
کرم های گلدان روی میزم ،
روز به روز چاق و بی ریخت تر می شوند ...
گل گلدان روی میزم ،
روز به روز نحیف و زشت تر می شود ...
نیازی به سم پاشی نیست ،
محیط مسموم است !
به گلدان روی میزم ، آب می دهم ، کنار پنچره ی اتاقم می نشیم و کوهها را نظاره می کنم ، روی تختم دراز می کشم و سقف را نگاه می کنم تا نکند یک وقت فرو ریزد . روی گبه ی کف اتاق ول می شوم و نقش هایش را با دست لمس می کنم ، همه چیز سر جایش هست ، حتی کتاب های کنار تختم که روی هم انباشته شده اند : نهج البلاغه ، مدیریت به زبان آدمیزاد ، بیگانه ، ثروتمندترین مرد بابل ، دوست دارم جایی کسی منتظرم باشد و مجله ی ایران دخت شماره ی اول .
کتاب های کتابخانه ام هم همه مرتب و نظم خاص خودشون رو دارند ، دی وی دی ها هم همینطور ، همه در قفسه های کتابخانه ام با نظم خاصی چیده شده اند . به نظر می رسد همه چیز سر جایش هست . تهویه ی هوا هم خوب است .
شیشه های ادکلن هم کنار مهرم روی قفسه ی کتاب خانه است . جانمازم هم توی کمد جای خودش را دارد . به دیوار اتاقم هیچ تابلو یا پوستری نیست . فقط یک سری تقدیر نامه از فلان المپیاد ریاضی و بیسار مسابقه ی ورزشی و چیسار مسابقه ی عکاسی و ... بالای کتاب خانه هست که بخاطر ارتفاع زیاد کتابخانه در زاویه های عادی دیده نمی شود . این ها را هم چون نمی دانستم باید کجا بذارم ، آن بالا گذاشتمشان . نمی دانم ولی مدتیست که دیوار ساده را بیشتر می پسندم .
خب ، همه چیز عادی و معمولی به نظر می رسد . مسئله ی خارق العاده ای وجود ندارد . یک اتاق معمولی مثل همه ی اتاق های دیگر.
بیشتر مطالب این وبلاگ رو هم از توی همین اتاق و از روی همین میز می نویسم . بیشتر اوقات هم پشت همین میز فکر می کنم به مطالبی که هرگز در وبلاگ نوشته نمی شوند. حالا هم پشت همین میز دارم می نویسم . یک میز ساده ی سفید که کشو ندارد و فقط میز است با پایه های آهنی که روی گبه بخاطر سنگینیشان جا می اندازند !
تمام اینها را نوشتم تا بگویم اگر قرار باشد چیزی بنویسم ، این اتاق من با همه ی متعلقاتش به من ایده ی آن چنانی نمی دهند . دوستانم هم دیگر تکرار می شوند ، تقریبا الگوهای آنها در آمده است .موسیقی و فیلم هم تکرار می شوند . کتاب ها هم اکثرا مشخص شده اند. شور و هیجان نشریه هم عادی شده است . نوشتن برنامه های جدید کامپیوتری هم دیگر هیجان قبل را ندارند . خواندن مقاله ها و تحقیقات علمی هم دیگر آن چنان فاز نمی دهد . نظریه ی فازی هم دیگر فاز نمی دهد مثل قبل ! نهج البلاغه به شدت دارد کمک می کند . محیط مسموم شده است ... سم پاشی نیاز نیست !!!
تکرار شدن اگر خوب باشد ، بد نیست . بلکه خیلی هم خوب است . ولی گاهی نیاز هست که جدید شد ... شاید باید پوست بیفکنم و وارد مرحله ی جدیدی شوم ... دیگر نباید فقط همان قبلی باشم . الگوی نقشم باید عوض شود ... حتما ، این را با تمام وجود حس می کنم . نباید مرحله ی قبلیم را دوباره تکرار کنم . البته خیلی ها در مراحل مختلف زندگی درجا می زنند ، کار بدی هم نیست ، ولی با روحیه ی من سازگار نیست . پیش به سوی جدید شدن ! نه از نو شدن !!!
