم خصوصی می خواند و گرنه بازیگر تئاتر بود. یادم می آید توهم چند باری آمدی و آوازش را گوش کردی. خوب یادم هست ، آمده بودی ولی داخل نمی آمدی ، رفتی بودی توی حیاط و فقط آواز شهره را گوش می کردی و بعد سریع جیم می شدی و می رفتی خانه . خوب یادم هست ...
فقط انگار جعفر بود که علاقه ای به صدای شهره نداشت. با اینکه به قول خودش برای صله ی ارحام هر چند وقت یک بار سراغ مرا می گرفت و حال و احوالی از من می پرسید ، هیچ وقت ننشست و گوش نداد که شهره چه می خواند و حنجره اش را برای که پاره می کند ... گفتم که معتقد بود و مرد خدا ...
بالاخره با هر کلکی بود با شهره ازدواج کردم. نمی دانی آن اوایل در هر مراسمی که می رفتیم و من و او با هم داخل می شدیم و شهره کنار من شام می خورد چه کیفی داشت . مخصوصا بعد از اجرای مراسمش که همه به سمت ما می آمدند و تبریک می گفتند . ولی مدتی نگذشت که دیگر من خسته شده بودم. دیگر در مراسمی هم شرکت نمی کردم. شب ها تنها می خوابیدم و شهره نزدیک صبح می رسید. فقط جمعه ها همدیگر را می دیدیم. شهره ، بیشتر از اینکه زن من باشد ، زن مردم بود. زن آنهایی بود که برایشان آرایش می کرد ، زن آنهایی بود که برایشان آواز می خواند ، زن آنهایی بود که تشویقش می کردند. شهره ، زن من نبود... ."
سهل گیلاسش را هورتی کشید بالا و دوباره برای خودش یک گیلاس دیگر ریخت. " نزدیک های انقلاب که شد. شهره گذاشت رفت. سال 55 بود. یک روز صبح دیدم نیست و دیگر ندیدمش تا امشب که از خیلی وقت پیش تبلیغش را کرده بود. ته دلم خوشحال بودم که دیگر نمی بینمش ، دنبالش را هم نگرفتم و حتی نپرسیدم که زنده است یا مرده ، آخر، شهره فقط یک عشق خالی بود ، یک هوس !
خانه ام را عوض کردم و آمدم همین خانه ای که الان هستیم . راستش این خانه هم برای جهانگیر بود . او به من این خانه را فروخت تا با خیال راحت برای خودم سال های آخر عمرم را سپری کنم... چه مرد نازنینی بود این جهانگیر... "
من که حسابی خسته شده بودم ، پاشدم و عکس سوم را نگاه کردم. سهل گفت :" بعد از 37 سال خدمت متعهدانه ، در سال 1363 بازنشست شدم. البته باید خیلی پیشتر از اینها حکم بازنشستگیم را می دادند ولی بخاطر خوش خدمتی و افتخارات پی در پی برای این شعبه ، این کار به عقب انداخته می شد. جعفر هم زمین گیر شده بود ، با این همه با تنها دخترش به سراغم می آمدند و احوالی می پرسیدند. هنوز هم نمازش را به اندازه ی نماز های قبل از انقلابش می خواند ، نه کم شده بود نه زیاد ... وقتی می دیدمش خجالت می کشیدم... خیلی هم خجالت می کشیدم. "
از کوره در رفتم و گفتم :"تو خدمت صادقانه کردی ؟ تو که همش با این آمریکایی های مزدور شام می خوردی ؟ با اون همه ملعون وطن فروش مراسم داشتی ؟ خودت همین الان تعریف کردی ؟ دیگه نمی توانی منکرش شوی ! خفه شو و دیگه تارهای صوتی رو نجس نکن ! باید همون موقع اعدام می شدی !"
