
قسمت دوم
خانه ی آقای سهل ده دقیقه ای با بنگاه فاصله داشت. این فاصله را پیاده در جاده نیمه آسفالت –خاکی راه طی کردیم . یک باغ بزرگ با دیوارهای آجری که از قرار معلوم خانه ی آقای سهل وسط آن قرار داشت. آقای سهل کلید را در در چرخاند و خودش کنار ایستاد تا ما وارد شویم . آقای اقبال با ما خداحافظی کرد تا به خانه برود دنبال خانم و بچه ها تا همگی با هم سر آقای سهل برای نهار خراب شوند . یک باغ بزرگ که ته نداشت و پر بود از درختان چنار و بلند که برگ های زردشون روی زمین همه جا پخش بود . ما روی راه سنگ فرشی که بعضی از سنگ هاش از جا کنده شده بود و بعضی دیگر هم ترک خورده بود به سمت ویلای وسط باغ حرکت کردیم.
بنای ویلا مثل کلیسا های گوتیک بود البته در مقیاس کوچکتر. دو طبقه با دیوارهایی خاکستری رنگ و شیروانی سیاه .
آقای سهل چند باری با صدای بلند "شنبه" را صدا زد . شنبه که از قرار معلوم سرایدار خانه بود آمد ، آقا بهش دستوراتی داد و شنبه غیب شد. آقای سهل رو به ما برگشت و گفت :"بفرمایید ! بفرمایید ! منزل خودتان است ، بفرمایید خواهش می کنم..." وارد خانه شدیم . سالن بزرگی که گوشه اش یک میز نهارخوری 8 نفره ی استیل قرار داشت و گوشه ی دیگرش چند دست مبل راحتی چرمی رو به روی هم که وسطشان میز کوتاهی قرار داشت . کنار مبل ها شومینه ی بسیار بزرگی دیده می شد که واقعی بود و باید در آن هیزم می انداختی . پلکانی هم به طبقه ی بالا وجود داشت که چوبی بود . رفتیم و نشستیم روی مبل های راحتی . من رو به روی آقای سهل نشستم و بنفشه خانم راه افتاده بود دور خانه و داشت دکوراسیون خانه را ورانداز می کرد. از آنجایی که من نشسته بودم ، بوفه ای را پشت سر آقای سهل می دیدم که داخلش عکس های قدیم بانک بود و تقدیرنامه های متعدد که به آقای سهل داده بودند . آقای سهل این قدر که به ما سخت می گرفت و حواسش به همه ی ما بود و نمی گذاشت حتی یک نفر هم ناراضی از در بانکی که رییس شعبه اش بود بیرون برود ، باعث شده بود که هر 13 سالی که رییس شعبه ی ما بود ، شعبه ی ما اول شود و بشود شعبه ی نمونه . برای همین هر سال از آقای سهل تقدیر به عمل می آوردند و جایزه های آنچنانی به او می دادند . تا اینکه بازنشست شد و من و همه ی کارمندان از شرش راحت شدیم. بعد از بازنشستگیش حدود 10-12 سال دیگر هم توی بانک کار کردم ولی هیچ وقت شعبه ی نمونه نشدیم و خیلی کم پیش می آمد که کسی راضی از در بانک خارج شود ، خلاصه توی اون 10-12 سال آخر حسابی تلافی اون همه سخت گیری های این مردک رو کردیم . حالا این عکس ها و تقدیرنامه ها که داشت گوشه ی این بوفه حتی از پشت شیشه هم خاک می خورد و معلوم بود کسی بهشان توجهی نمی کند چون اگر حتی بک نگاه کوتاه هم به این تقدیرنامه ها می انداخت و این همه خاک را روی این ها می دید بالاخره یک کاری می کرد یا تمیزشان می کرد یا برشان می داشت و می گذاشت یک جایی که اگر کسی آمد نبیند . ته دلم به سهل فحش می دادم که بخاطر این تقدیرنامه ها چه پوستی از ما کنده بود و حالا که اینهمه تقدیرنامه داشت ، حتی نگاهشان هم نمی کند . ای کاش حداقل یکی از این تقدیرنامه ها برای من بود تا به هرکس که می آمد خانه یمان نشانش دهم و کلی پز بدهم و بگویم که این من بودم که فلان کار مهم را انجام داده ام و این هم تقدیرنامه اش . تف به این روزگار !! مشغول این فکر ها بودم که صدای بنفشه خانم آمد که برگشته بود به طرف آقای سهل و از او درباره ی یکی از تابلوها سوالی میکرد .
-" من در ژنوآ به دانشجویام معماری داخلی درس می دم ، فضای خونه ی شما خیلی ایده به من داد ،چیدمان تابلوها روی دیوار ، رنگ قاب عکس ها ، پرده ها و ... همه چیز سر جاشه ... کار خودتونه ؟"
آقای سهل خندید و شانه هایش را بالا انداخت و گفت :"نمی دونم !"
بنفشه خانم که تعجب کرده بود، می خواست بپرسد یعنی چی که آقای سهل پا شد و گفت که بیا خانه را کامل به تو نشان دهم تا همه جایش را ببینی . بعد از من هم خواست که به آنها ملحق شوم ولی من ترجیح دادم که خودم را با چای داغی که شنبه برایم ریخته بود سرگرم کنم .
حسابی از خودم پذیرایی کردم. از میوه های روی میز که حسابی توپر و خوشمزه بودند بگیر تا آجیل و خشکباری که همین طور دست نخورده باقی مانده بود. باید تلافی می کردم ... ها ها ها ... آقای سهل یادت می آید که چقدر من را برای جویدن آدامس توبیخ کردی و می گفتی که هر وقت با مشتری سر و کار داری نباید دهنت بیخودی بجنبد ... حالا هر چقدر دلم بخواهد دهنم را باز و بسته می کنم و با صدای بلند تخمه می شکنم ، حالا که دیگر نمی تونی چیزی بگی !! دیدی آخرشم نتونستی ما رو به قول خودت آدم کنی !! حالا هم برای اینکه حسابی کفرت رو در بیارم همه ی ظرف آجیل رو تو جیبم خالی می کنم ، جیب های کتم خیلی جاداره ، حیف اگه می دونستم با خودم کیسه می آوردم تا همه ی این میوه ها رو هم جلوی چشمات بلند کنم ببرم ... یادت هست که بخاطر اینکه یک خودکار ناقابل بانک رو اشتباهی بردم خونه ، چقدر بهم جلوی همه فحش دادی و منو سکه ی یه پول کردی ... حالا دارم توی خونه ی خودت و از روی میز راحتیت این همه چیز بلند می کنم و تو هم هیچ وقت شستت خبردار نمی شه ... ها ها ها ... آقای سهل من باید یه روز تلافی می کردم... فکر می کردم توی این دنیا نشه دیگه این کارو کرد ، می خواستم دم پل صراط که می خواستی رد شی به خدا بگم من ازاین بابا ناراضیم و باید بره جهنم تا این قدر بسوزه که دلم خنک شه ... ولی مثل اینکه خدا دوستت داره ، همین جا دارم تلافی می کنم ... کیف اینجا هم بیشتره ... به قول خیام که می گه :" این نقد بگیر و آن نسیه بدار ..."
این داستان ادامه دارد ...