تبليغاتX
خودمانی تر - داستان : زمین آقای "سهل" / قسمت اول JavaScript Codes

خودمانی تر

               
( عکس ربطی به داستان ندارد !!!)

آقای "سهل" رییس ما بود. ۱۳ سالی می شد که ازش بی خبر بودم .راستش جهانگیر توی این سال ها بعد از بازنشستگیمون ، چند باری تلفنی گفته بود که "سهل" ناخوش است و دارد می میرد و دم مرگی می خواهد توبه کند و از  این همه بدیی که به کارمندان  زیردستش کرده بود ، حسابی پشیمان است . من هم که نه حوصله ی لاف زدن های جهانگیر  را داشتم و نه حوصله ی "سهل" را ، پای تلفن فقط می گفتم ، خدا رحمتش کند ، خدا هر مریضی را شفا دهد ...

سال جهانگیر که تمام شد. تنها دخترش ، بنفشه ،که سال ها در ژنوآی ایتالیا زندگی می کرد به ایران آمد ، بیچاره به مراسم سالگرد هم نرسید ، یک مراسم مختصری گرفتیم برایش با هم محله ایها  در مسجد کوچک دربالا ، قرآنی خوانده شد برای شادی روحش . کسی در مراسم گریه نمی کرد . تقریبا همه خندان بودند و خرماهای با پودر نارگیل را یک دستشان گرفته بودند و استکان چای را روی زمین ، جلوی پاهایشان گذاشته بودند و زیر لب چیزی می خواندند و بعد هورتی  می کشیدند ، گازی به خرما می زدند و دوباره زیر لب شروع به زمزمه می کردند ، چند نفری هم گوشه ای تسبیحی می چرخاندند و دستی به ریششان می کشیدند . کسی به حرف های واعط گوش نمی کرد که در بلندگو داد می زد تا شاید جوابی از جمع بشنود  ، شیونی ، گریه ای ، چیزی لااقل !

بنفشه که حالا برای خودش خانمی شده بود و من که بعد از ۳۰ سال بود که ندیده بودمش ، آمده بود ایران ، تا زمین ۱۰ هکتاریی  جهانگیر  را که سهم ارثش بود را  بفروشد و  پولش را بردارد و برود به همان خراب شده ای که این همه سال بود .

جهانگیر چقدر با این زمین ۱۰ هکتاریش که از پدرش به ارث رسیده بود به ما پز می داد. . یک باغ درندشت با درختان چنار که سندش دست من بود . قرار شد با بنفشه خانم که به زور من را بخاطر می آورد به بنگاهی نزدیکی زمین برویم و همان جا زمین را بفروشیم.  بنفشه خانم عجله داشت و حوصله ی دلال بازی و این جور کارها را نداشت و می خواست زمین را بفروشد و برگردد . حتی سر خاک پدرش هم نیامد . برای فردا صبح ساعت ۶ بامداد بلیت برگشت داشت و حوصله ی هیچ اضافه کاری و ایرانی بازی را نداشت .

ساعت ۱۰ روبه روی هتل استقلال ، با پژوی ۵۰۴ سبز رنگم سوارش کردم ، با این ترافیک شهر ، ظهر رسیدیم کرج و پرسان پرسان آدرس بنگاهی را که تلفنی هماهنگ کرده بودیم را یافتیم. جای پارک نبود ، بنفشه خانم  پیاده شد و رفت داخل بنگاه معاملات املاکی اقبال ، و من تا جای پارک مناسبی پیدا کنم و قفل فرمان را بزنم و تمام درهای ماشین را چک کنم ، نیم ساعتی طول کشید.

تا رفتم داخل بنگاه ، صدای خنده بلند شد و یکی بلند بلند داد زد :"آقای بخت ، هنوز هم که دیر می آیی سر قرار ، این همه جریمه ی ساعتی برات پیچیدم ، بس نبود ؟ " خدای من !! باورم نمی شود "سهل" بود که داشت اینها را بلند بلند می گفت و قاه قاه می خندید ، از آن زمان که رییس ما بود قیافه اش چند سالی جوان تر به نظر می آمد . ماشاءالله به این حافظه ، آن موقع که من و جهانگیر کارمندش بودیم ، اختلاف  سنی من و او حداقل ۱۵ سالی می شد ، سهل و جهانگیر ۱۷ سال !!! ولی انگار نه انگار ... آخر من سه شنبه و یک شنبه ها بخاطر اینکه مجبور بودم پسرم را تا مدرسه همراهی کنم ، همیشه دیر می رسیدم سر کار و همیشه ی خدا هم "سهل" می فهمید و جریمه ام می کرد ، با اینکه از در پشتی بانک یواشکی وارد می شدم ، نمی فهمیدم چطور با این همه کار که داشت ، تاخیر ۵-۶ دقیقه ای مرا می فهمید . بعدها فهمیدم که جهانگیر مرا لو می داده است ...هنوز هم ابروهایش کلفت بود و معلوم بود که حسابی رنگشان می کند ، روی سرش هم کلاه گیس گذاشته بود و عینک دسته سیاهش را هم برداشته بود ... اگر صدای کلفتش نبود ، هیچ وقت او را با این قیافه نمی شناختم ، ناسلامتی ۶۸ سالم بود !  

با چهره ای خندان که از "سهل " سراغ نداشتم ، آمد جلو و دست هایش را دراز کرد تا دست دهد . گفت :"تعجب کردی ؟ ها ؟!  " بعد دوباره زد زیر خنده . من رفتم نشستم کنار بنفشه خانم که حسابی کفری شده بود و گفتم :"آقای سهل شما حالتون خوبه ؟ جهانگیر دو سال پیش گفت که شما دارین می میرین ؟؟"
گفت :" "سعید بخت" عزیر ! راحت باش ! من دیگر آن رییس بد دهن و جدی و اخمو نیستم. راحت باش و من رو اردلان صدا کن ... اون قضیه ی مرگم واسه دو سال پیش بود ، حالا کلی خبر جدید دارم واست ، اون که حسابی قدیمیه  " و دوباره زد زیر خنده ...

آقای اقبال که صاحب بنگاهی بود توضیح داد  که آقای "اردلان سهل" خریدار زمین شما هستند و می خواهند همه ی آن را یک جا ، با پول نقد خریداری کنند . سر همان قیمتی هم که تلفنی هماهنگ کردیم ، موافقت کردند و اگر خانم عجله دارند بهتر است که هر چه زود تر این کار انجام شود ...

آقای "سهل" گفت :"بنفشه جان که مثل دختر خودمه ، حالا چه عجله ای ، تازه همدیگر را پیدا کردیم ، حالا هم که سر ظهره و شکم خالی معامله کردن خوب نیست . خونه ی من هم که نزدیکه . بیایید خونه ی من بهتون نهار شاهانه ای بدم . آقای اقبال شما هم تشریف بیارید . باید جشن بگیریم ..."

 

این داستان ادامه دارد ...  

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 23:26  توسط محمد  |