
قسمت سوم
صدای زنگ در که آمد ، اردلان و بنفشه به سمت من برگشتند و ناگهان در چارچوب در ورودی ، زنی تنومند با مانتویی که دکمه هایش باز بود و شالی که از سرش داشت می افتاد ظاهر شد . زن تا اردلان را دید دوان دوان به سمتش رفت و او را در آغوش گرفت و بوسه ای بر گونه اش زد . اردلان که سعی می کرد زن را از خود دور کند با لبخند تصنعی گفت :"هه ..هه ... مونیکا جان ... بس است دیگر ... " آقای اقبال هم به ما ملحق شد . مونیکا که زن اقبال بود ، آنچنان به اردلان چسبیده بود که انگار سال ها به دنبالش بوده است. آقای اقبال شروع کرد به معرفی ما به مونیکا خانم . مونیکا بعد از اینکه بنفشه را دید ، دست از اردلان برداشت و سرتاپای بنفشه را نگاهی کرد و گفت :"خدا ، جهانگیر خان رو رحمت کنه ، می دونستم دختر داره ها ولی نه این طوری ، پس شوهرت کو ؟ عزیزم ... ؟" بنفشه که از این همه پرویی حسابی سرخ شده بود می خواست چیزی بگوید که اردلان گفت : "این بنفشه خانم تازه از فرنگ برگشته و خیلی چیزها رو نمی دونه ... "مونیکا ول کن ماجرا نبود ، گفت : "یک مرد خوب سراغ دارم ، جفت خودته ، اصلا مثل یک سیب می مونین که از وسط نصفش کردند ، اقبال، می دونی کی رو می گم ، اگه گفتی ؟ پسرخاله عمه جان ملوک ، ویلا ، ماشین ، خونه و ... خلاصه زندگیش ردیفه ، بیچاره زن قبلیش رو از دست داد ، باید می دیدی چه حال و روزی داشت ...حالا در به در دنبال زن می گرده ... " بنفشه دیگر تاب نیاورد و بلند داد زد : "خانم به تو چه که من شوهر کردم یا نه ؟ مگه مفتش محلی ؟ بی ادب ! بی ادب ! ... " مونیکا که انگار عادت داشت ساکت شد و زیر لب یک چیزهایی گفت بعد رو کرد به من نگاهی انداخت و بعد رفت پیش آقای اقبال ... اردلان گفت :" تو هنوز ول کن ماجرا نیستی ؟ یه بار برای ما یه زن پیدا کردی ، هنوز که هنوز داغش رو دلم مونده ... زن نبود که اژدها بود !!! "بعد بلند زد زیر خنده ، طوری که وقنی می خندید شکمش حسابی تکان می خورد ... مونیکا برگشت و پشت چشمی نازک کرد و گفت : "فکر کردم شما که امروز ما رو دعوت کردید منزلتون ، اون ماجرای ناتاشا رو فراموش کردین و من و بخشیدین ... خب چی کار کنم ، دختر 23 ساله رو که نمی شه همش تو خونه نگه داشت ، شما هم که جای پدربزرگش بودین ، تجربه هم که داشتین ولی نتونستین نگهش دارین ... تقصیر من چیه ؟ جهانگیر گفته بود که براتون یه زن بگیرم که آخر عمری بالا سرتون باشه ... خدا بیامرز مرد و این روزا رو ندید ... "
آقای اقبال که دید داره اوضاع بی ریخت می شه پرید وسط حرف و گفت : اردلان خان ! حالا این نهار شاهانه چیه ؟ دنده ی گوسفند گرفتی واسمون یا مرغ برلیان ... همان موقع شنبه گفت که میز را چیده است . اردلان گفت : غذا از دهن می افته ، بفرمایید ...
