
شنبه داشت مرا تکان می داد و می گفت : "آقای سهل فرمودند شما رو بیدار کنم ، آقای سهل به من گفتند که شما اهل نماز خواندن هستید و باید زودتر نماز مغربتان را بخوانید ، چون دارد نصف شب می شود ، آقای سهل به من گفتند که شما اهل نماز ... "
چشمانم را مالیدم ، ساعت 11 بود . گفتم : "ول کن ، جون به جونم کردی ! " باورم نمی شد ، نزدیک 7 ساعتی روی همین مبل خوابیده ام ، انگار نه انگار که آمده ام مهمانی ، سریع رفتم و آبی به سر و صورت زدم و به پسرم که تهران بود ، تماس گرفتم که یک وقت نگران نشوند، که حمید از پشت تلفن گفت :" پدر جان ، خوش بگذرد به شما " نمی دانم اگر یک وقت بیافتم و بمیرم گوشه ی اون چاردیواری کهنه ، اینها کی متوجه می شوند . اصلا عین خیالشون هم نیست که پدری دارند که وقتی می خواهد خم شود کمرش درد می گیرد و وقتی می خندد ته گلوش می سوزد و وقتی شب ها از این همه تنهایی که بعد از اون ماجرای لعنتی پیش اومد تا صبح نمی خوابد ، نه اینها بچه نیستند ، همون طور که ما بچه ی پدرمون نبودیم ، اینها آدم به شو نیستند ، همون طور که ما آدم نشدیم ، ای جاج رمضان کجایی که پسرت یاد حرفات افتاد ... حیف !
بعد از نماز ، شنبه آمد و گفت که آقا بالا در هال منتظرتان است . از پله ها که بالا می رفتم صدای آشنای زنی بیشتر نزدیک می شد که می خواند : کمکم کن کمکم کن ، نذار اينجابمونم تا بپوسم ، کمکم کن کمکم کن، نذار اينجا لب مرگو ببوسم ... " یادش بخیر اون موقع که اینها رو از رادیو گوش می کردیم یادش بخیر ، گوگوش می خوند ، ولی این صدای گوگوش نبود ، گوگوش این طوری این شعر رو نمی خوند ، این رو فقط یه نفر این طوری می خوند ...
سهل که مرا بالا ی پله ها دید ، گفت :"بیا بشین ببین شهره داره ازکانال NITV باهام حرف می زنه و برام آواز می خونه " باورم نمی شد !!! شهره زن دوم سهل ، همان که قبل از انقلاب رفت امریکا و به هیچ کس نگفت و سهل رو دق داد . چقدر پیر شده ، عجوزه ای شده برای خودش با این همه آرایش ! سهل گفت : " آره ، فکر کنم شناختیش ، شهره ، زنم ! هنوز هم توی شناسنامه ام اسمش جلوی اسممه ، نه فوت کرده ، نه طلاقش دادم ، نه ... پا شد رفت ، بی خبر گذاشت رفت ! وقتی یادم می آد اون روزهای بی خبری رو حالم بد می شه ... ولش کن ، ببین چه قشنگ می خونه ، صداش همون صداست ،همون صدایی که من رو دیوونه می کرد ، هنوز هم همون طوری می خونه ، حیف که تئاتر رو ول نکرد بره خواننده شه ، حیف ... "
شهره به عنوان مهمان ویژه ی شب یلدای برنامه ، بعد از سال ها برای مردم ایران داشت آواز می خواند ، مجری چندین بار به این نکته اشاره کرد. مگر مردم شهره را یادشون هست ، گوگوش رو یادشون هست ، بهروز وثوقی رو یادشون هست ، فقط کافیه یه اسم قدیمی باشه تا مردم یاد قدیم ها کنند ، یاد اون وقتا که ماست با نون سنگگ می داد شاطر عباس و احمد بقال ، یاد اون وقتا که کبریت فقط کبریت توکلی بود. تا آخر برنامه را گوش کردیم .
