<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خودمانی تر</title>
<link>http://clearly.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 22 Oct 2009 18:13:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اول آبان روز آمار و برنامه ریزی </title>
<link>http://clearly.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>
&lt;img src=&quot;http://unstats.un.org/unsd/dnss/statistics_day/img/nsd_icon.jpg&quot; /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;1 آبان روز آمار و برنامه ریزی را گرامی داریم و یادمان باشد که برنامه ریزی ، بدون داشتن آمار ممکن نیست ، و بدون برنامه ریزی ، منطق و قانون زیر سوال می رود ، و این چیزی نیست که بشود به آن عادت کرد .... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;در ادامه ی مطلب می توانید لیست کشورهایی که روزی را برای آمار گرامی می دارند ، مشاهده کنید. این لیست از سایت سازمان ملل برداشته شده است .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 18:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=clearly&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>clearly</dc:creator>
<guid>http://clearly.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به دنیا ، پاک ِ پاک !</title>
<link>http://clearly.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;img height=&quot;259&quot; width=&quot;365&quot; src=&quot;http://www.acus.org/files/images/green-energy.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;توی روز چقدر درباره ی این فکر می کنی که می شه از خورشید ، خیلی از انرژی های مورد نیازمون رو به دست بیاریم ؟  &lt;/p&gt;&lt;p&gt; اصلا به &quot;انرژی باد&quot; فکر می کنی  یا &quot;انرژی دریا &quot; ؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یا خیلی از انرژی های محیطی دیگه ؟!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بحث توانایی نیست ! چرا که تا دلت بخواد مثال داریم برای این تیپ انرژی ها ! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بحث خواستن و فکر کردنه ! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;جدی !  نشستی با خودت محاسبه کنی که چندتا قطره ی بارون نیازه تا یه دینام حرکت کنه ؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اگه تا حالا به این چیزها فکر نمی کردی ، از این به بعد فکر کن و&lt;br /&gt; اگه تا حالا به این چیزها فکر می کردی ، عملشون کن !!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی واسه اولین بار یه ماکت چوبی از یه هلیکوپتر  که با نور خورشید ، پره هاش می چرخید ، تازه 7 یا 8 سالم بود ... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمی دونم چقدر فیزیک می دونی ، ولی ای کاش انیشتن یه جوری نشون می داد که جاذبه هم قابل تبدیل به سایر انرژی های دیگه هست... اون وقت می شد از وزن آدم ها ، کلی انرژی دیگه گرفت !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خب ، بی آزارترین نوع انرژی ، همین انرژی هاست که من رو می بره به زندگی آرومی که تو خون همه ی ما جریان داره ... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا چند وقت دیگه هم که این انرژی های کنونیمون تموم می شه ، شاید بیشتر به این انرژی های بی نهایتمون فکر کنیم ... تازه اون هم شاید !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در هر حال چیزٌ خوبٌ !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 15:14:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=clearly&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>clearly</dc:creator>
<guid>http://clearly.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://clearly.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img height=&quot;413&quot; width=&quot;413&quot; src=&quot;http://idene.files.wordpress.com/2007/10/ritual-ground.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;مالکیت ، چقدر کودکانه است !&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 17:38:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=clearly&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>clearly</dc:creator>
<guid>http://clearly.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان رمین آقای &quot;سهل&quot; / قسمت ششم </title>
<link>http://clearly.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>
 
&lt;p&gt;              &lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://www.russ-lewis.com/photo_gallery/Early/IMAGES/1/Old%20Man%20on%20Park%20Bench.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رسیده بودم به بزرگراه. هر ماشینی از کنارم رد می شد ، بوق می زد. منم فحش می دادم. آنقدر فحش دادم و بوق زدم تا ماشین به تته و پته افتاد . یکی از لاستیک ها ، داغان شده بود. از ماشین پیاده شدم. دستانم را روی سرم گذاشتم و خودم را انداختم روی کاپوت ماشین. بلند گریه می کردم ، جیغ هم می زدم . حالا داشتم به خودم فحش می دادم.  بلند بلند فحش می دادم. ماشینی کنارم ایستاد . سواره اش به نظرم آشنا می آمد. شنبه بود . آمده بود جلو و داشت سرم داد می زد و هوار می کشید: &quot; سهل را تو کشتی ! قاتل ! از اون پیرمرد چه می خواستی! قاتل ... &quot;. سرم همچنان لای دستانم بود و زار زار گریه می کردم . زیر لگد شنبه داشتم له می شدم. صدای ماشین پلیس از دور ، نزدیک و نزدیک و نزدیک و نزدیک تر می شد ... ! &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&quot;من بی گناهم !! باور کنید !! من  اونو نکشتم !! خودش مست کرده بود ... من ..!!! &quot; آه...آه .. خدا را شکر. همه اش خواب بود ! سرم را از روی فرمان بلند کردم ، یکی از لاستیک ها ترکیده بود و من در بزرگراه بودم. ساعت نزدیک 10 صبح بود. از ماشین پیاده شدم.نمی دانستم دقیقا در کدام بزرگراه قرار دارم و چطور تا اینجا با ماشین آمده ام. سرم درد می کرد، همه چی شبیه یک کابوس بود که انگار نمی خواست تمام شود. بی اختیار دستم را برای ماشین ها تکان می دادم.هیچ کس نمی ایستاد. انگار وجود ندارم.انگار هیچ وقت نبوده ام. و حالا که اینجا ایستاده ام ، فرقی نمی کرد که باشم یا نباشم.  وجودِ وابسته به جسمم ، هیچ فایده ای نداشت. باید فریاد می زدم یا می پریدم وسط خیابان تا مرا ببینند و یا بشنوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پرایدی جلوم ایستاد و مسافرش را پیاده کرد. من پریدم و سوارش شدم. راننده گفت:&quot; تا میدون بیشتر نمی رم ها !&quot; سرم را تکان دادم. صدای ضبط ماشین بلند بود و داشت خبر می گفت. چشمانم روی هم رفت . &quot;آقا ..آقا .. رسیدیم... بزار ما دوزار کاسبی کنیم ، پیاده شو ، آقا ... آقا ... &quot; دستم را روی قلبم گذاشتم . درد می کرد. دکتر گفته بود که نباید زیاد عصبانی شوم . حالا هم داشت تیر می کشید . راننده بیدارم کرده بود. وقتی وضع آشفته ام را دید ، سریع پیاده ام کرد و نگذاشت کرایه اش را هم حساب کنم. نمی دانستم که کجا هستم. فقط می دانستم که در &quot;میدان&quot; هستم ! اطرافم را نگاه کردم، آشنا بود ولی یادم نمی آمد . حواسم نبود . حالم خوش نبود. من باید می رفتم خانه . هر چه زودتر باید می رفتم خانه &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;. &quot;آقا ... ببخشید ... اینجا کجاست ؟ &quot; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&quot; مگه کوری ، پیری !! مثِ روز روشنه ... هفت تیر ...کیو کیو ... هفت تیر !!!&quot; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&quot;خانم ... ببخشید ... می خوام برم بهارستون . خود میدون می خوام برم ... می شه راهنمایی کنید ؟ آهای خانم ... با شمام ...!!&quot; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&quot;آقا ... می شه بگی چطوری می شه رفت بهارستون...&quot; برگشت  و ساختمانی را نشان داد. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به طرف ساختمان رفتم. ساختمان مترو بود. خدای من چقدر اینجا پله داره.بی اختیار به سمت پایین حرکت کردم.