واقعا نهار شاهانه ای بود ، نمی دانم چرا پدربزرگم نام فامیل ما را بخت گذاشته است ... تف به این بختمون !! این قدر خودم رو با آجیل و شیرینی خفه کردم که الان هیچی نمی تونم بخورم ...ای تف به این بخت ناسعید ما !! حداقل یک ظرف پلاستیکی ، نایلکسی که بشه لااقل این جوجه ها رو ریخت توش و سر فرصت تو خونه که پیژامه رو تنت کردی و ولو شدی جلوی تلویزیون به دندون بگیری و حال کنی و بعد با یک باد گلوله ی جانانه از مرغ بیچاره تشکر کنی که چقدر گوشت لطیفی داشته است ... حیف به این شانس ... باید به شنبه پولی چیزی بدم که ته مونده ی غذاها رو که ته هم نداشت برام بریزه توی یه ظرف و همه شون رو بذاره تو یک نایلکس سیاه که کسی نمی بینی و موقع برگشتن بهم بده ... حالا باید باهاش چقدر حساب کنم ؟ اصلا مگه پولی هم توی جیب هام پیدا می شه ...
مشغول این فکر ها بودم و داشتم با سوپ گوجه ام بازی بازی می کردم که آقای اقبال گفت که چقدر مونیکا را دوست دارد و چقدر عاشقش هست و رو کرد به بنفشه خانم که داشت با چنگال پاستایش را می پیچاند و گفت :" ببین ، ببین چقدر مونیکای من ، عزیز من ، شبیه این هنرپیشه ی فرانسویه یا نمی دونم ایتالیایی هست ، مونیکا بلوچی رو می گم ... " من که این مونیکا بلوچستانی یا هر کوفت و زهر مار دیگه ای که هست را نمی شناسم ولی بنفشه که انگار می شناخت برگشت و خیلی رک و پوست کنده گفت : "کی ؟ نه اصلا ؟! کجاش شبیه ؟ من که شباهتی نمی بینم " مونیکا سرخ شد و گفت : "عزیزم ، دقت هنری پایینی داری ، من خودم آرشیو تمام مجله های فیلم رو دارم ... حتی توی کامپیوترم هم کلی عکس بازیگر دارم ... شما رو چه به هنر ... " آقای اقبال که دید داره دوباره مشاجره بالا می گیره گفت : "عجب لطیف این فیله ها ! مال خودتون بوده این گاوا و گوسفندا اردلان خان " اردلان در حالی که لیوان دوغش رو می انداخت بالا سری به نشانه ی تاکید تکان داد ...
بعد از نهار کمی که دقیق شدم ، دیدم چه آرایش غلیظی کرده این زن آقای اقبال . از این تازه به دوران رسیده هاست حتما ! زمین گران شده و وضع آقای اقبال هم خوب ، از اون پول ها که می خوابی شب و بلند می شی و کلی پول تو جیبات می رن بدون زحمت و تلاش ... بنفشه گفت که دارد دیر می شود و باید برویم سر اصل مطلب . آقای اقبال با خودش وسایل لازم برای فروش زمین را آورده بود . اردلان خان هم گفت دلارهایش را روی میز گذاشته . بعد چند تا امضا و زمین برای آقای سهل شد ... بنفشه رو کرد به من که باید برویم و دیر می شود که اردلان گفت من هنوز شیرینی این خریدم رو به شما ندادم. بنفشه گفت که رژیم دارد و شیرینی نمی خورد و بهتر است که بروند ... ساعت 3-4 بعد از ظهر بود و من هم که رانندگی در شب و دم غروب برایم سخت بود و حالا هم که نهار خورده بودیم و سنگین شده بودم و باید چرتی می زدم تا سرحال بیایم گفتم من نمی تونم برسونمت ... من از شیرینی آقای سهل هم می خوام ... بنفشه قرار شد با آقای اقبال و مونیکا بروند تا آژانس تاکسی و ماشینی بگیرند برای تهران تا بنفشه به کارهاش برسه ...من هم همان طور که داشتند اینها حرف می زدند که چی کار کنند یا نکنند ، روی مبل راحتی چشم هایم روی هم رفت و به خواب رفتم ...
این داستان ادامه دارد ...