برنامه که تمام شد ،سهل تلویزیون را خاموش کرد و رو کرد به من ، چند دقیقه ای به من نگاه کرد بعد بغضش ترکید ! تا به حال فکر نمی کردم که سهل هم گریه کند ، همیشه مقتدر ایستاده بود جلوی پیشخوان بانک و حساب ها را می خواست ، حالا داشت گریه می کرد ، یادت می آمد چقدر ما را به گریه انداختی ، حالا بچش ، گریه کن ... سهل عاجزو ناتوان داشت گریه می کرد ، دلم شکست و گفتم :" ناراحت نباش ، زندگی ارزشش رو نداره ... بی خیال رفیق !" بهش گفتم رفیق ، به این عوضی بدجنس گفتم رفیق ! سهل سرش را بلند کرد و با دستمال کلینکسی که روی میز بود چشمان ترش را پاک کرد . بعد مرا در آغوش گرفت ، چند ثانیه ای همان طور نگه داشت و نفس عمیقی کشید و لبخند زد .
کمی که آرام شد ، پشت سرش را به من نشان داد ، دیواری که 4تابلوی عکس از چهره ی زنان مختلف رویش نصب شده بود . اولی زنی با چادر بود که فقط نوک بینیش معلوم بود ، دومی همین شهره بود که معلوم بود این عکس را از یکی از پوسترهایش برداشته اند و سومی زنی بود با مقنعه که اصلا حواسش به دوربین نبود ، چهره ی آشنایی داشت برایم ، و چهارمی عکس دختر جوانی با موهای نارنجی و بنفش و آرایش غلیظ که بیشتر شبیه دلقک ها بود .
سهل گفت : " همه ی زندگی من بعلاوه ی آن لوح های تقدیر همین 4 تا عکس است ... کل زندگیم همین است ... !"
شنبه برایمان چای با بیسکوییت آورد و از سهل اجازه گرفت تا بخوابد . " برو بخواب که فردا حسابی کار داریم ... خیلی !"
سهل در حالی که دسته ی فنجان را گرفته بود شروع کرد : "از وقتی فهمیدم کتک یعنی خان بابا ، میرعماد پدرما بود. پدرم ، که خان بابا صدایش می کردیم ، آن طور که ننه می گفت در بازار حجره ی عطاری داشت و برای خودش شاگرد و برو و بیای زیاد . تا اینکه قحطی کشور رو فراگرفت ، سال های جنگ جهانی دوم بود ، 1320 آن زمان ها ، خوب یادم می آید 17 سالم بود ، خان بابا کاسبیش بدجوری خوابیده بود، لنگ پول نان ما بود . این قدر در فشار بود و جنس کم بود که به همان مشتری هایی هم که می آمدند ، کم تر می فروخت و بیشتر پول می گرفت ، خلاصه خان بابا کم فروش شده بود. ننه از وقتی موضوع رو فهمیده بود ، نان خان بابا را نمی خورد و روزه می گرفت و شب ها با آب و توت، افطار و سحر می کرد. درخت توت هم دیگر توت های نزدیکش تمام شده بود و ننه از ما می خواست که برویم نوک درخت برایش توت بچینیم ، البته که ننه خودش نمی گفت ، ما بچه های خوبی بودیم و این کار را برای ننه می کردیم. یا درخت را 3 نفری تکان می دادیم و چادر ننه را زیرش پهن می کردیم و توت ها را جمع می کردیم. دو ماهی بود که شب ها نماز می خواند و گریه می کرد و زار می زد و از خدا می خواست که خان بابا آدم شود. ننه دیگر نی قلیان شده بود ، دیگر نمی توانست تحمل کند ، رفت پیش ملای محل ، شیخ واعظ اصلی زاد ، گله و شکایت از خان بابا . مثل اینکه شیخ به ننه گفته بود که استخاره کرده است و فردا می رود دکان خان بابا تا او را نصیحت کند.