با هر قدم ، تاریک و تاریک تر می شد دیگر صدایی به گوش نمی رسید . تاریکی همه جا بود و دوباره درد شروع شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&quot;آقا ... آقا ... زنگ بزن اورژانس... &quot; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&quot;ببین تو جیبش زیرزبونی نداره ...&quot; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چشمانم را باز کردم. دراز به دراز کف راهروی ایستگاه خوابیده بودم و جمعیتی دورم را اشغال کرده بود.بلند شدم و گفتم حالم خوب است . فقط می خواهم بروم بهارستان ... می شه یکی راهنمایی کنه ؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جمعیت پراکنده شد. مردم همه به من نگاه می کردند. به طرف قطارها رفتم. وارد سالنی شدم. جای سوزن انداختن نبود. پسری نشسته بود و داشت کتاب می خواند ، پاشد و جایش را به من داد .حالم بهتر شد.سرم را به شیشه تکیه دادم و از خودم بدم آمد. از سهل بدم آمد. از انکری بدم آمد. از اینکه این همه سال عقده ی سهل را داشتم ، از خودم بدم آمد. حالا دیگر هیچ حسی نداشتم ... هیچ حسی ... .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رسیده بودم خانه. سرم درد می کرد. هرجی قرص داشتم را باهم سر کشیدم . به تنها عکس روی یخچال نگاه کردم. همان زیباروی من بود که چه زود پر کشید و رفت. ساعت ها نگاهش کردم. تسلی بخشم بود. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از خانه زدم بیرون. به طرف پارک کناری رفتم. نمی دانستم باید چه کار کنم. اگر سهل ضربه مغزی شده باشد ، چه ؟ اگر بفهمند که کار من بوده ، چه ؟ قصاص ! اعدام ! نه . نه . پیرمردها را اعدام نمی کنند. آبرویم چه می شود. بچه هایم با چه رویی به در مجلس ختم پدرشان دم در بایستند...بچه های مسجد چی . نمی گَند ، مشدی بخت ما که اینقدر دم از  دین و ظلم ستیزی و ... می زد ، همه اش کشک بود. فامیل ها چه می گَند....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&quot;سلام مشدی ! نماز نَیمدی مسجد ! نبودی ؟ نگرانت شدیم ؟؟&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بچه های محل بودند . سرم را تکان دادم و از آنها دور شدم. آن طرف تر نیمکت های همیشگی ، هم قطارها و رفیق های بازنشسته ی خودم را دیدم که دارند حرف می زنند .می خواستم برم پیش آنها . ولی حرفی برای گفتن نداشتم.همیشه هر وقت که می رفتم از سهل بد می گفتم ولی حالا دیگر بین من و سهل هیچی نبود. هیچ چیزی نبود که بخواهم برایش داد و بیداد کنم و فحش بدم . انگار هر چی بود ، در آن مشت بود که به صورت سهل خورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روی نیمکت خالی نشستم و بازی بچه ها را تماشا می کردم. قلبم تیر کشید. همه جا سیاه شد. صدای بازی بچه ها دیگر به گوش نمی رسید ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&quot;مشدی بخت !! مشدی بخت... اورژانش خبر کن !! بدو &quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&quot;تکونش بده !! صلوات بفرست ! &quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&quot;یه وردی چیزی زیر لب بخون ، داره می ره ... !&quot; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&quot;بزار راحت جون بکنه ... چشاش را ببند !!&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&quot;اورژانس چی شد ؟؟ کسی دکتری حالیش نیست ؟!&quot; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&quot;مشدی .. مشدی ؟؟&quot; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&quot;اورژانش نمی خواد ، رفت...&quot;  &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تمام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرداد 1388 &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2009 14:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=clearly&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>clearly</dc:creator>
<guid>http://clearly.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میان داستان : توبه !</title>
<link>http://clearly.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>
                  &lt;img height=&quot;493&quot; width=&quot;254&quot; src=&quot;http://usera.imagecave.com/webnegasht/webnegasht/masjed.jpg&quot; /&gt;&lt;p&gt;دنبال مطلبی می گشتم به صفحه ی زیر رسیدم که هیچ ربطی به اون چیزی که می خواستم نداشت.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از مطلبش خوشم اومد. گاهی وقتا این جور اتفاق های تصادفی باعث می شه ، آدم خیلی خیلی بیشتر فکر کنه و تحت تاثیر قرار بگیره ... .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ماه شعبان ه هست و چند روزی بیشتر به ماه رمضان نمانده . مطلب زیر ، کم ارتباط با این ایام نیست. البته مطلب جدیدی نیست ولی تکرار باعث یادآوری و از سایر جنبه ها متوجه شدن می شه. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;گاهی وقتا یادم می ره خیلی چیزا گناه داره .گاهی وقتا می دونم گناه داره ولی انجامش می دم . گاهی وقتا نمی دونم این کار من گناه داره ، واسه همین انجامش می دم ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نیازی به اثبات گناهکاری نیست. فرد بی گناه هم از این کار بهره می بره ... .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این هم مطلب :&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&quot;توبه در زبان عربی به معنی بازگشت است و در اصطلاحات اسلامی به معنی  بازگشت به سوی خدا. 
&lt;br /&gt;فرد گناهکار با هر گناهی که مرتکب می‌شود، خود را از خداوند دورتر
می‌کند و تنها به وسیله‌ی توبه است که می‌تواند به سوی خداوند بازگردد. &lt;br /&gt;خداوند متعال که نسبت به تمام بندگانش مهربان است، در ِ توبه را به
روی هیچ کس نبسته است و همواره پذیرای انسان‌هایی است که قصد بازگشت به
سویش را دارند. &lt;br /&gt;بنابراین، انسان‌ها کافی است تصمیم بگیرند و همت کنند تا خود را از گرداب هلاکت‌بخش گناه و نافرمانی پروردگار برهانند. 
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;توبه صرفا بیان کلماتی که بیانگر پشیمانی و اظهار ندامت باشند نیست.
این کلمات، مرحله ابتدایی و نمادی از حقیقت توبه هستند. روح توبه و حقیقت
آن، عمل و اقدام جدی برای بازگشت به سوی خداست. اگر کسی بخواهد به طور جدی
توبه کند، باید شرایط ضروری و لازم آن را مراعات کند، و الا راه به جایی
نخواهد برد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;آیات و روایات زیادی در زمینه توبه حقیقی و راستین وجود دارد که به عنوان نمونه، به یک مورد اشاره می‌شود: 
&lt;br /&gt;شخصی در پیشگاه &lt;a title=&quot;حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام&quot; href=&quot;http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA+%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%A4%D9%85%D9%86%DB%8C%D9%86+%D8%B9%D9%84%DB%8C+%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87+%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&quot; class=&quot;daneshnameh&quot;&gt;امیرالمؤمنین علی علیه السلام&lt;/a&gt; گفت:«استغفرالله.» (از خداوند طلب آمرزش می کنم) 
&lt;br /&gt;امام با شنیدن این جمله خشمگین شد و به او فرمود:« مادرت به سوگت
بنشیند. آیا می‌فهمی که استغفار چیست؟ استغفار، مقام بلندمرتبگان است. این
جمله‌ای که گفتی چند کلمه است، اما استغفار حقیقی شش معنی و مرحله دارد: &lt;br /&gt;نخست پشیمانی از گذشته؛ دوم تصمیم بر ترک همیشگی گناه در آینده؛ سوم
اینکه حقوقی را که از مردم ضایع کرده ای به آنها باز گردانی، به طوری که
هنگام ملاقات پرورگار، حقی بر تو نباشد؛ چهارم این که هر واجبی را که ترک
کرده‌ای به جای آوری (قضا کنی)؛ پنجم آنکه گوشت‌هایی که بر اثر اعمال حرام
بر بدنت رشد کرده، با اندوه بر گناه، آب کنی تا چیزی از آن باقی نماند و
گوشت تازه به جای آن بروید؛ و ششم آنکه به همان اندازه که شیرینی معصیت و
گناه را چشیدی، سختی و زحمت طاعت را نیز بچشی. &lt;br /&gt;پس از انجام همه این مراحل است که باید بگویی &lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: green;&quot;&gt;استغفرالله&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; » 
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;منابع: 
&lt;br /&gt;نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 417.