سهل با یک جرعه تمام محتوای لیوان را خورد و در حالیکه هیک هیک می کرد گفت :"فکر می کنی بعد از انقلاب چند نفر به اعدام من شرط بسته بودند. همه فکر می کردند من اعدام می شوم. همین آقای انکری نمی دانی چه شهادت ها که علیه من نداد. همین خود تو ، یادت نیست چی کار می کردی ! حالا خوبه رییست بودم و این طوری باهام برخورد می کردی ... همه اش زیر سر این انکری وطن فروشه ..."
قاطی کردم و یک مشت محکم کوبیدم توی صورت سهل . دندان طلای سهل از دهنش پرید بیرون و خودش پخش زمین شد. سریع به خودم آمدم و گفتم آخر عمری پیرمرد را کشتم ، لیوان سهل افتاده بود روی زمین و جیرینگی صدا کرده بود. الان بود که شنبه می آمد بالا . سهل را برگرداندم. کمی آب از یخچال دیواری برداشتم و روی صورتش پاشیدم . چشمانش را باز کرد و خودش را تکانی داد و پا شد و درحالیکه چانه اش را گرفته بود ، گفت :"بالاخره زدی ! بالاخره عقده ی چندین ساله ات را خالی کردی ؟ راحت شدی ؟ بیا ، اگه فکر می کنی با کشتن من حالت بهتر می شه ، بیا بکش ، چاقو هم که روی میز هست... من که فقط قانون را اجرا می کردم ، نه در حق تو و نه در حق اون انکری لعنتی ، حتی یک قرون هم برنداشتم. حق کسی رو نخوردم ، چرا با من این طوری می کنی ... چرا ؟"
از داخل بوفه یک گیلاس دیگر برداشتم . با ودکا پرش کردم و دادم دست سهل و گفتم :"به سلامتی خودت بنوش ! حواست نبود ، مست کردی ، دهنت خورد به لبه ی میز ، چیزی نیست ، چیزی نیست ... "
سهل آرام ترشد. انگار باورش شده بود.
می خوستم بجث را عوض کنم که گفتم : " نگفتی این عکس سوم ، مال کیه ؟ "
سهل که انگار تاره حالش جا آمده بود ، هیک هیک کنان گفت :"اون زن سومه که تو بابلسر کارخونه داشت. شوهرش قبل از انقلاب فوت کرد و یک تنه کارخونه را می گردوند. از آن آدم های درست که حیف به تور من افتاد. آخر هم بعد از یک جر و بحث طولانی پا شد رفت بابلسر که زنگ زدند برم پزشکی قانونی جنازه اش را تشخیص بدم. چه تصادف دلخراشی بود. مادر جان ...هیک ... هیک ... اون بی ریخته رو هم ناتاشاست ، یه مدتی کنارم موند. کلفتیم رو می کرد. مونیکا برام پیداش کرد. خیلی به من می رسید . دوباره زنده ام کرد...هیک ... هیک ...خیلی به زندگی امیدوارم کرد ولی بیچاره دووم نیاورد و گفت که سهم ارثش را قبل از فوتم بهش بدهم ، من هم قبول نکردم و همون جا در جا طلاقش دادم ، هیک ...هیک... خودم هم طلاقش دادم . خطبه را هم خودم خواندم... چه نیازی هست به دفتر و دستک و ..."
سهل بیهوش افتاد روی زمین .و مثل یک خرس خر و پف کرد. نزدیک های صبح بود . شنبه آمد بالا و تا وضعیت را دید گفت :"آقا دوباره زیاده روی کرده اند ، حالشان خوب می شود ، نگران نباشید ... شانس بیاریم جایشان را خیس نکنند . آقای سهل تا ظهر می خوابند. اگر آقای دکتر بفهمد ، بیچاره اش می کند...."
با اینکه هوا تاریک بود و من هم رانندگی برایم سخت بود ولی از شنبه خداحافظی کردم و به سمت ماشینم به سرعت دویدم.