ننه برادر بزرگترم ، اشکان ، را فرستاد دم حجره تا یک وقت اگر خان بابا از دیدن شیخ شاکی شد و خواست کتکش بزند ، برود و وساطت کند و نگذارد که بیشتر از این آبرویمان در محل برود. من هم دلم می خواست بروم و ببینم چه می شود ، حیف ننه نگذاشت. اشکان تعریف کرد که خان بابا روبه روی حجره نشسته بود که شیخ آمد. شیخ سلام کرد و خان بابا با اکراه وارد مغازه شد ، آخر خان بابا آدم بدی نبود ، دلش نمی آمد به شیخ ها و زن ها کم بفروشد ، فقط به مردان بزرگ کم می فروخت. اشکان گفت نماز ظهر هم شد ولی شیخ از حجره بیرون نیامد ، اهالی بازار که منتظر شیخ بودند تا برای نماز بیاید ، همگی آمده بودند جلوی در حجره ی خان بابا تا شیخ را صدا کنند ولی کسی جرات نمی کرد حتی صدایی از خودش در بیاورد . از وقت فضیلت ظهر که نگذشته بود ، شیخ آمد بیرون . جمع باهم صلوات فرستاد . ناگهان خان بابا سراسیمه از حجره آمد بیرون و در دستانش یک ظرف شیشه ای استخدوس بود ، بلند رو به آسمان فریاد زد : "ویل للمطففین... الا یظن اولئک انهم مبعوثون "1 و ظرف را به زمین کوبید ، دوباره رفت داخل مغازه و هر چی داشت و نداشت را پخش زمین کرد. جمع ساکت بود و تماشا می کرد که موذن ندا سر داد شیخ در نماز ظهر است . جمع به سمت مسجد حرکت کرد. خان بابا میان اجناس از بین رفته اش نشسته بود و داشت زار زار گریه می کرد. آن شب هم به خانه نیامد. ننه نگرانش بود ، کسی نمی دانست شیخ به خان بابا چه گفته است که این طور از خود بی خود شده بود. ننه رفت پیش شیخ و گفت که خان بابا برنگشته است. شیخ هم گفته بود "ان الله مع الصابرین" .
۸ روزی از خان بابا خبری نبود تا اینکه سر صحبت شیخ بعد از نماز ظهر ، خان بابا با آشفتگی وارد مسجد شد و گوشه ای نشست. جمعیت که رو به شیخ نشسته بود ، خان بابا را ندید ولی شیخ دیده بود و شروع کرد از تذکره الاولیاء خواندن و داستان شیخ الحرم ، فضیل عیاض ، را می گفت که سر دسته ی راهزنان بوده است و یک وقت که برای دزدی رفته بوده است بالای دیوار آیه ی "الم یان للذین امنوا ان تخشع قلوبهم " 2 را شنیده و از آن به بعد عارف بزرگی شده است. ناگهان پدرم شروع به گریه کرد ، جمع برگشت و تا او را دید ، همه گریه کردند و شوریدند. شیخ با کمک اهالی بازار برای خان بابا ، جنس خریدند و به مغازه اش بردند و خان بابا جلوی همه دست شیخ را بوسید و مرید شیخ شد . از آن روز پدرم مرد خوش حسابی شد که لنگه نداشت ، این قدر خوش حساب بود که به او می گفتند میرعماد سهل الحساب . از آنجا بود که ما سهل شدیم !
وقتی 20 سالم شد ، پدرم دستم را گرفت و برد پیش شیخ و شیخ استخاره کرد و دخترش را صدا زد و همان جا خطبه ی عقدمان را خواند. من تا به حال فروغ السلطنه را ندیده بودم و نمی دانستم که شیخ به غیر از پسری که شاگرد خان بابا در حجره شده است ، بچه های دیگری هم دارد.