&lt;br /&gt;&quot;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در ضمن التماس دعا &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 30 Jul 2009 23:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=clearly&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>clearly</dc:creator>
<guid>http://clearly.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میان داستان : روزنوشت!</title>
<link>http://clearly.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>
&lt;strong&gt;                      &lt;img height=&quot;440&quot; width=&quot;289&quot; src=&quot;http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/bamahtab/TueJun112024620041.jpg&quot; /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;دی دلی دی دلی دلی دلی دلا &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;دی دلی دللله لی دلی دلللی لی دللای لا&lt;/strong&gt;ی&lt;/em&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;گوگل روبه رویت باز شده است و منتظر است  هر چه را که اراده کنی ، برایت پیدا کند . کرسر آن چشمک می زند . هر چه را بخواهی . امپراطوری از آن توست ، هر چه را که امر کنی ، هر چه را فقط بنویسی. تو بانفوذترین امپراطور جهانی  !!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;em&gt;یا&lt;strong&gt;هههههه یاه یاه یاه یاههههههه یاه یاههههههههه&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;قد برافراز که از سرو کنی آزادم !! یا ها ها هاهاهاها&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به کرسر گوگل نگاه می کنی ، ذهنت را می ریزی به هم . خیلی چیز ها هست که باید بری و دنبالش بگردی و بخونی و مشکلت رو حل کنی ، کلی مطلب که باید از تو اینترنت پیدا شه و بره تو مخت ! خیلی چیزها که حالا حوصله اش را نداری !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;em&gt;د&lt;strong&gt;ست بگذار از این میکده ی سربه سری ،&lt;br /&gt;پای بگذار به اون راهی که فقط فکر کنی بهتری !&lt;/strong&gt;!&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دیروز همین ساعت چه شوقی داشتم برای امروز این ساعت ، ولی حالا اصلا ! خیلی حال گیری است . این مدت خیلی حال گیری زیاد بود . این قدر این حال گیری ها زیاد بود که دیگر بی خیالی و گذشتن و ندیدن و نشنیدن فایده نداشت ... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;بب&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;ین دیازپام ده خورانده اند خلق را !&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمی دانم ، دی وی دی فروشی ها هم دیگر کنار خیابان نیستند تا برای تفریح هم که شده بایستی و به فروشنده بگی یه فیلم بی صحنه بده ، اون هم کلی بگرده و کیف و شلوارش رو و هر جاییش رو که بگی بگرده تا یه انیمیشن بذاره جلوت و بگه :&quot;اینا صحنه نداره ، با خانواده ببین  ، خیالت راحت !&quot; و ببینی مردمی که می آیند و می گویند صحنه دار بده ، و مردمی که می آیند و هیجان می خواهند ، شهرداری هم حسابی حال این دی وی دی فروش ها را گرفته است انگار ! پس خود آدم چه می شود ؟ نفسش چه می شود ؟ چیزی را که می بیند چه می شود ؟ درد می شود و درد می شود و سیاهی !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;بی تو اینجا دل می رسه به ناکجا &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;تکیه گاهم باش ، تو ای خدا ، ای خدا ، ای یییی خدا ، ای خدا !&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;5سال حبس برای محسن که فاملیش نامجو است . یک حال گیری دیگر ! تو که داری کیمیاگرش را گوش می دی و از صدایش و ترجمه ی حجازی لذت می بری . اکران خاک آشنا عقب افتاده ، یک حال گیری دیگر ! جبرخطی ، استادش ... یک حال گیری اساسی !! کنسل شدن برنامه ی سفر بخاطر امتحان  ، حال گیری دیگر . ترکیدن هواپیماها و استرس و حال گیری !!فوت یکی از عزیزان و اندوهی عمیق .... آزادی نزدیک به مطلق جامعه هم که شروع کننده ی همه ی این حال گیری ها بود ... ببین دیازپام ده خورانده اند خلق را ... !!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;خزان شدی و سست زرد از کران تا کران &lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;دلت چه شد ؟ دلت چه شد ؟ به باد رفت !&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;تمام ایده ها و آروز به باد رفت !&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هر چه بود تمام شد . این نوشته ها پایان تمام حال گیری هاست !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هر چه بود تمام شد ! چرا که هنوز هم معتقدم ، که  خیلی خیلی خیلی خیلی چیز های بهتری در دنیا هست که بخاطرش نباید ناراحت شد و دپ زد . حال برای گوگل می نویسم :&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;شاید که آینده از آن ما !!&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Jul 2009 19:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=clearly&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>clearly</dc:creator>
<guid>http://clearly.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان : زمین آقای &quot;سهل&quot; / قسمت پنجم</title>
<link>http://clearly.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;                       &lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://www.legaljuice.com/judge.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;به ساعت دیواری نگاهی انداختم ، 1:30 بامداد بود ، هنوز هوا تاریک بود و من نمی توانستم در تاریکی رانندگی کنم وگرنه خیلی پیشتر، از این خراب شده خلاص می شدم. به سرم زد که به شنبه بگویم برایم ماشین بگیرد ولی یادم افتاد هزینه ی ماشین از اینجا تا تهران خیلی می شود ، تازه باید یک روزی هم دوباره همین مسیر را می آمدم تا ماشینم را با خودم ببرم ، بی خیال کرایه ماشین شدم و با اکراه به چهره ی خندان سهل نگاهی انداختم و با بی میلی گفتم : &quot; خب ، می مونم ، تف به این بخت ناسعیدما ! &quot;  حالا مجبور بودم تا خود صبح دری وری های این مرتیکه ی بی غیرت رو بشنوم . &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;سهل در حالی که به تابلو ی اول نگاه می کرد ، شروع کرد :&quot; این فروغ السلطنه است، از آن زن هایی که فقط برای آشپزخانه و تربیت بچه ساخته شده اند ، ماشاءالله از هر انگشتش یک هنری  چیکه می کرد ، سال 27 در بانک ملی شعبه ی بازار مشغول به کار شدم، درس خونده ی دانشکده ی حقوق بودم و پدرم با افتخار به همه ی فامیل می گفت که پسرش کارمند بانک است. آن موقع هنوز خیلی از کارمندها آلمانی بودند ، و بانک دست آلمان ها بود. بچه ی تیز و زرنگی بودم و هر روز در کارم پیشرفت می کردم ، این آلمانی ها را هم که می شناسی ، نمی توانی یک وقت هوس قانون شکنی کنی.