یاد آن زمان بخیر ! تازه آن رضا شاه ، آن خدا بیامرز ، آن مرد بزرگ و مقتدر را کله پا کرده بودند، هیچ وقت شهریور 20 را یادم نمی رود . حیف شد ! خیلی حیف شد ! ای کاش رضا شاه می ماند ، نه پسر سوسول و انترش که بلد نبود کشور اداره کند ، اگر رضا شاه بود هیچ احدی جرات نمی کرد حرف مخالفی بزند چه برسد به اینکه بخواهد انقلاب کند، رضا شاه ، شاه بود ، مرد بود ، سیبیل داشت ، بد دهن بود ، می زد ، جذبه داشت ، نمی تونستی تو چشاش نگاه کنی ، عکسش هم به دیوار مو به تنت سیخ می کرد. هر قدر پدر خشن بود پسرش سازش کار و آرام. محمدرضا ، شاه نبود ، یک فرنگ رفته ی دست و پاچلفتی که گذاشت این آدم فضایی ها مملکت رو غارت کنند ، معلوم نیست این همه آدم فضایی که رو سرشون پارچه ی گردی دارند و هر روز هم تعدادشون زیاد می شه از کجا پیداشون شد. "
من دیگر نتوانستم تحمل کنم ، صورتم سرخ شده بود و شروع کردم به داد زدن :"مرتیکه ی بی همه چیز ، تو به اون مزدور و خائن می گی ، خادم مملکت ، مرتیکه ی بی همه چیز ، اون محمدرضا کجاش سازش می کرد با مردم ، 17 شهریور یادت نیست ، تو که حافظه ات از من بهتر کار می کنه ، اون همه پول نفت و که دو دستی می داد به این انگلیس ها ؟ ها ؟ بگو دیگه ؟ ما این همه انقلاب کردیم ، همین همسایه ما ،اکبر ، الکی که نمرد ، تیر خورد ، می فهمی یعنی چی ؟ رفیقت رو جلوی چشمای خودت با تیر بزنن ، واسه این چیزا ما انقلاب کردیم ، حالا هی تو گفتی ، من هیچی نگفتم ، دیگه نمی تونم ، تو اصلا از انقلاب چی فهمیدی ؟ تو که نشسته بودی گوشه ی اتاق خونه ات و داشتی برای شهلا گریه می کردی ؟ فکر کردی نمی دونم ؟ تو اصلا باید اعدام می شدی ! بعد از انقلاب نمی دونم چرا تو رو اعدام نکردند. نمی دونی چقدر به دوستانم گفتم که تو رو باید اعدام کنیم ، حیف که تو پرونده ات هیچ نقطه ی سیاهی پیدا نشد . خودم پرونده ات رو ده بار زیر و رو کردم. کسی رو هم الکی که اعدام نمی کنند ولی ای کاش اعدامت می کردند. تف به این بخت بد ما ... ! "
پا شدم که به سمت راه پله بروم که سهل با خنده گفت : " کجا با این عجله ؟ من از همون اولش که کارمند زیردستم شدی ، فهمیدم انقلابی هستی ، فکر کردی من نمی دونم ، فکر کردی من نمی فهمم ! چرا باید اعدام می شدم ، من جز رعایت قانون کار دیگری نمی کردم ، اصلا تو چرا دل چرکینیت رو با انقلاب قاطی می کنی ؟ ها ؟ ولش کن ! بشین ! قول می دم دیگه از این حرفا نزنم ! تازه می خوام داستان این 4تا تابلو رو برات بگم "
-----------------------------------------
1 – سوره ی مطففین ، آیات 1 و 4 : معنی : "وای به حال کم فروشان " "آیا آنها نمی دانند که برانگیخته می شوند ؟"
2 – سوره ی الحدید ، قسمتی از آیه ی 16 به این مفهوم که :"آیا وقت آن نیامده است که دل خفته ی شما بیدار شود ؟"
NITV (National Iranian Television), یک کانال ماهواره ای برای ایرانی زبان ها