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;42 سالم بود که پدر زنم فوت کرد ، خدا رحمت کند شیخ را ، تمام اهالی بازار 3 روز کامل حجره ها را تعطیل کردند و عزادار بودند ، یادم می آد، تو هم توی مراسم بودی ، گریه ای می کردی . همان سال دو پسر دوقلویم را که برای خودشان مغزی بودند را فرستادم آمریکا تا برای خودشان کسی شوند و برگردند به ایران خدمت کنند. خیلی پیشتر می خواستم این کار را انجام دهم  ولی به حرمت شیخ نکرده بودم، البته شیخ هیچ وقت به بنی بشری چیزی نمی گفت  ، دخالتی نمی کرد ، کاری به کار کسی نداشت ، این مردم بودند که می رفتند پیشش و از او می خواستند که نصیحتشان کند و مسائلشان را حل کند، برای همین بود که حرفش خریدار داشت ، حرمت داشت  . &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;باجناق من ، آقای انکری ، که آن زمان طلبه بود به من گفته بود که بهتر است پسرانم را به حرمت شیخ به آمریکا نفرستم. من هم گوش کرده بودم. آقای انکری که حالا بعد از شیخ خودش را امام جماعت مسجد می دانست ، در مراسم عزاداری نمی دانی چه گریه ای از مردم می گرفت ، چه شوری به مجلس می داد . مردم هم دم می گرفتند و  چه خیرات ها که نکردند ، چه خرج ها که ندادند ، چه اسراف ها که نشد ... .&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;گفتم : &quot; خجالت بکش پیرمرد ، به اون مومن خدا چی کار داری ؟ خود من از این باجناق شما ، چه چیزها که ندیدم ، چه کمالات که نشنیدم ، چه شجاعت ها  که ندیدم ، مرد به اون مخلصی ، به اون مومنی . اون جونش کف دستش بود ... &quot;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;سهل پا شد و از یخچال دیواری کنار اتاق ، یک بطری ودکا برداشت وآن را کنار گیلاس روی  سینی قرار داد . دقیقا روبه روی من نشست  و توی تنها گیلاس سینی ، ودکا ریخت و دستش گرفت و گفت :&quot; خیلی خوب ، گوش بده بقیه اش را بگم ، راستی هنوز هم نمی خوری دیگه ؟!&quot; بعد زد زیر خنده طوری که وقتی می خندید صدای خی خی خی شنیده می شد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&quot; بعد از فوت شیخ  ، پدرم دوام نیاورد ، یکی دو سال گوشه گیر شد ، مغازه را هم به جعفر تنها پسر شیخ بخشید . و بالاخره فوت کرد.  از آن روز به بعد آقای انکری که حالا لباس هم داشت ، در کار ما دخالت می کرد. به زنم گفته بود که شوهرت نزول می خورد وگرنه چطور  می تواند چنین وضع خوبی داشته باشد. زنم این را که شنید ، مثل ننه خدا بیامرز، لج کرد و روزه گرفت. هر چی من بهش گفتم که قانون بانک همینه ، کسی ناراضی نیست ، تازه این که اسمش نزول نیست ، اسمش سوده ، می فهمی یعنی چی ؟ مگر رییس شعبه شدن کار آسونیه ، این قدر سخت بوده که حالا بابتش چنین حقوقی به من بدهند. تو چرا حرف این را باور کردی ؟ من حتی تا به امروز یک ریال هم برنداشته ام ، هرچی دارم از حقوق قانونیم هست. تو را به اون پدر عاقلت ، کمی منطقی باش ! نمی دانم ، ولی اثر نمی کرد ، حرف های من را قبول نداشت. &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;آخر هم رفتم پیش جعفر که برادرش بود و مثل پدرش مرد خدا بود. به کار کسی دخالت نمی کرد. سرش به کار خودش بود. ریش داشت و نماز می خواند. ماجرا را برایش تعریف کردم ، او هم با زنم حرف زد و نصیحت کرد ولی زنم قبول نمی کرد. جعفر بی آزار ، اصراری نکرد و خدایی را هم قسم نخورد و برگشت و فقط گفت : &quot;صبر کن ، بذار شیطون از جلدش بیاد بیرون...&quot;  &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;حیاط خانه ی ما ، درخت توت نداشت . تازه اگر هم داشت بعد از چند روز توت های نزدیکش تمام می شد و دیگر بچه ای در خانه نبود که برود و توت های نوک درخت را جمع کند. فروغ السلطنه ضعیف تر می شد. من هم دیگر شب ها به خانه نمی رفتم. با دوستان بانکی می رفتم کلوب شبانه ، نمی دانی چقدر خوش می گذشت. کم کم شروع کردم به عرق خوری ، این قدر می نوشیدم که شب ها عربده کشان و تلوتلو خوران  به خانه می آمدم . یک شب که به زحمت به خانه رسیدم  و می خواستم یک راست بروم و بخوابم ، صدای حباب آبی را شنیدم . به طرف خزانه رفتم و دیدم  لنگ حمامی  به دور گردن فروغ السلطنه پیچیده شده و در آب خفه  شده است. &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;آقای انکری بالای منبر می گفت ببینید عاقبت کسی را که نزول می خورد ، ببنیند عاقبت کسی را که دشمن خداست. جن ها زن این بیچاره را نفله کرده اند ... &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;یکی نبود جلوی این انکری انکرالاصوات را بگیرد. هر جی دلش می خواست می گفت. قانون را نمی دانست ، می گفت نزول می دهد ! می گفت اسلام در خطر است از دست این شیاطین زمینی ... &quot;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;برگشتم و گفتم :&quot;مگر نیست ؟ جاجی انکری می دانست ، می فهمید ، تو نمی فهمی ؟ چرا همه ی تقصیرها را می اندازی به گردن اون ؟؟ چرا ها ؟!&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;سهل جرعه ای نوشید و گفت :&quot;دیگر آن محله جای من نبود ، جعفر با من مصافحه کرد و گفت که حلالش کنم . من هم  خانه ای در شمیرانات گرفتم  ...طبق معمول شب ها می رفتیم خانه ی یکی از دوستان . شبی که مهمان وزیر دارایی بودم ، زنی را دیدم که خیلی خوشم آمد . از آن زن هایی که هر مردی دوست دارد هم صحبتش شود و با هم باشند ، جلو رفتم و خودم را معرفی کردم و او هم خندید و گفت :&quot;خوشوقتم ، من هم شهره هستم . بازیگر تئاتر ، دوست سامی ، پسر وزیر . امشب حتما برنامه ی ما رو ببینید .&quot;بعد از شام ، آقای وزیر به خاطر حضور سفیر امریکا در شب سورپرایزی  داشت که همان نمایش شهره و سامی بود. شهره قسمتی از اپرای فاوست اثر چالز گونو را اجرا کرد و بعد از اتمام نمایش همه برایش ایستادند  و شروع به تشویق کردند. &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;از همان جا بود که با شهره آشنا شدم. دیگر هر شب مهمانی می دادم و شهره را هم دعوت می کردم تا بیاید و بخواند . آخر شهره فقط در مراسم خصوصی می خواند و گرنه بازیگر تئاتر بود. یادم می آید توهم چند باری آمدی و آوازش را گوش کردی. خوب یادم هست ، آمده بودی ولی داخل نمی آمدی ، رفتی بودی توی حیاط  و فقط آواز شهره را گوش می کردی و بعد سریع جیم می شدی و می رفتی خانه . خوب یادم هست ... &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;فقط انگار جعفر بود که علاقه ای به صدای شهره نداشت. با اینکه به قول خودش برای صله ی ارحام هر چند وقت یک بار سراغ مرا می گرفت و حال و احوالی از من  می پرسید ، هیچ وقت ننشست و گوش نداد  که شهره چه می خواند و حنجره اش را برای که پاره می کند ... گفتم که معتقد بود و مرد خدا ... &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;بالاخره با هر کلکی بود با شهره ازدواج کردم.  نمی دانی آن اوایل در هر مراسمی که می رفتیم و من و او با هم داخل می شدیم و شهره کنار من شام می خورد چه کیفی داشت . مخصوصا بعد از اجرای مراسمش که همه به سمت ما می آمدند و تبریک می گفتند . ولی مدتی نگذشت که دیگر من خسته شده بودم. دیگر در مراسمی هم شرکت نمی کردم. شب ها تنها می خوابیدم و شهره نزدیک صبح می رسید. فقط جمعه ها همدیگر را می دیدیم. شهره ، بیشتر از اینکه زن من باشد ، زن مردم بود. زن آنهایی بود که برایشان آرایش می کرد ، زن آنهایی بود که برایشان آواز می خواند ، زن آنهایی بود که تشویقش می کردند. شهره ، زن من نبود... .&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;سهل گیلاسش را هورتی کشید بالا و دوباره برای خودش یک گیلاس دیگر ریخت. &quot; نزدیک های انقلاب که شد. شهره گذاشت رفت. سال 55 بود. یک روز صبح دیدم نیست و دیگر ندیدمش تا امشب که از خیلی وقت پیش تبلیغش را کرده بود. ته دلم خوشحال بودم که دیگر نمی بینمش ، دنبالش را هم نگرفتم و حتی نپرسیدم که زنده است یا مرده ،  آخر، شهره فقط یک عشق خالی بود ، یک هوس ! &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; خانه ام را عوض کردم و آمدم همین خانه ای که الان هستیم . راستش این خانه هم برای جهانگیر بود . او به من این خانه را فروخت تا با خیال راحت برای خودم سال های آخر عمرم را سپری کنم... چه مرد نازنینی بود این جهانگیر... &quot;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;من که حسابی خسته شده بودم ، پاشدم و عکس سوم را نگاه کردم. سهل گفت :&quot; بعد از 37 سال خدمت متعهدانه ، در سال 1363 بازنشست شدم. البته باید خیلی پیشتر از اینها حکم بازنشستگیم را می دادند ولی بخاطر خوش خدمتی و افتخارات پی در پی برای این شعبه ،  این کار به عقب انداخته می شد.  جعفر هم  زمین گیر شده بود ، با این همه با تنها دخترش به سراغم می آمدند و احوالی می پرسیدند. هنوز هم نمازش را به اندازه ی نماز های قبل از انقلابش می خواند ، نه کم شده بود نه زیاد ... وقتی می دیدمش خجالت می کشیدم... خیلی هم خجالت می کشیدم. &quot;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;از کوره در رفتم و گفتم :&quot;تو خدمت صادقانه کردی ؟ تو که همش با این آمریکایی های مزدور شام می خوردی ؟ با اون همه ملعون وطن فروش مراسم داشتی ؟ خودت همین الان تعریف کردی ؟ دیگه نمی توانی منکرش شوی ! خفه شو و دیگه تارهای صوتی رو نجس نکن ! باید همون موقع اعدام می شدی !&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;سهل با یک جرعه تمام محتوای لیوان را خورد و در حالیکه هیک هیک می کرد گفت :&quot;فکر می کنی بعد از انقلاب چند نفر به اعدام من شرط بسته بودند. همه فکر می کردند من اعدام می شوم. همین آقای انکری نمی دانی چه شهادت ها که علیه  من نداد. همین خود تو ، یادت نیست چی کار می کردی ! حالا خوبه رییست بودم و این طوری باهام برخورد می کردی ... همه اش زیر سر این انکری وطن فروشه ...&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;قاطی کردم و یک مشت محکم کوبیدم توی صورت  سهل . دندان طلای سهل از دهنش پرید بیرون و خودش پخش زمین شد. سریع به خودم آمدم و گفتم آخر عمری پیرمرد را کشتم ، لیوان سهل افتاده بود روی زمین و جیرینگی صدا کرده بود. الان بود که شنبه می آمد بالا . سهل را برگرداندم. کمی آب از یخچال دیواری برداشتم و روی صورتش پاشیدم . چشمانش را باز کرد و خودش را تکانی داد و پا شد و درحالیکه چانه اش را گرفته بود ، گفت :&quot;بالاخره زدی ! بالاخره عقده ی چندین ساله ات را خالی کردی ؟ راحت شدی ؟  بیا ، اگه فکر می کنی با کشتن من حالت بهتر می شه ، بیا بکش ،  چاقو هم که روی میز هست... من که فقط قانون را اجرا می کردم ، نه در حق تو و نه در حق اون انکری لعنتی ، حتی یک قرون هم برنداشتم. حق کسی رو نخوردم ، چرا با من این طوری می کنی ... چرا ؟&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;از داخل بوفه یک گیلاس دیگر برداشتم . با ودکا پرش کردم و دادم دست سهل و گفتم :&quot;به سلامتی خودت بنوش ! حواست نبود ، مست کردی ، دهنت خورد به لبه ی میز ، چیزی نیست ، چیزی نیست ... &quot;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;سهل آرام ترشد. انگار باورش شده بود.  &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;می خوستم بجث را عوض کنم که گفتم : &quot; نگفتی این عکس سوم ، مال کیه ؟ &quot; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;سهل که انگار تاره حالش جا آمده بود ، هیک هیک  کنان گفت :&quot;اون زن سومه که تو بابلسر کارخونه داشت. شوهرش قبل از انقلاب فوت کرد و یک تنه کارخونه را می گردوند. از آن آدم های درست که حیف به تور من افتاد. آخر هم بعد از یک جر و بحث طولانی پا شد رفت بابلسر که زنگ زدند برم پزشکی قانونی جنازه اش را تشخیص بدم. چه تصادف دلخراشی بود. مادر جان ...هیک ... هیک ... اون بی ریخته رو هم ناتاشاست ، یه مدتی کنارم موند. کلفتیم رو می کرد. مونیکا برام پیداش کرد. خیلی به من می رسید . دوباره زنده ام کرد...هیک ... هیک ...خیلی به زندگی امیدوارم کرد ولی بیچاره دووم نیاورد و گفت که سهم ارثش را قبل از فوتم بهش بدهم ، من هم قبول نکردم و همون جا در جا طلاقش دادم ، هیک ...هیک... خودم هم طلاقش دادم . خطبه را هم خودم خواندم... چه نیازی هست به دفتر و دستک و  ...&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;سهل بیهوش افتاد روی زمین .و مثل یک خرس خر و پف کرد. نزدیک های صبح بود . شنبه آمد بالا و تا وضعیت را دید گفت :&quot;آقا دوباره زیاده روی کرده اند ، حالشان خوب می شود ، نگران نباشید ... شانس بیاریم جایشان را خیس نکنند . آقای سهل تا ظهر می خوابند. اگر آقای دکتر بفهمد ، بیچاره اش می کند....&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;با اینکه هوا تاریک بود و من هم رانندگی برایم سخت بود ولی از شنبه خداحافظی کردم  و به سمت ماشینم به سرعت دویدم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Jul 2009 12:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=clearly&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>clearly</dc:creator>
<guid>http://clearly.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان : زمین آقای &quot;سهل&quot; / قسمت چهارم</title>
<link>http://clearly.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                         &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://flh.tmu.ac.ir/hoseini/students/rz_protrait.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شنبه داشت مرا تکان می داد و می گفت : &quot;آقای سهل فرمودند شما رو بیدار کنم ، آقای سهل به من گفتند که شما اهل نماز خواندن هستید و باید زودتر نماز مغربتان را بخوانید ، چون دارد نصف شب می شود ، آقای سهل به من گفتند که شما اهل نماز ... &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چشمانم را مالیدم ، ساعت  11 بود . گفتم : &quot;ول کن ، جون به جونم کردی ! &quot; باورم نمی شد ، نزدیک 7 ساعتی روی همین مبل خوابیده ام ، انگار نه انگار که آمده ام مهمانی ، سریع رفتم و آبی به سر و صورت زدم و به پسرم که تهران بود ،  تماس گرفتم که یک وقت نگران نشوند،  که حمید از پشت تلفن گفت :&quot; پدر جان ، خوش بگذرد به شما &quot; نمی دانم اگر یک وقت بیافتم و بمیرم گوشه ی اون چاردیواری کهنه ، اینها کی متوجه می شوند . اصلا عین خیالشون هم نیست که پدری دارند که وقتی می خواهد خم شود کمرش درد می گیرد و وقتی می خندد ته گلوش می سوزد و وقتی شب ها از این همه تنهایی که بعد از اون ماجرای لعنتی پیش اومد تا صبح نمی خوابد ،  نه اینها بچه نیستند ، همون طور که ما بچه ی پدرمون نبودیم ، اینها آدم به شو نیستند ، همون طور که ما آدم نشدیم ، ای جاج رمضان کجایی که  پسرت یاد حرفات افتاد ... حیف !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد از نماز ، شنبه آمد و گفت که آقا بالا در هال منتظرتان است . از پله ها که بالا می رفتم صدای آشنای زنی بیشتر نزدیک می شد که می خواند :&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;کمکم کن کمکم کن ، نذار اينجابمونم تا بپوسم  ، کمکم کن کمکم کن،  نذار اينجا لب مرگو ببوسم&lt;/B&gt; ... &quot; یادش بخیر اون موقع که اینها رو از رادیو گوش می کردیم یادش بخیر ، گوگوش می خوند ، ولی این صدای گوگوش نبود ، گوگوش این طوری این شعر رو نمی خوند ، این رو فقط یه نفر این طوری می خوند ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سهل که مرا بالا ی پله ها دید ، گفت :&quot;بیا بشین ببین شهره داره ازکانال  NITV باهام حرف می زنه و برام آواز می خونه &quot; باورم نمی شد !!! شهره زن دوم سهل ، همان که قبل از انقلاب رفت امریکا و به هیچ کس نگفت و سهل رو دق داد . چقدر پیر شده ، عجوزه ای شده برای خودش با این همه آرایش ! سهل گفت : &quot; آره ، فکر کنم شناختیش ، شهره ، زنم ! هنوز هم توی شناسنامه ام اسمش جلوی اسممه ، نه فوت کرده ، نه طلاقش دادم ، نه ...  پا شد رفت ، بی خبر گذاشت رفت ! وقتی یادم می آد اون روزهای بی خبری رو حالم بد می شه ... ولش کن ، ببین چه قشنگ می خونه ، صداش همون صداست ،همون صدایی که من رو دیوونه می کرد ، هنوز هم همون طوری می خونه ، حیف که تئاتر رو ول نکرد بره خواننده شه ، حیف ... &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شهره به عنوان  مهمان ویژه ی شب یلدای برنامه ، بعد از سال ها برای مردم ایران داشت آواز می خواند ، مجری چندین بار به این نکته اشاره کرد. مگر مردم شهره را یادشون هست ، گوگوش رو یادشون هست ، بهروز وثوقی رو یادشون هست ، فقط کافیه یه اسم قدیمی باشه تا مردم یاد قدیم ها کنند ، یاد اون وقتا که ماست با نون سنگگ می داد شاطر عباس و احمد بقال  ، یاد اون وقتا که کبریت فقط کبریت توکلی  بود.  تا آخر برنامه را گوش کردیم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; برنامه که تمام شد ،سهل تلویزیون را خاموش کرد و رو کرد به من ،  چند دقیقه ای به من نگاه کرد بعد بغضش ترکید ! تا به حال فکر نمی کردم که سهل هم گریه کند ، همیشه مقتدر ایستاده بود جلوی پیشخوان بانک و حساب ها را می خواست ، حالا داشت گریه می کرد ، یادت می آمد چقدر ما را به گریه انداختی ، حالا بچش ، گریه کن ... سهل عاجزو  ناتوان داشت گریه می کرد ، دلم شکست و گفتم :&quot; ناراحت نباش ، زندگی ارزشش رو نداره ... بی خیال رفیق !&quot;  بهش گفتم رفیق ، به این عوضی بدجنس گفتم رفیق ! سهل سرش را بلند کرد و با دستمال کلینکسی که روی میز بود چشمان ترش را پاک کرد . بعد مرا در آغوش گرفت ، چند ثانیه ای  همان طور نگه داشت و نفس عمیقی کشید و لبخند زد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کمی که آرام شد ، پشت سرش را به من نشان داد ، دیواری که 4تابلوی عکس از چهره ی زنان مختلف رویش نصب شده بود . اولی زنی با چادر بود که فقط نوک بینیش معلوم بود ، دومی همین شهره بود که معلوم بود این عکس را از یکی از پوسترهایش برداشته اند و سومی زنی بود با مقنعه که اصلا حواسش به دوربین نبود ، چهره ی آشنایی داشت برایم ، و چهارمی عکس دختر جوانی با موهای نارنجی و بنفش و آرایش غلیظ که بیشتر شبیه دلقک ها بود .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سهل گفت : &quot; همه ی زندگی من بعلاوه ی آن لوح های تقدیر همین 4 تا عکس است ... کل زندگیم همین است ... !&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شنبه برایمان چای با بیسکوییت آورد و از سهل اجازه گرفت تا بخوابد . &quot; برو بخواب که فردا حسابی کار داریم ... خیلی !&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سهل در حالی که دسته ی فنجان را گرفته بود شروع کرد : &quot;از وقتی فهمیدم کتک یعنی خان بابا ، میرعماد پدرما بود. پدرم ، که خان بابا صدایش می کردیم ، آن طور که ننه می گفت در بازار حجره ی عطاری داشت و برای خودش شاگرد و برو و بیای زیاد . تا اینکه قحطی کشور رو فراگرفت ، سال های جنگ جهانی دوم بود ، 1320 آن زمان ها ، خوب یادم می آید 17 سالم بود ، خان بابا کاسبیش بدجوری خوابیده بود، لنگ پول نان ما بود . این قدر در فشار بود و جنس کم بود که به همان مشتری هایی هم که می آمدند ، کم تر می فروخت و بیشتر پول می گرفت ، خلاصه خان بابا کم فروش شده بود. ننه از وقتی موضوع رو فهمیده بود ، نان خان بابا را نمی خورد و روزه می گرفت و شب ها با آب و توت، افطار و سحر می کرد. درخت توت هم دیگر توت های نزدیکش تمام شده بود و ننه از ما می خواست که برویم نوک درخت برایش توت بچینیم ، البته که ننه خودش نمی گفت ، ما بچه های خوبی بودیم و این کار را برای ننه می کردیم. یا درخت را 3 نفری تکان می دادیم و چادر ننه را زیرش پهن می کردیم و توت ها را جمع می کردیم. دو ماهی بود که شب ها نماز می خواند و گریه می کرد و زار می زد و از خدا می خواست که خان بابا آدم شود. ننه دیگر نی قلیان شده بود ، دیگر نمی توانست تحمل کند ، رفت پیش ملای محل ، شیخ واعظ اصلی زاد ، گله و شکایت از خان بابا . مثل اینکه شیخ به ننه گفته بود که استخاره کرده است و فردا می رود دکان خان بابا تا او را نصیحت کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ننه  برادر بزرگترم ، اشکان ، را فرستاد دم حجره تا یک وقت اگر خان بابا از دیدن شیخ شاکی شد و خواست کتکش بزند ، برود و وساطت کند و نگذارد که بیشتر از این آبرویمان در محل برود. من هم دلم می خواست بروم و ببینم چه می شود ، حیف ننه نگذاشت. اشکان تعریف کرد که خان بابا روبه روی حجره نشسته بود که شیخ آمد. شیخ سلام کرد و خان بابا با اکراه وارد مغازه شد ، آخر خان بابا آدم بدی نبود ، دلش نمی آمد به شیخ ها و زن ها کم بفروشد ، فقط به مردان بزرگ کم می فروخت. اشکان گفت نماز ظهر هم شد ولی شیخ از حجره بیرون نیامد ، اهالی بازار که منتظر شیخ بودند تا برای نماز بیاید ، همگی آمده بودند جلوی در حجره ی خان بابا تا شیخ را صدا کنند ولی کسی جرات نمی کرد حتی صدایی از خودش در بیاورد . از وقت فضیلت ظهر که نگذشته بود ، شیخ آمد بیرون . جمع باهم صلوات فرستاد . ناگهان خان بابا  سراسیمه از حجره آمد بیرون و در دستانش یک ظرف شیشه ای استخدوس بود ، بلند رو به آسمان فریاد زد : &quot;ویل للمطففین... الا یظن اولئک انهم مبعوثون &quot;&lt;SUP&gt;1&lt;/SUP&gt; و ظرف را به زمین کوبید ، دوباره رفت داخل مغازه و هر چی داشت و نداشت را پخش زمین کرد. جمع ساکت بود و تماشا می کرد که موذن ندا سر داد شیخ در نماز ظهر است . جمع به سمت مسجد حرکت کرد. خان بابا میان اجناس از بین رفته اش نشسته بود و داشت زار زار گریه می کرد. آن شب هم به خانه نیامد. ننه نگرانش بود ، کسی نمی دانست شیخ به خان بابا چه گفته است که این طور از خود بی خود شده بود. ننه رفت پیش شیخ و گفت که خان بابا برنگشته است. شیخ هم گفته بود &quot;ان الله مع الصابرین&quot; . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۸ روزی از خان بابا خبری نبود تا اینکه سر صحبت شیخ بعد از نماز ظهر ، خان بابا با آشفتگی وارد مسجد شد و گوشه ای نشست. جمعیت که رو به شیخ نشسته بود ، خان بابا را ندید ولی شیخ دیده بود و شروع کرد از تذکره الاولیاء خواندن و داستان شیخ الحرم ، فضیل عیاض ، را  می گفت که سر دسته ی راهزنان بوده است و یک وقت که برای دزدی رفته بوده است بالای دیوار آیه ی &quot;الم یان للذین امنوا ان تخشع قلوبهم &quot;&lt;SUP&gt; 2&lt;/SUP&gt; را شنیده و از آن به بعد عارف بزرگی شده است. ناگهان پدرم شروع به گریه کرد ، جمع برگشت و تا او را دید ، همه گریه کردند و شوریدند. شیخ با کمک اهالی بازار برای خان بابا ، جنس خریدند و به مغازه اش بردند و خان بابا جلوی همه دست شیخ را بوسید و مرید شیخ شد . از آن روز پدرم مرد خوش حسابی شد که لنگه نداشت ، این قدر خوش حساب بود که به او می گفتند میرعماد سهل الحساب . از آنجا بود که ما سهل شدیم ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی 20 سالم شد ، پدرم دستم را گرفت و برد پیش شیخ و شیخ استخاره کرد و دخترش را صدا زد و همان جا خطبه ی عقدمان را خواند. من تا به حال فروغ السلطنه را ندیده بودم و نمی دانستم که شیخ به غیر از پسری که شاگرد خان بابا  در حجره شده است ، بچه های دیگری هم دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; یاد آن زمان بخیر ! تازه آن رضا شاه ، آن خدا بیامرز ، آن مرد بزرگ و مقتدر را کله پا کرده بودند، هیچ وقت شهریور 20 را یادم نمی رود . حیف شد ! خیلی حیف شد ! ای کاش رضا شاه می ماند ، نه پسر سوسول و انترش که بلد نبود کشور اداره کند ، اگر رضا شاه بود هیچ احدی جرات نمی کرد حرف مخالفی بزند چه برسد به اینکه بخواهد انقلاب کند، رضا شاه ، شاه بود ، مرد بود ، سیبیل داشت ، بد دهن بود ، می زد ، جذبه داشت ، نمی تونستی تو چشاش نگاه کنی ، عکسش هم به دیوار مو به تنت سیخ می کرد. هر قدر پدر خشن بود پسرش سازش کار و آرام.  محمدرضا ، شاه نبود ، یک فرنگ رفته ی دست و پاچلفتی که گذاشت این آدم فضایی ها مملکت رو غارت کنند ، معلوم نیست این همه آدم فضایی که رو سرشون پارچه ی  گردی دارند و  هر روز هم تعدادشون زیاد می شه از کجا پیداشون شد. &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من دیگر نتوانستم  تحمل کنم ، صورتم سرخ شده بود و شروع کردم به داد زدن :&quot;مرتیکه ی  بی همه چیز ، تو به اون مزدور و  خائن می گی ، خادم مملکت ، مرتیکه ی بی همه چیز ، اون محمدرضا کجاش سازش می کرد با مردم ، 17 شهریور یادت نیست ، تو که حافظه ات از من بهتر کار می کنه ، اون همه پول نفت و که دو دستی می داد به این انگلیس ها ؟ ها ؟ بگو دیگه ؟ ما این همه انقلاب کردیم ، همین  همسایه ما ،اکبر ، الکی که نمرد ، تیر خورد ، می فهمی یعنی چی ؟ رفیقت رو جلوی چشمای خودت با تیر بزنن ، واسه این چیزا ما انقلاب کردیم ، حالا هی تو گفتی ، من هیچی نگفتم ، دیگه نمی تونم ، تو اصلا از انقلاب چی فهمیدی ؟ تو که نشسته بودی گوشه ی اتاق خونه ات و داشتی برای شهلا گریه می کردی ؟ فکر کردی نمی دونم ؟ تو اصلا باید اعدام می شدی ! بعد از انقلاب نمی دونم چرا تو رو اعدام نکردند. نمی دونی چقدر به دوستانم گفتم که تو رو باید اعدام کنیم ، حیف که تو پرونده ات هیچ نقطه ی سیاهی پیدا نشد . خودم پرونده ات رو ده بار زیر و رو کردم. کسی رو هم الکی که اعدام نمی کنند ولی ای کاش اعدامت می کردند. تف به این بخت بد ما ... ! &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پا شدم که به سمت راه پله بروم که سهل با خنده گفت : &quot; کجا با این عجله ؟ من از همون اولش که کارمند زیردستم شدی ، فهمیدم انقلابی هستی ، فکر کردی من نمی دونم ، فکر کردی من نمی فهمم ! چرا باید اعدام می شدم ، من جز رعایت قانون کار دیگری نمی کردم ، اصلا تو چرا دل چرکینیت رو با انقلاب قاطی می کنی ؟ ها ؟ ولش کن ! بشین ! قول می دم دیگه از این حرفا نزنم ! تازه می خوام داستان این 4تا تابلو رو برات بگم &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; -----------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1 – سوره ی مطففین ، آیات 1 و 4 : معنی : &quot;وای به حال کم فروشان &quot; &quot;آیا آنها نمی دانند که برانگیخته می شوند ؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2 – سوره ی الحدید ، قسمتی از آیه ی 16 به این مفهوم که :&quot;آیا وقت آن نیامده است که دل خفته ی شما بیدار شود ؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;STRONG&gt;NITV&lt;/STRONG&gt; (National Iranian Television), یک کانال ماهواره ای برای ایرانی زبان ها &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Jun 2009 20:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=clearly&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>clearly</dc:creator>
<guid>http://clearly.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میان داستان : ضد کلیشه !!</title>
<link>http://clearly.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>                        &lt;IMG height=434 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.gangineh.com/negah/new-09.jpg&quot; width=270 align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوروز آمده ،&lt;BR&gt;چی چی آورده ؟&lt;BR&gt;یک خروار تعطیلی بی حساب و کتاب !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوروز آمده ،&lt;BR&gt;چی چی آورده ؟&lt;BR&gt;یک مشت جوش بدترکیب بخاطر زیاده روی تو آجیل خوردن !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوروز آمده ،&lt;BR&gt;چی چی آورده ؟&lt;BR&gt;یه جیب پر از خالی پول !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوروز آمده ،&lt;BR&gt;نه مثل اینکه رفت !!&lt;BR&gt;به همین زودی تموم شد ؟؟!؟!&lt;BR&gt;تازه داشتین عادت می کردیم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوروزتان ، بی گاو  باد !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;--------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین الان پیام تبریک اوباما ،رییس جمهور آمریکا ، رو که به مناسبت نوروز به مردم و دولتمردان ایرانی تقدیم کرده رو گوش کردم و حال کردم ، این هم لینکش :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=HY_utC-hrjI&quot;&gt;http://www.youtube.com/watch?v=HY_utC-hrjI&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مخصوصا وقتی شعر سعدی می خونه و آخرش با لهجه ی آمریکایی فارسی می گه : عید شما مبارک !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Mar 2009 08:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=clearly&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>clearly</dc:creator>
<guid>http://clearly.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان : زمین آقای &quot;سهل&quot; / قسمت سوم</title>
<link>http://clearly.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;              &lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://www.thinkingbliss.com/duende/dinner_table.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;قسمت سوم &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;صدای زنگ در که آمد  ، اردلان و بنفشه به سمت من برگشتند و ناگهان در چارچوب در ورودی ، زنی تنومند با مانتویی که دکمه هایش باز بود و شالی که از سرش داشت می افتاد  ظاهر شد . زن تا اردلان را دید دوان دوان به سمتش رفت و او را در آغوش گرفت و بوسه ای  بر گونه اش زد . اردلان که سعی می کرد زن را از خود دور کند با  لبخند تصنعی گفت :&quot;هه ..هه ... مونیکا جان ... بس است دیگر ... &quot; آقای اقبال هم به ما ملحق شد . مونیکا که زن اقبال بود ، آنچنان به اردلان چسبیده بود که انگار سال ها به دنبالش بوده است. آقای اقبال شروع کرد به معرفی ما به مونیکا خانم . مونیکا بعد از اینکه بنفشه را دید ، دست از اردلان برداشت و سرتاپای بنفشه را نگاهی کرد و گفت :&quot;خدا ، جهانگیر خان رو رحمت کنه ، می دونستم دختر داره ها ولی نه این طوری ، پس شوهرت کو ؟ عزیزم ... ؟&quot; بنفشه که از این همه پرویی حسابی سرخ شده بود می خواست چیزی بگوید که اردلان گفت : &quot;این بنفشه خانم تازه از فرنگ برگشته و خیلی چیزها رو نمی دونه ... &quot;مونیکا ول کن ماجرا نبود ، گفت : &quot;یک مرد خوب سراغ دارم ، جفت خودته ، اصلا مثل یک سیب می مونین که از وسط نصفش کردند ، اقبال، می دونی کی رو می گم ، اگه گفتی ؟ پسرخاله عمه جان ملوک ، ویلا ، ماشین ، خونه و ... خلاصه زندگیش ردیفه ، بیچاره زن قبلیش رو از دست داد ، باید می دیدی چه حال و روزی داشت ...حالا در به در دنبال زن می گرده  ... &quot; بنفشه دیگر تاب نیاورد و بلند داد زد : &quot;خانم به تو چه که من شوهر کردم یا نه ؟ مگه مفتش محلی ؟ بی ادب ! بی ادب ! ... &quot; مونیکا که انگار عادت داشت ساکت شد و زیر لب یک چیزهایی گفت بعد رو کرد به من نگاهی انداخت و بعد رفت پیش آقای اقبال ... اردلان گفت :&quot; تو هنوز ول کن ماجرا نیستی ؟ یه بار برای ما یه زن پیدا کردی  ، هنوز که هنوز داغش رو دلم مونده ... زن نبود که اژدها بود  !!! &quot;بعد بلند زد زیر خنده ، طوری که وقنی می خندید شکمش حسابی تکان می خورد ... مونیکا برگشت و پشت چشمی نازک کرد و گفت : &quot;فکر کردم شما که امروز ما رو دعوت کردید منزلتون ، اون ماجرای ناتاشا رو فراموش کردین و من و  بخشیدین ... خب چی کار کنم ، دختر 23 ساله رو که نمی شه همش تو خونه نگه داشت ، شما هم که جای پدربزرگش بودین ، تجربه هم که داشتین ولی نتونستین نگهش دارین ... تقصیر من چیه ؟ جهانگیر گفته بود که براتون یه زن بگیرم که آخر عمری بالا سرتون باشه ... خدا بیامرز مرد و این روزا رو ندید ... &quot;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;آقای اقبال که دید داره اوضاع بی ریخت می شه پرید وسط حرف و گفت : اردلان خان ! حالا این نهار شاهانه چیه ؟  دنده ی گوسفند گرفتی واسمون یا مرغ برلیان ... همان موقع شنبه گفت که میز را چیده است . اردلان گفت : غذا از دهن می افته ، بفرمایید ...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;واقعا نهار شاهانه ای بود ، نمی دانم چرا پدربزرگم نام فامیل ما را بخت گذاشته است ... تف به این بختمون !! این قدر خودم رو با آجیل و شیرینی خفه کردم که الان هیچی نمی تونم بخورم ...ای تف به این بخت ناسعید ما !! حداقل یک ظرف پلاستیکی ، نایلکسی که بشه لااقل این جوجه ها رو ریخت توش و سر فرصت تو خونه که پیژامه رو تنت کردی و ولو شدی جلوی تلویزیون به دندون بگیری و حال کنی و بعد با یک باد گلوله ی جانانه از مرغ بیچاره تشکر کنی که چقدر گوشت لطیفی داشته است ... حیف به این شانس ... باید به شنبه پولی چیزی بدم که ته مونده ی غذاها رو که ته هم نداشت برام بریزه توی یه ظرف و همه شون رو بذاره تو یک نایلکس سیاه که کسی نمی بینی و موقع برگشتن بهم بده ... حالا باید باهاش چقدر حساب کنم ؟ اصلا مگه پولی هم توی جیب هام پیدا می شه ... &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;مشغول این فکر ها بودم و داشتم با سوپ گوجه ام بازی بازی می کردم که آقای اقبال گفت که چقدر مونیکا را دوست دارد و چقدر عاشقش هست و رو کرد به بنفشه خانم که داشت با چنگال پاستایش را می پیچاند و گفت :&quot; ببین ، ببین چقدر مونیکای من ، عزیز من ، شبیه این هنرپیشه ی فرانسویه یا نمی دونم ایتالیایی هست ، مونیکا بلوچی رو می گم ... &quot; من که این مونیکا بلوچستانی یا هر کوفت و زهر مار دیگه ای که هست  را نمی شناسم ولی بنفشه که انگار می شناخت برگشت و خیلی رک و پوست کنده گفت : &quot;کی ؟ نه اصلا ؟! کجاش شبیه ؟ من که شباهتی نمی بینم &quot; مونیکا سرخ شد و گفت : &quot;عزیزم ، دقت هنری پایینی داری ، من خودم آرشیو تمام مجله های فیلم رو دارم ... حتی توی کامپیوترم هم کلی عکس بازیگر دارم ... شما رو چه به هنر ... &quot;  آقای اقبال که دید داره دوباره مشاجره بالا می گیره گفت : &quot;عجب لطیف این فیله ها ! مال خودتون بوده این گاوا و گوسفندا اردلان خان &quot; اردلان در حالی که لیوان دوغش رو می انداخت بالا  سری به نشانه ی تاکید تکان داد ... &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;بعد از نهار کمی که دقیق شدم ، دیدم چه آرایش غلیظی کرده این زن آقای اقبال . از این تازه به دوران رسیده هاست حتما ! زمین گران شده و وضع آقای اقبال هم خوب ، از اون پول ها که می خوابی شب و بلند می شی و کلی پول تو جیبات می رن بدون زحمت و تلاش ... بنفشه گفت که دارد دیر می شود و باید برویم سر اصل مطلب . آقای اقبال با خودش وسایل لازم برای فروش زمین را آورده بود . اردلان خان هم  گفت  دلارهایش را روی میز گذاشته . بعد چند تا امضا  و زمین برای آقای سهل شد ... بنفشه رو کرد به من که باید برویم و دیر می شود که اردلان گفت من هنوز شیرینی این خریدم رو به شما ندادم. بنفشه گفت که رژیم دارد و شیرینی نمی خورد و بهتر است که بروند ... ساعت 3-4 بعد از ظهر بود و من هم که رانندگی در شب و دم غروب برایم سخت بود و حالا هم که نهار خورده بودیم  و سنگین شده بودم و باید چرتی می زدم تا سرحال بیایم گفتم من نمی تونم برسونمت ... من از شیرینی آقای سهل هم می خوام ... بنفشه قرار شد با آقای اقبال و مونیکا بروند تا آژانس تاکسی و ماشینی بگیرند برای تهران تا بنفشه به کارهاش برسه ...من هم همان طور که داشتند اینها حرف می زدند که چی کار کنند یا نکنند ، روی مبل راحتی چشم هایم روی هم رفت و به خواب رفتم ... &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;این داستان ادامه دارد ... &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Mar 2009 08:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=clearly&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>clearly</dc:creator>
<guid>http://clearly.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
